گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۰

نمی‌بینم در این میدان یکی مردزنانند این سبک عقلان بیدرد
ندیدم مرد حق هر چند بردمبگرد این جهان چشم جهان کرد
گرفته گرد گرداگرد عالمنمی‌بینم سواری زیر آن کرد
سواری هست پنهان از نظرهازنا محرم زنان پنهان بود مرد
بود مرد آنکه حق را بنده باشدبه داغ بندگی بر دست هر مرد
بود مرد آنکه او زد بر هوا پایرگ و ریشه هوس از سربدر کرد
بود مرد آنکه دل کند از دو عالمبیکجا داد و گشت از خویشتن فرد
بود مردآنکه با حق انس بگرفتباو پیوست و ترک ما سوا کرد
بود مرد آنکه اورست از من و مابرآورد از نهاد خویشتن گرد
بود مرد آنکه فانی گشت از خودز تشریف بقای حق قبا کرد
گرافشانی ز گرد خویش خود رابگردش کی رسی تا برخوری گرد
ز گرد خود برا در گرد اورسسراغی یابی ازگرد چنین مرد
خداوندا بفضل خود مدد کنکه ره یابم بمردی تا شوم مرد
بمردی میرسی ای فیض و مردیبشرط آنکه کردی از خودی فرد
خودی گردیست بر آینهٔ دلبمردی وارهان خود را ازین گرد