گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۹

کاش از دل بی دل خبری داشته باشدزین قصهٔ مشکل خبری داشته باشد
گر از دلم آگاه شدی رحم نمودیای کاش دل از دل خبری داشته باشد
ای کاش بداند جگر است این نه سر شکستاز خارج و داخل خبری داشته باشد
کشتم همه مهر و درویدم همه غم کاشزین مزرعهٔ دل خبری داشته باشد
ایکاش بداند که چه کشتم چه درودمزین کشته و حاصل خبری داشته باشد
ای کاش بدانم که چرا میکشدم زارمقتول ز قاتل خبری داشته باشد
زان خواستم از وی نظری تا بدهم جانکاش از دل سائل خبری داشته باشد
ای کاش بفهم سخن ناصح پر گودیوانه عاقل خبری داشته باشد
در بحر غم عشق غریق است دل فیضای کاش ز ساحل خبری داشته باشد