بخش ۱
به شاهی برو آفرین خواندندهمه مهتران گوهر افشاندند
یکی موبدی بود شهرو به نامخردمند و شایسته و شادکام
بیامد به کرسی زرین نشستمیان پیش او بندگی را ببست
جهان را همی داشت با داد و رایسپه را به هر نیک و بد رهنمای
پراگنده گنج و سپاه ورابیاراست ایوان و گاه ورا
چنین تا برآمد برین پنج سالبرافراخت آن کودک خرد یال
نشسته شبی شاه در طیسفونخردمند موبد به پیش اندرون
بدانگه که خورشید برگشت زردپدید آمد آن چادر لاژورد
خروش آمد از راه اروندرودبه موبد چنین گفت هست این درود
چنین گفت موبد بران شاه خردکه ای پاکدل نیک پی شاه گرد
کنون مرد بازاری و چاره جویز کلبه سوی خانه بنهاد روی
چو بر دجله بر یکدگر بگذرندچنین تنگ پل را به پی بسپرند
بترسد چنین هرکس از بیم کوسچنین برخروشند چون زخم کوس
چنین گفت شاپور با موبدانکه ای پرهنر نامور بخردان
پلی دیگر اکنون بباید زدنشدن را یکی راه باز آمدن
بدان تا چنین زیردستان ماگر از لشکری در پرستان ما
به رفتن نباشند زین سان به رنجدرم داد باید فراوان ز گنج
همه موبدان شاد گشتند سختکه سبز آمد آن نارسیده درخت
یکی پل بفرمود موبد دگربه فرمان آن کودک تاجور
ازو شادمان شد دل مادرشبیاورد فرهنگ جویان برش
به زودی به فرهنگ جایی رسیدکز آموزگاران سراندر کشید
چو بر هفت شد رسم میدان نهادهمآورد و هم رسم چوگان نهاد
بهشتم شد آیین تخت و کلاهتو گفتی کمر بست بهرامشاه
تن خویش را از در فخر کردنشستنگه خود به اصطخر کرد
بر آیین فرخ نیاکان خویشگزیده سرافراز و پاکان خویش