بخش ۷
چو روشن شد آن چادر لاژوردجهان شد به کردار یاقوت زرد
نشست از بر اسب جنگی پشنگز باد جوانی سرش پر ز جنگ
به جوشن بپوشید روشن برشز آهن کلاه کیان بر سرش
درفشش یکی ترک جنگی به چنگخرامان بیامد به سان پلنگ
چو آمد به نزدیک ایران سپاهیکی نامداری بشد نزد شاه
که آمد سواری میان دو صفسرافراز و جوشان و تیغی به کف
بخندید از او شاه و جوشن بخواستدرفش بزرگی برآورد راست
یکی ترگ زرین به سر بر نهاددرفشش به رهام گودرز داد
همه لشکرش زار و گریان شدندچو بر آتش تیز بریان شدند
خروشی بر آمد که ای شهریاربه آهن تن خویش رنجه مدار
شهان را همه تخت بودی نشستکه بر کین کمر بر میان تو بست
که جز خاک تیره نشستش مبادبه هیچ آرزو کام و دستش مباد
سپهدار با جوشن و گرز و خودبه لشکر فرستاد چندی درود
که یک تن مجنبید ز این رزمگاهچپ و راست و قلب و جناح سپاه
نباید که جوید کسی جنگ و جوشبه رهام گودرز دارید گوش
چو خورشید بر چرخ گردد بلندببینید تا بر که آید گزند
شما هیچ دل را مدارید تنگچنینست آغاز و فرجام جنگ
گهی بر فراز و گهی در نشیبگهی شادکامی گهی با نهیب
برانگیخت شبرنگ بهزاد راکه دریافتی روز تگ باد را
میان بسته با نیزه و خود و گبرهمی گرد اسبش بر آمد به ابر
میان دو صف شیده او را بدیدیکی باد سرد از جگر بر کشید
بدو گفت پور سیاوش ردتوی ای پسندیدهٔ پرخرد
نبیره جهاندار توران سپاهکه ساید همی ترگ بر چرخ ماه
جز آنی که بر تو گمانی بردجهاندیدهای کو خرد پرورد
اگر مغز بودیت با خال خویشنکردی چنین جنگ را دست پیش
اگر جنگجویی ز پیش سپاهبرو دور بگزین یکی رزمگاه
کز ایران و توران نبینند کسنخواهیم یاران فریادرس
چنین داد پاسخ بدو شهریارکه ای شیر درنده در کارزار
منم داغدل پور آن بیگناهسیاوش که شد کشته بر دست شاه
بدین دشت از ایران به کین آمدمنه از بهر گاه و نگین آمدم
ز پیش پدر چون که برخاستیز لشکر نبرد مرا خواستی
مرا خواستی کس نبودی رواکه پیشت فرستادمی ناسزا
کنون آرزو کن یکی رزمگاهبه دیدار دور از میان سپاه
نهادند پیمان که از هر دو رویبه یاری نیاید کسی کینهجوی
هم اینها که دارند با ما درفشز بد روی ایشان نگردد بنفش
برفتند هر دو ز لشکر به دورچنانچون شود مرد شادان به سور
بیابان که آن از در رزم بودبدان جایگه مرز خوارزم بود
رسیدند جایی که شیر و پلنگبدان شخ بی آب ننهاد چنگ
نپرید بر آسمانش عقاباز او بهرهای شخ و بهری سراب
نهادند آوردگاهی بزرگدو اسب و دو جنگی به سان دو گرگ
سواران چو شیران اخته زهارکه باشند پر خشم روز شکار
بگشتند با نیزههای درازچو خورشید تابنده گشت از فراز
نماند ایچ بر نیزههاشان سنانپر از آب برگستوان و عنان
به رومی عمود و به شمشیر و تیربگشتند با یکدگر ناگزیر
زمین شد ز گرد سواران سیاهنگشتند سیر اندر آوردگاه
چو شیده دل و زور خسرو بدیدز مژگان سرشکش به رخ برچکید
بدانست کان فره ایزدیستاز او بر تن خویش باید گریست
همان اسبش از تشنگی شد غمیبه نیروی مرد اندر آمد کمی
چو درمانده شد با دل اندیشه کردکه گر شاه را گویم اندر نبرد
بیا تا به کشتی پیاده شویمز خوی هر دو آهار داده شویم
پیاده نگردد که عار آیدشز شاهی تن خویش خوار آیدش
بدین چاره گر ز او نیابم رهاشدم بی گمان در دم اژدها
بدو گفت شاها به تیغ و سنانکند هر کسی جنگ و پیچد عنان
پیاده به آید که جوییم جنگبه کردار شیران بیازیم چنگ
جهاندار خسرو هم اندر زمانبدانست اندیشهٔ بدگمان
به دل گفت کاین شیر با زور و چنگنبیره فریدون و پور پشنگ
گر آسوده گردد تن آسان کندبسی شیر دل را هراسان کند
اگر من پیاده نگردم به جنگبه ایرانیان بر کند جای تنگ
بدو گفت رهام کای تاجوربدین کار ننگی مگردان گهر
چو خسرو پیاده کند کارزارچه باید بر این دشت چندین سوار
اگر پای بر خاک باید نهادمن از تخم کشواد دارم نژاد
بمان تا شوم پیش او جنگسازنه شاه جهاندار گردن فراز
به رهام گفت آن زمان شهریارکه ای مهربان پهلوان سوار
چو شیده دلاور ز تخم پشنگچنان دان که با تو نیاید به جنگ
