بخش ۸
چو خورشید برزد سر از برج گاوز هامون برآمد خروش چکاو
تبیره برآمد ز هر دو سرایهمان ناله بوق با کرنای
ز گردان شمشیرزن سی هزاربیاورد جهن از در کارزار
چو خسرو بر آن گونه بر دیدشانبفرمود تا قارن کاویان
ز قلب سپاه اندر آمد چو کوهاز او گشت جهن دلاور ستوه
سوی راست گستهم نوذر چو گردبیامد دمان با درفش نبرد
جهان شد ز گرد سواران بنفشزمین پر سپاه و هوا پر درفش
بجنبید خسرو ز قلب سپاههم افراسیاب اندر آن رزمگاه
بپیوست جنگی کزان سان نشانندادند گردان گردنکشان
بکشتند چندان ز توران سپاهکه دریای خون گشت آوردگاه
چنین بود تا آسمان تیره گشتهمان چشم جنگاوران خیره گشت
چو پیروز شد قارن رزم زنبه جهن دلیر اندر آمد شکن
چو بر دامن کوه بنشست ماهیلان بازگشتند ز آوردگاه
از ایرانیان شاد شد شهریارکه چیره شدند اندر آن کارزار
همه شب همی جنگ را ساختندبه خواب و به خوردن نپرداختند
چو برزد سر از چنگ خرچنگ هورجهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور
سپاه دو لشکر کشیدند صفهمه جنگ را بر لب آورده کف
سپهدار ایران ز پشت سپاهبشد دور با کهتری نیکخواه
چو لختی بیامد پیاده ببودجهان آفرین را فراوان ستود
بمالید رخ را بر آن تیره خاکچنین گفت کای داور داد و پاک
تو دانی کز او من ستم دیدهامبسی روز بد را پسندیدهام
مکافات کن بدکنش را به خونتو باشی ستم دیده را رهنمون
وز آن جایگه با دلی پر ز غمپر از کین سر از تخمه زادشم
بیامد خروشان به قلب سپاهبه سر بر نهاد آن خجسته کلاه
خروش آمد و نالهٔ گاودمدم نای رویین و رویینه خم
وز آن روی لشکر به کردار کوهبرفتند جوشان گروها گروه
سپاهی به کردار دریای آببه قلب اندرون جهن و افراسیاب
چو هر دو سپاه اندر آمد ز جایتو گفتی که دارد در و دشت پای
سیه شد ز گرد سپاه آفتابز پیکان الماس و پر عقاب
ز بس نالهٔ بوق و گرد سپاهز بانگ سواران در آن رزمگاه
همی آب گشت آهن و کوه و سنگبه دریا نهنگ و به هامون پلنگ
زمین پر ز جوش و هوا پر خروشهژبر ژیان را بدرید گوش
جهان سر به سر گفتی از آهن استوگر آسمان بر زمین دشمن است
به هر جای بر توده چون کوه کوهز گردان ایران و توران گروه
همه ریگ ارمان سر و دست و پایزمین را همی دل برآمد ز جای
همه بوم شد زیر نعل اندرونچو کرباس آهار داده به خون
وز آن پس دلیران افراسیاببرفتند بر سان کشتی بر آب
به صندوق پیلان نهادند رویکجا ناوکانداز بود اندر اوی
حصاری بد از پیل پیش سپاهبرآورده بر قلب و بر بسته راه
ز صندوق پیلان ببارید تیربرآمد خروشیدن دار و گیر
برفتند گردان نیزهورانهم از قلب لشکر سپاهی گران
نگه کرد افراسیاب از دو میلبدان لشکر و جنگ صندوق و پیل
همه ژنده پیلان و لشکر براندجهان تیره شد روشنایی نماند
خروشید کای نامداران جنگچه دارید بر خویش تن جای تنگ
ممانید بر پیش صندوق و پیلسپاهست بیکار بر چند میل
سوی میمنه میسره برکشیدز قلب و ز صندوق برتر کشید
بفرمود تا جهن رزم آزمایرود با تگینان لشکر ز جای
برد دو هزار آزموده سوارهمه نیزهدار از در کارزار
بر میسره شیر جنگی طبردبشد تیز با نامداران گرد
چو کیخسرو آن رزم ترکان بدیدکه خورشید گشت از جهان ناپدید
سوی آوه و سمکنان کرد رویکه بودند شیران پرخاشجوی
بفرمود تا بر سوی میسرهبتابند چون آفتاب از بره
برفتند با نامور ده هزارزرهدار با گُرزهٔ گاوسار
به شماخ سوری بفرمود شاهکه از نامداران ایران سپاه
گزین کن ز جنگ آوران دههزارسواران گرد از در کارزار
میان دو صف تیغها بر کشیدمبینید کس را سر اندر کشید
دو لشکر بر این سان بر آویختندچنان شد که گفتی برآمیختند
چکاچاک برخاست از هر دو رویز پرخاش خون اندر آمد به جوی
