گنج

بخش ۴

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۶ بیت
سپیده چو از کوه سر برکشیدطلایه به پیش دهستان رسید
میان دو لشکر دو فرسنگ بودهمه ساز و آرایش جنگ بود
یکی ترک بد نام او بارمانهمی خفته را گفت بیدار مان
بیامد سپه را همی بنگریدسراپردهٔ شاه نوذر بدید
بشد نزد سالار توران سپاهنشان داد ازان لشکر و بارگاه
وزان پس به سالار بیدار گفتکه ما را هنر چند باید نهفت؟
به دستوریِ شاه من شیرواربجویم ازان انجمن کارزار
ببینند پیدا ز من دستبُردجز از من کسی را نخوانند گُرد
چنین گفت اغریرث هوشمندکه گر بارمان را رسد زین گزند
دل مرزبانان شکسته شودبرین انجمن کار بسته شود
یکی مرد بی‌نام باید گزیدکه انگشت ازان پس نباید گزید
پرآژنگ شد روی پور پشنگز گفتار اغریرث آمدش ننگ
بروی دژم گفت با بارمانکه جوشن بپوش و به زه کن کمان
تو باشی بران انجمن سرفرازبه انگشت دندان نیاید به گاز
بشد بارمان تا به دشت نبردسوی قارن کاوه آواز کرد
کزین لشکر نوذر نامدارکه داری که با من کند کارزار
نگه کرد قارن به مردان مردازان انجمن تا که جوید نبرد
کس از نامدارانش پاسخ ندادمگر پیرگشته دلاور قباد
دژم گشت سالار بسیار هوشز گفت برادر برآمد به جوش
ز خشمش سرشک اندر آمد به چشماز آن لشکر گشن بد جای خشم
ز چندان جوان مردم جنگجوییکی پیر جوید همی رزم اوی
دل قارن آزرده گشت از قبادمیان دلیران زبان برگشاد
که سال تو اکنون به جایی رسیدکه از جنگ دستت بباید کشید
تویی مایه‌ور کدخدای سپاههمی بر تو گردد همه رای شاه
بخون گر شود لعل، مویی سپید؛شوند این دلیران همه ناامید
شکست اندرآید بدین رزم‌گاهپر از درد گردد دل نیک‌خواه
نگه کن که با قارن رزم زن!چه گوید قباد اندران انجمن:
«بدان ای برادر که تن مرگ راستسر رزم زن سودن ترگ راست
ز گاه خجسته منوچهر بازاز امروز بودم تن اندر گداز
کسی زنده بر آسمان نگذردشکارست و مرگش همی بشکرد
یکی را برآید به شمشیر هوشبدانگه که آید دو لشگر به جوش
تنش کرگس و شیر درنده راستسرش نیزه و تیغ برنده راست
یکی را به بستر برآید زمانهمی رفت باید ز بن بی‌گمان
اگر من روم زین جهان فراخبرادر به جایست با برز و شاخ
یکی دخمهٔ خسروانی کندپس از رفتنم مهربانی کند
سرم را به کافور و مشک و گلابتنم را بدان جای جاوید خواب
سپار ای برادر تو پدرود باشهمیشه خرد تار و تو پود باش»
بگفت این و بگرفت نیزه به دستبه آوردگه رفت چون پیل مست
چنین گفت با رزم زن بارمانکه آورد پیشم سرت را زمان
ببایست ماندن که خود روزگارهمی کرد با جان تو کارزار
چنین گفت مر بارمان را قبادکه یکچند گیتی مرا داد داد
به جایی توان مرد کاید زمانبیاید زمان یک زمان بی‌گمان
بگفت و برانگیخت شبدیز رابداد آرمیدن دل تیز را
ز شبگیر تا سایه گسترد هورهمی این برآن آن برین کرد زور
به فرجام پیروز شد بارمانبه میدان جنگ اندر آمد دمان
یکی خشت زد بر سرین قبادکه بند کمرگاه او برگشاد
ز اسپ اندر آمد نگونسار سرشد آن شیردل پیر سالار سر
بشد بارمان نزد افراسیابشکفته دو رخسار با جاه و آب
یکی خلعتش داد کاندر جهانکس از کهتران نستد آن از مهان
چو او کشته شد قارن رزمجویسپه را بیاورد و بنهاد روی
دو لشکر به کردار دریای چینتو گفتی که شد جنب جنبان زمین
درخشیدن تیغ الماس گونشده لعل و آهار داده به خون
به گرد اندرون همچو دریای آبکه شنگرف بارد برو آفتاب
پر از نالهٔ کوس شد مغز میغپر از آب شنگرف شد جان تیغ
به هر سو که قارن برافگند اسپهمی تافت آهن چو آذرگشسپ
تو گفتی که الماس مرجان فشاندچه مرجان که در کین همی جان فشاند
ز قارن چو افراسیاب آن بدیدبزد اسپ و لشکر سوی او کشید
یکی رزم تا شب برآمد ز کوهبکردند و نامد دل از کین ستوه
چو شب تیره شد قارن رزمخواهبیاورد سوی دهستان سپاه
بر نوذر آمد به پرده سرایز خون برادر شده دل ز جای
ورا دید نوذر فروریخت آبازان مژهٔ سیرنادیده خواب
چنین گفت کز مرگ سام سوارندیدم روان را چنین سوگوار
چو خورشید بادا روان قبادترا زین جهان جاودان بهر باد
کزین رزم وز مرگمان چاره نیستزمی را جز از گور گهواره نیست
چنین گفت قارن که تا زاده‌امتن پرهنر مرگ را داده‌ام
فریدون نهاد این کله بر سرمکه بر کین ایرج زمین بسپرم
هنوز آن کمربند نگشاده‌امهمان تیغ پولاد ننهاده‌ام
برادر شد آن مرد سنگ و خردسرانجام من هم برین بگذرد
انوشه بدی تو که امروز جنگبه تنگ اندر آورد پور پشنگ
چو از لشکرش گشت لختی تباهاز آسودگان خواست چندی سپاه
مرا دید با گَرزهٔ گاورویبیامد به نزدیک من جنگجوی
به رویش بران گونه اندر شدمکه با دیدگانش برابر شدم
یکی جادوی ساخت با من به جنگکه با چشم روشن نماند آب و رنگ
شب آمد جهان سر به سر تیره گشتمرا بازو از کوفتن خیره گشت
تو گفتی زمانه سرآید همیهوا زیر خاک اندر آید همی
ببایست برگشتن از رزمگاهکه گرد سپه بود و شب شد سیاه