ترا نیز با رزم او پای نیستبه ترکان چون او لشکر آرای نیست
یکی مرد جنگی فریدون نژادکه چون او دلاور ز مادر نزاد
نباشد مرا ننگ رفتن به جنگپیاده بسازیم جنگ پلنگ
وزان سو بر شیده شد ترجمانکه دوری گزین از بد بدگمان
جز از بازگشتن ترا رای نیستکه با جنگ خسرو ترا پای نیست
به هنگام کردن ز دشمن گریزبه از کشتن و جستن رستخیز
بدان نامور ترجمان شیده گفتکه آورد مردان نشاید نهفت
چنان دان که تا من ببستم کمرهمی برفرازم به خورشید سر
بدین زور و این فره و دستبردندیدم به آوردگه نیز گرد
ولیکن ستودان مرا از گریزبه آید چو گیرم به کاری ستیز
هم از گردش چرخ بر بگذرموگر دیدهٔ اژدها بسپرم
گر ایدر مرا هوش بر دست اوستنه دشمن ز من باز دارد نه دوست
ندانم من این زور مردی ز چیستبر این نامور فره ایزدیست
پیاده مگر دست یابم بدویبه پیکار خون اندر آرم به جوی
به شیده چنین گفت شاه جهانکه ای نامدار از نژاد مهان
ز تخم کیان بی گمان کس نبودکه هرگز پیاده نبرد آزمود
ولیکن ترا گر چنینست کامنپیچم ز رای تو هرگز لگام
فرود آمد از اسب شبرنگ شاهز سر برگرفت آن کیانی کلاه
به رهام داد آن گرانمایه اسبپیاده بیامد چو آذرگشسب
پیاده چو از دور دیدش پشنگفرود آمد از باره جنگی پلنگ
به هامون چو پیلان بر آویختندهمی خاک با خون برآمیختند
چو شیده بدید آن بر و برز شاههمان ایزدی فر و آن دستگاه
همی جست کآید مگر ز او رهاکه چون سر بشد تن نیارد بها
چو آگاه شد خسرو از رای اویوز آن زور و آن برز بالای اوی
گرفتش به چپ گردن و راست پشتبرآورد و زد بر زمین بر درشت
همه مهرهٔ پشت او همچو نیشد از درد ریزان و بگسست پی
یکی تیغ تیز از میان بر کشیدسراسر دل نامور بر درید
بر او کرد جوشن همه چاک چاکهمی ریخت بر تارک از درد خاک
به رهام گفت این بد بدسگالدلیر و سبکسر مرا بود خال
پس از کشتنش مهربانی کنیدیکی دخمهٔ خسروانی کنید
تنش را به مشک و عبیر و گلاببشویید مغزش به کافور ناب
به گردنش بر طوق مشکین نهیدکله بر سرش عنبرآگین نهید
نگه کرد پس ترجمانش ز راهبدید آن تن نامبردار شاه
که با خون از آن ریگ برداشتندسوی لشکر شاه بگذاشتند
بیامد خروشان به نزدیک شاهکه ای نامور دادگر پیشگاه
یکی بنده بودم من او را نواننه جنگی سواری و نه پهلوان
به من بر ببخشای شاها به مهرکه از جان تو شاد بادا سپهر
بدو گفت شاه آنچه دیدی ز مننیا را بگوی اندر آن انجمن
زمین را ببوسید و کرد آفرینبسیچید ره سوی سالار چین
وز آن دشت کیخسرو کینهجویسوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشی بر آمد ز ایران سپاهکه بخشایش آورد خورشید و ماه
بیامد همانگاه گودرز و گیوچو شیدوش و رستم چو گرگین نیو
همه بوسه دادند پیشش زمینبسی شاه را خواندند آفرین
وز آن روی ترکان دو دیده به راهکه شیده کی آید ز آوردگاه
سواری همی شد بر آن ریگ نرمبرهنه سر و دیده پر خون و گرم
بیامد به نزدیک افراسیابدل از درد خسته دو دیده پر آب
برآورد پوشیده راز از نهفتهمه پیش سالار ترکان بگفت
جهاندار گشت از جهان ناامیدبکند آن چو کافور موی سپید
به سر بر پراگند ریگ روانز لشکر برفت آن که بد پهلوان
رخ شاه ترکان هر آن کس که دیدبر و جامه و دل همه بردرید
چنین گفت با مویه افراسیابکز این پس نه آرام جویم نه خواب
مرا اندر این سوگ یاری کنیدهمه تن به تن سوگواری کنید
نه بیند سر تیغ ما را نیامنه هرگز بوم ز این سپس شادکام
ز مردم شمر ار ز دام و ددهدلی کاو نباشد به درد آژده
مبادا بدان دیده در آب و شرمکه از درد ما نیست پر خون گرم
از آن ماهدیدار جنگی سواراز آن سروبن بر لب جویبار
همی ریخت از دیده خونین سرشکز دردی که درمان نداند پزشک
همه نامداران پاسخگزارزبان برگشادند بر شهریار
که این دادگر بر تو آسان کنادبداندیش را دل هراسان کناد
ز ما نیز یک تن نسازد درنگشب و روز بر درد و کین پشنگ
سپه را همه دل خروشان کنیمبه آوردگه بر سر افشان کنیم
ز خسرو نبد پیش از این کینه چیزکنون کینه بر کین بیفزود نیز
سپه دل شکسته شد از بهر شاهخروشان و جوشان همه رزمگاه