بخش ۱۰ - آزاد شدن دختران جمشید از بند ضحاک به دست فریدون
طلسمی که ضحاک سازیده بودسرش به آسمان بر فرازیده بود
فریدون ز بالا فرود آوریدکه آن جز به نام جهاندار دید
و زآن جادوان کاندر ایوان بدندهمه نامور نرّه دیوان بدند
سرانشان به گُرز گران کرد پستنشست از بر گاه جادوپرست
نهاد از بر تخت ضحاک پایکلاه کئی جست و بگرفت جای
برون آورید از شبستان اویبتان سیهموی و خورشیدروی
بفرمود شستن سرانشان نخستروانشان از آن تیرگیها بشست
ره داور پاک بنمودشانز آلودگی پس بپالودشان
که پروردهٔ بتپرستان بدندسرآسیمه بر سان مستان بدند
پس آن دختران جهاندار جمبه نرگس گل سرخ را داده نم
گشادند بر آفریدون سخنکه تو باش تا هست گیتی کهن
چه اختر بد این از تو ای نیکبخت؟چه باری؟ ز شاخ کدامین درخت؟
که ایدون به بالین شیر آمدیستمکاره مرد دلیر آمدی
چه مایه جهان گشت بر ما به بدز کردار این جادوی بیخرد
ندیدیم کس کاین چنین زهره داشتبدین پایگه از هنر بهره داشت
کش اندیشهٔ گاه او آمدیو گرش آرزو جاه او آمدی
چنین داد پاسخ فریدون که تختنماند به کس جاودانه نه بخت
منم پور آن نیکبخت آبتینکه بگرفت ضحاک ز ایران زمین
بکشتش به زاریّ و من کینه جوینهادم سوی تخت ضحاک روی
همان گاو برمایه کهم دایه بودز پیکر تنش همچو پیرایه بود
ز خون چنان بیزبان چارپایچه آمد بر آن مرد ناپاکرای
کمر بستهام لاجرم جنگجویاز ایران به کین اندر آورده روی
سرش را بدین گُرزهٔ گاو چهربکوبم، نه بخشایش آرم نه مهر
چو بشنید از او این سخن ارنوازگشاده شدش بر دل پاک راز
بدو گفت شاه آفریدون توییکه ویران کنی تنبل و جادویی
کجا هوش ضحاک بر دست تستگشاد جهان بر کمربست تست
ز تخم کیان ما دو پوشیده پاکشده رام با او ز بیم هلاک
همی جفتمان خواند او جفت مارچگونه توان بودن ای شهریار
فریدون چنین پاسخ آورد بازکه گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرّم پی اژدها را ز خاکبشویم جهان را ز ناپاک پاک
بباید شما را کنون گفت راستکه آن بیبها اژدهافش کجاست
بر او خوبرویان گشادند رازمگر کاژدها را سر آید به گاز
بگفتند کاو سوی هندوستانبشد تا کند بند جادوستان
ببرّد سر بیگناهان هزارهراسان شدهست از بد روزگار
کجا گفته بودش یکی پیشبینکه پردختگی گردد از تو زمین
که آید که گیرد سر تخت توچگونه فرو پژمرد بخت تو
دلش زآن زده فال پر آتش استهمه زندگانی بر او ناخوش است
همی خون دام و دد و مرد و زنبریزد کند در یکی آبدن
مگر کاو سر و تن بشوید به خونشود فال اخترشناسان نگون
همان نیز از آن مارها بر دو کفتبه رنج دراز است مانده شگفت
از این کشور آید به دیگر شودز رنج دو مار سیه نغنود
بیامد کنون گاه بازآمدنشکه جایی نباید فراوان بدنش
گشاد آن نگار جگر خسته رازنهاده بدو گوش گردنفراز