گنج

بخش ۲

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۹ بیت
پس آنگه ز مرگ منوچهر شاهبشد آگهی تا به توران سپاه
ز نارفتن کار نوذر همانیکایک بگفتند با بدگمان
چو بشنید سالار ترکان پشنگچنان خواست کاید به ایران به جنگ
یکی یاد کرد از نیا زادشمهم از تور بر زد یکی تیز دم
ز کار منوچهر و از لشکرشز گردان و سالار و از کشورش
همه نامداران کشورش رابخواند و بزرگان لشکرش را
چو ارجسپ و گرسیوز و بارمانچو کلباد جنگی هژبر دمان
سپهبدش چون ویسهٔ تیزچنگکه سالار بد بر سپاه پشنگ
جهان پهلوان پورش افراسیاببخواندش درنگی و آمد شتاب
سخن راند از تور و از سلم گفتکه کین زیر دامن نشاید نهفت
کسی را کجا مغز جوشیده نیستبرو بر چنین کار پوشیده نیست
که با ما چه کردند ایرانیانبدی را ببستند یک یک میان
کنون روز تندی و کین جستنسترخ از خون دیده گه شستنست
ز گفت پدر مغز افراسیاببرآمد ز آرام وز خورد و خواب
به پیش پدر شد گشاده زباندل آگنده از کین کمر برمیان
که شایستهٔ جنگ شیران منمهم‌آورد سالار ایران منم
اگر زادشم تیغ برداشتیجهان را به گرشاسپ نگذاشتی
میان را ببستی به کین آوریبایران نکردی مگر سروری
کنون هرچه مانیده بود از نیاز کین جستن و چاره و کیمیا
گشادنش بر تیغ تیز منستگه شورش و رستخیز منست
به مغز پشنگ اندر آمد شتابچو دید آن سهی قد افراسیاب
بر و بازوی شیر و هم زور پیلوزو سایه گسترده بر چند میل
زبانش به کردار برنده تیغچو دریا دل و کف چو بارنده میغ
بفرمود تا برکشد تیغ جنگبه ایران شود با سپاه پشنگ
سپهبد چو شایسته بیند پسرسزد گر برآرد به خورشید سر
پس از مرگ باشد سر او به جایازیرا پسر نام زد رهنمای
چو شد ساخته کار جنگ آزمایبه کاخ آمد اغریرث رهنمای
به پیش پدر شد پراندیشه دلکه اندیشه دارد همی پیشه دل
چنین گفت کای کار دیده پدرز ترکان به مردی برآورده سر
منوچهر از ایران اگر کم شدستسپهدار چون سام نیرم شدست
چو گرشاسپ و چون قارن رزم زنجز این نامداران آن انجمن
تو دانی که با سلم و تور سترگچه آمد ازان تیغ زن پیر گرگ؟
نیا زادشم شاه توران سپاهکه ترگش همی سود بر چرخ و ماه
ازین در سخن هیچ گونه نراندبه آرام بر نامهٔ کین نخواند
اگر ما نشوریم بهتر بودکزین جنبش آشوب کشور بود
پسر را چنین داد پاسخ پشنگکه افراسیاب آن دلاور نهنگ
یکی نره شیرست روز شکاریکی پیل جنگی گه کارزار
ترا نیز با او بباید شدنبه هر بیش و کم رای فرخ زدن
نبیره که کین نیا را نجستسزد گر نخوانی نژادش درست
چو از دامن ابر چین کم شودبیابان ز باران پر از نم شود
چراگاه اسپان شود کوه و دشتگیاها ز یال یلان برگذشت
جهان سر به سر سبز گردد ز خویدبه هامون سراپرده باید کشید
سپه را همه سوی آمل برانددلی شاد بر سبزه و گل براند
دهستان و گرگان همه زیر نعلبکوبید وز خون کنید آب لعل
منوچهر از آن جایگه جنگجویبه کینه سوی تور بنهاد روی
بکوشید با قارن رزم زندگر گرد گرشاسپ زان انجمن
مگر دست یابید بر دشت کینبرین دو سرافراز ایران زمین
روان نیاگان ما خوش کنیددل بدسگالان پرآتش کنید
چنین گفت با نامور نامجویکه من خون به کین اندر آرم به جوی