گنج

بخش ۲۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۳ بیت
چو خورشید گردنده بی‌رنگ شدستاره به برج شباهنگ شد
بفرمود قیصر به نیرنگ سازکه پیش آرد اندیشه‌های دراز
بسازید جای شگفتی طلسمکه کس بازنشناسد او را به جسم
نشسته زنی خوب برتخت نازپراز شرم با جامه‌های طراز
ازین روی و زان رو پرستندگانپس پشت و پیش اندرش بندگان
نشسته بران تخت بی گفت وگویبگریان زنی ماند آن خوب روی
زمان تا زمان دست برآختیسرشکی ز مژگان بینداختی
هرآنکس که دیدی مر او را ز دورزنی یافتی شیفته پر ز نور
که بگریستی بر مسیحا بزاردو رخ زرد و مژگان چو ابر بهار
طلسم بزرگان چو آمد بجایبر قیصر آمد یکی رهنمای
ز دانا چو بشنید قیصر برفتبه پیش طلسم آمد آنگاه تفت
ازان جادویی در شگفتی بماندفرستاد و گستهم را پیش خواند
بگستهم گفت ای گو نامداریکی دختری داشتم چون نگار
ببالید و آمدش هنگام شوییکی خویش بد مرو را نامجوی
به راه مسیحا بدو دادمشز بی‌دانشی روی بگشادمش
فرستادم او رابخان جوانسوی آسمان شد روان جوان
کنون او نشستست با سوک و دردشده روز روشن برو لاژورد
نه پندم پذیرد نه گوید سخنجهان نو از رنج او شد کهن
یکی رنج بردار و او راببینسخنهای دانندگان برگزین
جوانی و از گوهر پهلوانمگر با تو او برگشاید زبان
بدو گفت گستهم کایدون کنممگر از دلش رنج بیرون کنم
بنزد طلسم آمد آن نامدارگشاده دل و بر سخن کامگار
چوآمد به نزدیک تختش فرازطلسم از بر تخت بردش نماز
گرانمایه گستهم بنشست خوارسخن گفت با دختر سوکوار
دلاور نخست اندر آمد بپندسخنها که او را بدی سودمند
بدو گفت کای دخت قیصر نژادخردمند نخروشد از کار داد
رهانیست از مرگ پران عقابچه در بیشه شیر و چه ماهی در آب
همه باد بد گفتن پهلوانکه زن بی‌زبان بود و تن بی‌روان
به انگشت خود هر زمانی سرشکبینداختی پیش گویا پزشک
چوگستهم ازو در شگفتی بماندفرستاد قیصر کس او را بخواند
چه دیدی بدوگفت از دخترمکزو تیره گردد همی افسرم
بدو گفت بسیار دادمش پندنبد پند من پیش او کاربند
دگر روز قیصر به بالوی گفتکه امروز با اندیان باش جفت
همان نیز شاپور مهتر نژادکند جان ما رابدین دخت شاد
شوی پیش این دختر سوکوارسخن گویی ازنامور شهریار
مگر پاسخی یابی از دخترمکزو آتش آید همی برسرم
مگر بشنود پند و اندرزتانبداند سرماهی وارزتان
برآنم که امروز پاسخ دهدچوپاسخ به آواز فرخ دهد
شود رسته زین انده سوکوارکه خوناب بارد همی برکنار
برفت آن گرامی سه آزادمردسخن گوی وهریک بننگ نبرد
ازیشان کسی روی پاسخ ندیدزن بی‌زبان خامشی برگزید
ازان چاره نزدیک قیصر شدندببیچارگی نزد داور شدند
که هرچند گفتیم ودادیم پندنبد پند ما مر ورا سودمند
چنین گفت قیصر که بد روزگارکه ما سوکواریم زین سوکوار
ازان نامداران چو چاره نیافتسوی رای خراد بر زین شتافت
بدو گفت کای نامدار دبیرگزین سر تخمهٔ اردشیر
یکی سوی این دختر اندر شویمگر یک ره آواز او بشنوی
فرستاد با او یکی استوارز ایوان به نزدیک آن سوکوار
چوخراد بر زین بیامد برشنگه کرد روی و سر و افسرش
همی‌بود پیشش زمانی درازطلسم فریبنده بردش نماز
بسی گفت و زن هیچ پاسخ ندادپراندیشه شد مرد مهتر نژاد
سراپای زن راهمی‌بنگریدپرستندگان را بر او بدید
همی‌گفت گر زن زغم بیهش استپرستنده باری چرا خامش است
اگر خود سرشکست در چشم اویسزیدی اگر کم شدی خشم اوی
به پیش برش بر چکاند همیچپ وراست جنبش نداند همی
سرشکش که انداخت یک جای رفتنه جنبان شدش دست ونه پای رفت
اگرخود درین کالبد جان بدیجز از دست جاییش جنبان بدی
سرشکش سوی دیگر انداختیوگر دست جای دگر آختی
نبینم همی جنبش جان و جسمنباشد جز از فیلسوفی طلسم
بر قیصر آمد بخندید وگفتکه این ماه رخ را خرد نیست جفت
طلسمست کاین رومیان ساختندکه بالوی و گستهم نشناختند
بایرانیان بربخندی همیوگر چشم ما را ببندی همی
چواین بشنود شاه خندان شودگشاده رخ و سیم دندان شود