بخش ۲
چو یک چند بگذشت بر شاه روزفروزنده شد تاج گیتی فروز
ز غسانیان طایر شیردلکه دادی فلک را به شمشیر دل
سپاهی ز رومی و از قادسیز بحرین و از کرد وز پارسی
بیامد به پیرامن طیسفونسپاهی ز اندازه بیش اندرون
به تاراج داد آن همه بوم و برکرا بود با او پی و پا و پر
ز پیوند نرسی یکی یادگارکجا نوشه بد نام آن نوبهار
بیامد به ایوان آن ماهرویهمه طیسفون گشت پر گفتوگوی
ز ایوانش بردند و کردند اسیرکه دانا نبودند و دانشپذیر
چو یک سال نزدیک طایر بماندز اندیشگان دل به خون در نشاند
ز طایر یکی دختش آمد چو ماهتو گفتی که نرسیست با تاج و گاه
پدر مالکه نام کردش چو دیدکه دختش همی مملکت را سزید
چو شاپور را سال شد بیست و ششمهیوش کیی گشت خورشیدفش
به دشت آمد و لشکرش را بدیدده و دو هزار از یلان برگزید
ابا هر یکی بادپایی هیونبه پیش اندرون مرد صد رهنمون
هیون برنشستند و اسپان به دستبرفتند گردان خسروپرست
ازان پس ابا ویژگان برنشستمیان کیی تاختن را بببست
برفت از پس شاه غسانیانسرافراز طایر هژبر ژیان
فراوان کس از لشکر او بکشتچو طایر چنان دید بنمود پشت
برآمد خروشیدن داروگیرازیشان گرفتند چندی اسیر
که اندازهٔ آن ندانست کسبرفتند آن ماندگان زان سپس
حصاری شدند آن سپه در یمنخروش آمد از کودک و مرد و زن
بیاورد شاپور چندان سپاهکه بر مور و بر پشه بربست راه
ورا با سپاهش به دژ در بیافتدر جنگ و راه گریزش نیافت
شب و روز یک ماهشان جنگ بودسپه را به دژ بر علف تنگ بود