غزل شمارهٔ ۲۲۸
مرغ خیال کس را کس بال و پر نه بنددهر جا پرد بر و کس راه گذر نه بندد
عاشق چو هست صادق یکلحظه نیست بیوصلمعشوق بر خیالش راه نظر نه بندد
یاری که دلنشین شد با جان چو جان قرین شدبر هجر ره به بندد بر وصل در نبندد
عارف ز حسن خوبان بیند جمال یزدانلیکن به عشق صورت پای نظر نبندد
از عشق حق نصیبی زهاد را نباشدنقش خیال جانان هر بیبصر نبندد
بهر بهشت بندد زاهد کمر بطاعتجز بهر خدمت دوست عاشق کمر نبندد
خواهی ز راه مقصود نومید بر نگردیحاجت بنزد او بر کو بر تو در نبندد
از عشق باش پنهان تا چشم تو شود جانتا در صدف نیاید باران گهر نبندد
اشکار خشک آرند با وصف بت نگارندچون فیض در حقیقت کس شعر تر نبندد