غزل شمارهٔ ۲۲۷
جان جز خیال رویت نقشی دگر نبندددل جز بعزم کویت رخت سفر نبندد
بوی تو تا نیاید جان ننگرد گلی راروی تو تا نبیند بر بت نظر نبندد
مهر تو تا نتابد یک جان ز جا نخیزدگر خدمتت نباشد یک دل کمر نبندد
ز آن روح کایزد پاک در جسم تو نهان کردچشم قضا نبیند دست قدر نه نبندد
در گلشن حقایق یک گل چو تو نرویددر روضهٔ خلایق چون تو ثمر نبندد
ننمائی ار رخانرا نگشائی ار لبانرااز خار گل نروید در نی شکر نبندد
آنکسکه دید رویت، میِ خورد از سبویتغیر تو در ضمیرش صورت دگر نبندد
رو از تو بر نتابم تا کام خود بیابمدانم یقین خداوند بر بنده در نبندد
سودای شعر گفتن از تست در سر فیضآنرا که درد سر نیست چیزی بسر نبندد