گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۳

دل من بیاد جانان ز جهان خبر نداردسر من بغیر مستی هنری دیگر ندارد
هنر دگر نباشد بر ما بغیر مستینبود هنر جز آنرا که ز خود خبر ندارد
کند آنکه عیب مستان نچشیده ذوق مستیخودش او تمام عیب است و یکی هنر ندارد
ز ره ملامت آئی و گر از در نصیحتچه کنی بمست عشقی که در او اثر ندارد
تو که زاهدی بپرهیز تو که عابدی سحرخیزسر من مدام مست و شب من سحر ندارد
من و باز عشق و رندی که درین خرابهٔ دلهمه علم و زهد کشتیم و یکی ثمر ندارد
دل ماست شاد و خرم بهر آنچه میکند دوستغم آن نمیخورد فیض که دعا اثر ندارد