بخش ۲۲
پس آگاهی آمد به افراسیابکه شاه جهاندار بگذاشت آب
شنیده همی داشت اندر نهفتبیامد شب تیره با کس نگفت
جهاندیدگان را هم آنجا بمانددلی پر ز تیمار تنها براند
چو کیخسرو آمد به گنگ اندرونسری پر ز تیمار دل پر ز خون
بدید آن دل افروز باغ بهشتشمرهای او چون چراغ بهشت
به هر گوشهای چشمه و گلستانزمین سنبل و شاخ بلبلستان
همی گفت هر کس که اینت نهادهم ایدر بباشیم تا مرگ شاد
وز آن پس بفرمود بیدار شاهطلب کردن شاه توران سپاه
بجستند بر دشت و باغ و سرایگرفتند بر هر سوی رهنمای
همی رفت جوینده چون بیهشانمگر زو بیابند جایی نشان
چو بر جستنش تیز بشتافتندفراوان ز کسهای او یافتند
بکشتند بسیار کس بیگناهنشانی نیامد ز بیداد شاه
همی بود در گنگ دژ شهریاریکی سال با رامش و میگسار
جهان چون بهشتی دلاویز بودپر از گلشن و باغ و پالیز بود
برفتن همی شاه را دل ندادهمی بود در گنگ پیروز و شاد
همه پهلوانان ایران سپاهبرفتند یکسر به نزدیک شاه
که گر شاه را دل نجنبد ز جایسوی شهر ایران نیایدش رای
همانا بداندیش افراسیابگذشتهست زان سو به دریای آب
چنان پیر بر گاه کاووس شاهنه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه
گر او سوی ایران شود پر ز کینکه باشد نگهبان ایران زمین
گر او باز با تخت و افسر شودهمه رنج ما پاک بیبر شود
از آن پس به ایرانیان شاه گفتکه این پند با سودمندیست جفت
از آن شارستان پس مهان را بخواندوز آن رنج بردن فراوان براند
از ایشان کسی را که شایستهترگرامیتر از شهر و بایستهتر
تنش را به خلعت بیاراستندز دژ بارهٔ مرزبان خواستند
چنین گفت کایدر به شادی بمانز دل بر کن اندیشهٔ بدگمان
ببخشید چندان که بد خواستهز اسبان وز گنج آراسته
همه شهر ز ایشان توانگر شدندچه با یاره و تخت و افسر شدند
بدانگه که بیدار گردد خروسز درگاه برخاست آوای کوس
سپاهی شتابنده و راهجویبه سوی بیابان نهادند روی
همه نامداران هر کشوریبرفتند هر جا که بد مهتری
خورشها ببردند نزدیک شاهکه بود از در شهریار و سپاه
به راهی که لشکر همی برگذشتدر و دشت یکسر چو بازار گشت
به کوه و بیابان و جای نشستکسی را نبد کس که بگشاد دست
بزرگان ابا هدیه و با نثارپذیره شدندی بر شهریار
چو خلعت فراز آمدیشان ز گنجنهشتی که با او برفتی به رنج
پذیره شدش گیو با لشکریو زآن شهر هر کس که بد مهتری
چو دید آن سر و فرهٔ سرفرازپیاده شد و برد پیشش نماز
جهاندار بسیار بنواختشانبه رسم کیان جایگه ساختشان
چو خسرو به نزدیک کشتی رسیدفرود آمد و بادبان برکشید
دو هفته بر آن روی دریا بماندز گفتار با گیو چندی براند
چنین گفت هر کو ندیدهست گنگنباید که خواهد به گیتی درنگ
بفرمود تا کار برساختنددو زورق به آب اندر انداختند
شناسای کشتی هر آنکس که بودکه بر ژرف دریا دلیری نمود
بفرمود تا بادبان برکشیدبه دریای بیمایه اندر کشید
همان راه دریا به یک ساله راهچنان تیز شد باد در هفت ماه
که آن شاه و لشکر بدین سو گذشتکه از باد کژ آستی تر نگشت
سپهدار لشکر به خشکی کشیدببستند کشتی و هامون بدید
خورش کرد و پوشش هم آنجا یلهبه ملاح و آن کس که کردی خله
بفرمود دینار و خلعت ز گنجز گیتی کسی را که بردند رنج
وز آن آب راه بیابان گرفتجهانی از او مانده اندر شگفت
چو آگاه شد اشکش آمد به راهابا لشکری ساخته پیش شاه
پیاده شد از اسب و روی زمینببوسید و بر شاه کرد آفرین
همه تیز و مکران بیاراستندز هر جای رامشگران خواستند
همه راه و بیراه آوای رودتو گفتی هوا تار شد رود پود
به دیوار دیبا برآویختنددرم با شکر زیر پی ریختند
به مکران هر آن کس که بد مهتریوگر نامداری و کنداوری
برفتند با هدیه و با نثاربه نزدیک پیروزگر شهریار
و زآن مرز چندان که بد خواستهفراز آورید اشکش آراسته
ز اشکش پذیرفت شاه آنچه دیدو زآن نامداران یکی برگزید
ورا کرد مهتر به مکران زمینبسی خلعتش داد و کرد آفرین
چو آمد ز مکران و توران به چینخود و سرفرازان ایران زمین
