گنج

بخش ۳

بداختر چو از شهر کابل برفتبدان دشت نخچیر شد شاه تفت
ببرد از میان لشکری چاه‌کنکجا نام بردند زان انجمن
سراسر همه دشت نخچیرگاههمه چاه بد کنده در زیر راه
زده حربه‌ها را بن اندر زمینهمان نیز ژوپین و شمشیر کین
به خاشاک کرده سر چاه کورکه مردم ندیدی نه چشم ستور
چو رستم دمان سر برفتن نهادسواری برافگند پویان شغاد
که آمد گو پیلتن بی سپاهبیا پیش وزان کرده زنهار خواه
سپهدار کابل بیامد ز شهرزبان پرسخن دل پر از کین و زهر
چو چشمش به روی تهمتن رسیدپیاده شد از باره کو را بدید
ز سرشارهٔ هندوی برگرفتبرهنه شد و دست بر سر گرفت
همان موزه از پای بیرون کشیدبه زاری ز مژگان همی خون کشید
دو رخ را به خاک سیه بر نهادهمی کرد پوزش ز کار شغاد
که گر مست شد بنده از بیهشینمود اندران بیهشی سرکشی
سزد گر ببخشی گناه مراکنی تازه آیین و راه مرا
همی رفت پیشش برهنه دو پایسری پر ز کینه دلی پر ز رای
ببخشید رستم گناه ورابیفزود زان پایگاه ورا
بفرمود تا سر بپوشید و پایبه زین بر نشست و بیامد ز جای
بر شهر کابل یکی جای بودز سبزی زمینش دلارای بود
بدو اندرون چشمه بود و درختبه شادی نهادند هرجای تخت
بسی خوردنیها بیاورد شاهبیاراست خرم یکی جشنگاه
می آورد و رامشگران را بخواندمهان را به تخت مهی بر نشاند
ازان پس به رستم چنین گفت شاهکه چون رایت آید به نخچیرگاه
یکی جای دارم برین دشت و کوهبه هر جای نخچیر گشته گروه
همه دشت غرمست و آهو و گورکسی را که باشد تگاور ستور
به چنگ آیدش گور و آهو به دشتازان دشت خرم نشاید گذشت
ز گفتار او رستم آمد به شورازان دشت پرآب و نخچیرگور
به چیزی که آید کسی را زمانبپیچد دلش کور گردد گمان
چنین است کار جهان جهاننخواهد گشادن بمابر نهان
به دریا نهنگ و به هامون پلنگهمان شیر جنگاور تیزچنگ
ابا پشه و پیل در چنگ مرگیکی باشد ایدر بدن نیست برگ
بفرمود تا رخش را زین کنندهمه دشت پر باز و شاهین کنند
کمان کیانی به زه بر نهادهمی راند بر دشت او با شغاد
زواره همی رفت با پیلتنتنی چند ازان نامدار انجمن
به نخچیر لشکر پراگنده شداگر کنده گر سوی آگنده شد
زواره تهمتن بران راه بودز بهر زمان کاندران چاه بود
همی رخش زان خاک می‌یافت بویتن خویش را کرد چون گردگوی
همی جست و ترسان شد از بوی خاکزمین را به نعلش همی کرد چاک
بزد گام رخش تگاور به راهچنین تا بیامد میان دو چاه
دل رستم از رخش شد پر ز خشمزمانش خرد را بپوشید چشم
یکی تازیانه برآورد نرمبزد نیک دل رخش را کرد گرم
چو او تنگ شد در میان دو چاهز چنگ زمانه همی جست راه
دو پایش فروشد به یک چاهسارنبد جای آویزش و کارزار
بن چاه پر حربه و تیغ تیزنبد جای مردی و راه گریز
بدرید پهلوی رخش سترگبر و پای آن پهلوان بزرگ
به مردی تن خویش را برکشیددلیر از بن چاه بر سر کشید