غزل شمارهٔ ۲۴۴
گفتم مگر ز رویت زاهد خبر نداردگفتا که تاب خورشید هر بی بصر ندارد
گفتم بکوی عشقت پایم بگل فرو شدگفتا که کوچه عشق راهی بدر ندارد
گفتم سرای دل را ره کو و در کدام استگفتا بدل رهی نیست این خانه در ندارد
گفتم تو گوی خوبی از دلبران ربودیگفتا که مادر دهر چون من پسر ندارد
گفتم که بر فلک هست خورشید و ماه تابانگفتا که همچو روئی شمس و قمر ندارد
گفتم رهی بکویت بنمای اهل دل راگفتا که راه عشقست راهی دگر ندارد
گفتم که از غم تو تا چند زار نالمگفتا که در دل ما زاری اثر ندارد
گفتم که فیض در عشق از خویش بیخبر شدگفتا کسیست عاشق کز خود خبر ندارد