غزل شمارهٔ ۳۰۱
گر خون دل از دیده روان شد شده باشدرازی که نهان بود عیان شد شده باشد
گر پرده بر افتاد ز عشاق بر افتدور حسن تو مشهور جهان شد شده باشد
دین و دل و عقلم همه شد در سر کارتجان نیز اگر بر سر آن شد شده باشد
از حسرت آن لب گر از این دیدهٔ خونباریاقوت ترو لعل روان شد شده باشد
بر یاد رخت دیده غمدیدهٔ عشاقبر هر مه و مهر ار نگران شد شده باشد
هر کو گل رخسار تو یکبار بهبیندگر جامه در آن نعرهزنان شد شده باشد
چون رخش تجلی بجهانی بجهان توعقل از سر نظار گیان شد شده باشد
در دیدهٔ عشاق عیانی تو چو خورشیدرویت گر از اغیار نهان شد شده باشد
آئی چو بر فیض نماند آنرا روئیتو شاد بمان او ز میان شد شده باشد