غزل شمارهٔ ۲۸۸
شوریدهٔ صحرائی در خانه چسان باشداز عقل چو شد برتر فرزانه چسان باشد
تا نگذرد از هستی دستش ندهد مستیتا جان ندهد از کف جانانه چسان باشد
عشق ار نکند مستش کی دوست دهد دستشتا می نخورد زان کف مستانه چسان باشد
میخانه نباشد سر لذت ندهد مستییکدم چو تهی ماند میخانه چسان باشد
آن یار چو شد یارش بگسست ز اغیارشبا مردم بیگانه همخانه چسان باشد
آنرا که کند عاقل عاشق نتواند شدو آن را که کند عاشق فرزانه چسان باشد
آن را که کند دلشاد اندوه کجا بیندآنرا که کند آباد ویرانه چسان باشد
آنرا که کند یاری هرگز نکشد خواریو آنرا که دهد رازی بیگانه چسان باشد
آنرا که کند مجنون از عقل چه دریابدو آنرا که خرد بخشد دیوانه چسان باشد
آنرا که دهد عشقی پنهان نتواند کردگر پرده نیفتد زو افسانه چرا باشد
تا دل نبرد دلبر شوری نفتد در سرشور ار نفتد در سر غمخانه چسان باشد
چون فیض باو ره برد یکجرعه از آن میخوردجز عشق رخ او را کاشانه چسان باشد