غزل شمارهٔ ۲۳۱
مرا دردیست در دل نه چو هر درددوای آن نه در گرمست و نه سرد
دوای درد من دردیست سوزانکه آتش در زند در گرم و در سرد
دوای درد من درد رسائیستکه از هر درد بیرون آورد گرد
دوای درد من دردیست شافیکه روبد از دل و جان گرد هر درد
طبیبی مشفقی ربانیی کوکه دردم را تواند چارهٔ کرد
دوایی خواهم از دست طبیبیکه تا گردم سراپا جملگی درد
نمیبینم بعالم سرخ روئینهم تا بر در او چهرهٔ زرد
بسوی اولیای حق نشانیبنزد کیست یا رب از زن و مرد
بسی گشتم بسی جستم ندیدمکسی کو باشدش یکذره زین درد
همه عمرم درین سودا بسر شدنه مقصودم بدست آمد نه هم درد
بنه دل فیض بر دردی که داریخوشا حال کسی کو دارد این درد
طبیب حق دوا جز درد حق نیستبدرد او شفا یابی ز هر درد