پذیره شدش رستم زال سامسپاهی گشاده دل و شاد کام
چو از دور کیخسرو آمد پدیدسوار سرفراز چترش کشید
پیاده شد از باره بردش نمازگرفتش به بر شاه گردنفراز
بگفت آن شگفتی که دید اندر آبز گم بودن جادو افراسیاب
به چین نیز مهمان رستم بماندبه یک هفته از چین به ماچین براند
همی رفت سوی سیاووش گردبه ماه سفندار مذ روز ارد
چو آمد بدان شارستان پدردو رخساره پر آب و خسته جگر
به جایی که گرسیوز بدنشانگروی به نفرین مردم کشان
سر شاه ایران بریدند خواربیامد بدان جایگه شهریار
همی ریخت بر سر از آن تیره خاکهمی کرد روی و بر خویش چاک
بمالید رستم بر آن خاک رویبنفرید بر جان ناکس گروی
همی گفت کیخسرو ای شهریارمرا ماندی در جهان یادگار
نماندم ز کین تو مانند چیزبه رنج اندرم تا جهانست نیز
بپرداختم تخت افراسیاباز این پس نه آرام جویم نه خواب
بر امید آن کش به چنگ آورمجهان پیش او تار و تنگ آورم
از آن پس بدان گنج بنهاد سرکه مادر بدو یاد کرد از پدر
در گنج بگشاد و روزی بداددو هفته در آن شارستان بود شاد
به رستم دو صد بدره دینار دادهمان گیو را چیز بسیار داد
چو بشنید گستهم نوذر که شاهبدان شارستان پدر کرد راه
پذیره شدش با سپاهی گرانز ایران بزرگان و کنداوران
چو از دور دید افسر و تاج شاهپیاده فراوان بپیمود راه
همه یکسره خواندند آفرینبر آن دادگر شهریار زمین
به گستهم فرمود تا برنشستهمه راه شادان و دستش به دست
کشیدند زان روی به بهشت گنگسپه را به نزدیک شاه آب و رنگ
وفا چون درختی بود میوهدارهمی هر زمانی نو آید به بار
نیاسود یک تن ز خورد و شکارهمان یک سواره همان شهریار
ز ترکان هر آن کس که بد سرفرازشدند از نوازش همه بینیاز
به رخشنده روز و به هنگام خوابهمی آگهی جست ز افراسیاب
از ایشان کسی زو نشانی ندادنکردند از او در جهان نیز یاد
جهاندار یک شب سر و تن بشستبشد دور با دفتر زند و است
همه شب به پیش جهان آفرینهمی بود گریان و سر بر زمین
همی گفت کاین بنده ناتوانهمیشه پر از درد دارد روان
همه کوه و رود و بیابان و آبنبیند نشانی ز افراسیاب
همی گفت کای داور دادگرتو دادی مرا نازش و زور و فر
که او راه تو دادگر نسپردکسی را ز گیتی به کس نشمرد
تو دانی که او نیست بر داد و راهبسی ریخت خون سر بیگناه
مگر باشدم دادگر یک خدایبه نزدیک آن بدکنش رهنمای
تو دانی که من خود سرایندهامپرستنده آفرینندهام
به گیتی از او نام و آواز نیستز من راز باشد ز تو راز نیست
اگر زو تو خشنودی ای دادگرمرا بازگردان ز پیکار سر
بکش در دل این آتش کین منبه آیین خویش آور آیین من
ز جای نیایش بیامد به تختجوان سرافراز و پیروز بخت
همی بود یک سال در حصن گنگبرآسود از جنبش و ساز جنگ
چو بودن به گنگ اندرون شد درازبه دیدار کاووسش آمد نیاز
به گستهم نوذر سپرد آن زمینز قچغار تا پیش دریای چین
بیاندازه لشکر به گستهم دادبدو گفت بیدار دل باش و شاد
به چین و به مکران زمین دست یازبه هر سو فرستاده و نامه ساز
همی جوی ز افراسیاب آگهیمگر زو شود روی گیتی تهی
و زآن جایگه خواسته هرچه بودز دینار وز گوهر نابسود
ز مشک و پرستار و زرین ستامهمان جامه و اسب و تخت و غلام
ز گستردنیها و آلات چینز چیزی که خیزد ز مکران زمین
ز گاوان گردونکشان چل هزارهمی راند پیش اندرون شهریار
همی گفت هرگز کسی پیش از اینندید و نبد خواسته بیش از این
سپه بود چندان که بر کوه و دشتهمی ده شب و روز لشکر گذشت
چو دمدار برداشتی پیشروبه منزل رسیدی همی نو به نو
بیامد بر آن هم نشان تا به چاجبیاویخت تاج از بر تخت عاج
به سغد اندرون بود یک هفته شاههمه سغد شد شاه را نیک خواه
وز آنجا به شهر بخارا رسیدز لشکر هوا را همی کس ندید
بخورد و بیاسود و یک هفته بوددوم هفته با جامه نابسود
بیامد خروشان به آتشکدهغمی بود زآن اژدهای شده
که تور فریدون برآورده بودبدو اندرون کاخها کرده بود
بگسترد بر موبدان سیم و زربر آتش پراگند چندی گهر
و زآن جایگه سر به رفتن نهادهمی رفت با کام دل شاه شاد