غزل شمارهٔ ۲۹۳
هر که بیمار تو باشد درد بیمارش نباشدنشنود قول طبیبان با دوا کارش نباشد
مست عشق ار زهر نوشد یا شکر فرقی نباشدبر سرش گر تیغ بارد هیچ آزارش نباشد
از حبیب ار جور بیند لطف میپندارد آن رالطف را پندارد او هرگز سزاوارش نباشد
هر که رسوا گردد از عشق بت صاحب جمالاز ملامت سر نپیچد عیب کس عارش نباشد
دوشبگذشتمبکویمی فروشان زاهدی بامن بگفتباده صوفی می ننوشد با گنه کارش نباشد
گفتمش صافی نگردد تا ننوشد باده صافیذوق مستی تا نیابد نزد او بارش نباشد
میکند بر خویشتن دشوار عاقل کارها رابر خود ار آسان بگیرد عشق دشوارش نباشد
بر فراز آسمان کی جای یابد چون مسیحاجز کسی کو در زمین فکر خرو بارش نباشد
فیض مگذر زان سخن کانرا نمیآری بجایبد بود گفتار آنکس را که کردارش نباشد