چو برخاست گرد از چپ و دست راستجهاندار خفتان رومی بخواست
به یک سو کشیدند صندوق پیلجهان شد به کردار دریای نیل
بجنبید با رستم از قلبگاهمنوشان خوزان لشکر پناه
برآمد خروشیدن بوق و کوسبه یک دست خسرو سپهدار طوس
بیاراسته کاویانی درفشهمه پهلوانان زرینه کفش
به درد دل از جای برخاستندچپ شاه لشکر بیاراستند
سوی راستش رستم کینه جویزواره برادرش بنهاد روی
جهاندیده گودرز کشوادگانبزرگان بسیار و آزادگان
ببودند بر دست رستم به پایزرسب و منوشان فرخنده رای
برآمد ز آوردگاه گیر و دارندیدند ز آنگونه کس کارزار
همه ریگ پر خسته و کشته بودکسی را کجا روز برگشته بود
ز بس کشته بر دشت آوردگاههمی راندند اسب بر کشته گاه
بیابان به کردار جیحون ز خونیکی بی سر و دیگری سرنگون
خروش سواران و اسبان ز دشتز بانگ تبیره همی برگذشت
دل کوه گفتی بدرد همیزمین با سواران بپرد همی
سر بی تنان و تن بی سرانچرنگیدن گُرزهای گران
درخشیدن خنجر و تیغ تیزهمی جست خورشید راه گریز
به دست منوچهر بر میمنهکهیلا که صد شیر بد یک تنه
جرنجاش بر میسره شد تباهبه دست فریبرز کاووس شاه
یکی باد و ابری سوی نیمروزبرآمد رخ هور گیتی فروز
تو گفتی که ابری برآمد سیاهببارید خون اندر آوردگاه
بپوشید و روی زمین تیره گشتهمی دیده از تیرگی خیره گشت
بدآنگه که شد چشمه سوی نشیبدل شاه ترکان بجست از نهیب
ز جوش سواران هر کشوریز هر مرز و هر بوم و هر مهتری
سواران شمشیر زن سی هزارگزیده سوارن خنجر گزار
دگرگونه جوشن دگرگون درفشجهانی شده سرخ و زرد و بنفش
نگه کرد گرسیوز از پشت شاهبه جنگ اندر آورد یکسر سپاه
سپاهی فرستاد بر میمنهگرانمایگان یکدل و یک تنه
سوی میسره همچنین لشکریپراگنده بر هر سویی مهتری
سواران جنگاوران سی هزارگزیده همه از در کارزار
چو گرسیوز از پشت لشکر برفتبه پیش برادر خرامید تفت
برادر چو روی برادر بدیدبه نیرو شد و لشکر اندر کشید
برآمد ز لشکر ده و دار و گیربپوشید روی هوا را به تیر
چو خورشید را پشت باریک شدز دیدار شب روز تاریک شد
فریبنده گرسیوز پهلوانبیامد به پیش برادر نوان
که اکنون ز گردان که جوید نبردزمین پر ز خون آسمان پر ز گرد
سپه بازکش چون شب آمد مکوشکه اکنون برآید ز ترکان خروش
تو در جنگ باشی سپه در گریزمکن با تن خویش چندین ستیز
دل شاه ترکان پر از خشم و جوشز تندی نبودش به گفتار گوش
برانگیخت اسب از میان سپاهبیامد دمان با درفش سیاه
از ایرانیان چند نامی بکشتچو خسرو بدید اندر آمد به پشت
دو شاه دو کشور چنین کینه داربرفتند با خوار مایه سوار
ندیدند گرسیوز و جهن رویکه او پیش خسرو شود رزمجوی
عنانش گرفتند و بر تافتندسوی ریگ آموی بشتافتند
چون او بازگشت استقیلا چو گردبیامد که با شاه جوید نبرد
دمان شاه ایلا به پیش سپاهیکی نیزه زد بر کمرگاه شاه
نبد کارگر نیزه بر جوشنشنه ترس آمد اندر دل روشنش
چو خسرو دل و زور او را بدیدسبک تیغ تیز از میان برکشید
بزد بر میانش بدو نیم کرددل برز ایلا پر از بیم کرد
سبک برز ایلا چو آن زخم شاهبدید آن دل و زور و آن دستگاه
به تاریکی اندر گریزان برفتهمی پوست بر تنش گفتی بکفت
سپه چون بدیدند ز او دستبردبه آوردگه بر نماند ایچ گرد
بر افراسیاب آن سخن مرگ بودکجا پشت خود را بدیشان نمود
ز تورانیان او چو آگاه شدتو گفتی بر او روز کوتاه شد
چو آوردگه خوار بگذاشتندبفرمود تا بانگ برداشتند
که این شیر مردی ز زنگ شب استمرا باز گشتن ز تنگ شب است
گر ایدون که امروز یکبار بادترا جست و شادی ترا در گشاد
چو روشن کند روز روی زمیندرفش دل افروز ما را ببین
همه روی ایران چو دریا کنیمز خورشید تابان ثریا کنیم
دو شاه و دو کشور چنان رزمسازبه لشکرگه خویش رفتند باز