بخش ۲۱
فرستادهٔ شاه چون بازگشتهمه شهر مکران پرآواز گشت
زمین کوه تا کوه لشکر گرفتهمه تیز و مکران سپه برگرفت
بیاورد پیلان جنگی دویستتو گفتی که اندر زمین جای نیست
از آواز اسبان و جوش سپاههمی ماه بر چرخ گم کرد راه
تو گفتی برآمد زمین بآسمانوگر گشت خورشید اندر نهان
طلایه بیامد به نزدیک شاهکه مکران سیه شد ز گرد سپاه
همه روی کشور درفشست و پیلببیند کنون شهریار از دو میل
بفرمود تا برکشیدند صفگرفتند گوپال و خنجر به کف
ز مکران طلایه بیامد به دشتهمه شب همی گرد لشکر بگشت
نگهبان لشکر از ایران تخوارکه بودی به نزدیک او رزم خوار
بیامد برآویخت با او به همچو پیل سرافراز و شیر دژم
بزد تیغ و او را به دو نیم کرددل شاه مکران پر از بیم کرد
دو لشکر بر آن گونه صف برکشیدکه از گرد شد آسمان ناپدید
سپاه اندر آمد دو رویه چو کوهرده برکشیدند هر دو گروه
به قلب اندر آمد سپهدار طوسجهان شد پر از نالهٔ بوق و کوس
به پیش اندرون کاویانی درفشپس پشت گردان زرینه کفش
هوا پر ز پیکان شد و پر و تیرجهان شد به کردار دریای قیر
به قلب اندرون شاه مکران بخستوزآن خستگی جان او هم برست
یکی گفت شاها سرش را بریمبدو گفت شاه اندر او ننگریم
سر شهریاران نبرد ز تنمگر نیز از تخمهٔ اهرمن
برهنه نباید که گردد تنشبر آن هم نشان خسته در جوشنش
یکی دخمه سازید مشک و گلابچنانچون بود شاه را جای خواب
بپوشید رویش به دیبای چینکه مرگ بزرگان بود همچنین
و زآن انجمن کشته شد ده هزارسواران و گردان خنجرگزار
هزار و صد و چل گرفتار شدسر زندگان پر ز تیمار شد
ببردند پیلان و آن خواستهسراپرده و گاه آراسته
بزرگان ایران توانگر شدندبسی نیز با تخت و افسر شدند
از آن پس دلیران پرخاشجویبه تاراج مکران نهادند روی
خروش زنان خاست از دشت و شهرچشیدند زان رنج بسیار بهر
به درهای شهر آتش اندر زدندهمی آسمان بر زمین برزدند
بخستند ز ایشان فراوان به تیرزن و کودک خرد کردند اسیر
چو کم شد از آن انجمن خشم شاهبفرمود تا باز گردد سپاه
بفرمود تا اشکش تیز هوشبیارامد از غارت و جنگ و جوش
کسی را نماند که زشتی کندوگر با نژندی درشتی کند
از آن شهر هر کس که بد پارسابه پوزش بیامد بر پادشا
که ما بیگناهیم و بیچارهایمهمیشه به رنج ستمکارهایم
گر ایدون که بیند سر بیگناهببخشد سزاوار باشد ز شاه
از ایشان چو بشنید فرخنده شاهبفرمود تا بانگ زد بر سپاه
خروشی برآمد ز پردهسرایکه ای پهلوانان فرخنده رای
از این پس گر آید ز جایی خروشز بیدادی و غارت و جنگ و جوش
ستمکارگان را کنم به دو نیمکسی کو ندارد ز دادار بیم
جهاندار سالی به مکران بماندز هر جای کشتی گران را بخواند
چو آمد بهار و زمین گشت سبزهمه کوه پر لاله و دشت سبز
چراگاه اسبان و جای شکاربیاراست باغ از گل و میوهدار
به اشکش بفرمود تا با سپاهبه مکران بباشد یکی چندگاه
نجوید جز از خوبی و راستینیارد به کار اندرون کاستی
و زآن شهر راه بیابان گرفتهمه رنجها بر دل آسان گرفت
چنان شد به فرمان یزدان پاککه اندر بیابان ندیدند خاک
هوا پر ز ابر و زمین پر ز خویدجهانی پر از لاله و شنبلید
خورشهای مردم ببردند پیشبه گردون به زیر اندرون گاومیش
به دشت اندرون سبزه و جای خوابهوا پر ز ابر و زمین پر ز آب
چو آمد به نزدیک آب زرهگشادند گردان میان از گره
همه چاره سازان دریا به راهز چین و ز مکران همی برد شاه
به خشکی بکرد آنچه بایست کردچو کشتی به آب اندر افگند مرد
بفرمود تا توشه برداشتندبه یک ساله ره راه بگذاشتند
جهاندار نیک اختر و راهجویبرفت از لب آب با آب روی
بر آن بندگی بر نیایش گرفتجهان آفرین را ستایش گرفت
همی خواست از کردگار بلندکز آبش به خشکی برد بیگزند
همان ساز جنگ و سپاه ورابزرگان ایران و گاه ورا
همی گفت کای کردگار جهانشناسندهٔ آشکار و نهان
نگهدار خشکی و دریا تویخدای ثری و ثریا توی
نگهدار جان و سپاه مراهمان تخت و گنج و کلاه مرا
پرآشوب دریا از آن گونه بودکز او کس نرستی بدان برشخود
به شش ماه کشتی برفتی به آبکز او ساختی هر کسی جای خواب
به هفتم که نیمی گذشتی ز سالشدی کژ و بی راه باد شمال
سر بادبان تیز برگاشتیچو برق درخشنده بگماشتی
به راهی کشیدیش موج مددکه ملاح خواندش فم الاسد
چنان خواست یزدان که باد هوانشد کژ با اختر پادشا
شگفت اندر آن آب مانده سپاهنمودی به انگشت هر یک به شاه
به آب اندرون شیر دیدند و گاوهمی داشتی گاو با شیر تاو
همان مردم و مویها چون کمندهمه تن پر از پشم چون گوسفند
گروهی سران چون سر گاومیشدو دست از پس مردم و پای پیش
یکی سر چو ماهی و تن چون نهنگیکی پای چون گور و تن چون پلنگ
نمودی همی این بدان آن بدینبه دادار بر خواندند آفرین
به بخشایش کردگار سپهرهوا شد خوش و باد ننمود چهر
گذشتند بر آب بر هفت ماهکه بادی نکرد اندر ایشان نگاه
چو خسرو ز دریا به خشکی رسیدنگه کرد هامون جهان را بدید
بیامد به پیش جهان آفرینبمالید بر خاک رخ بر زمین
برآورد کشتی و زورق ز آبشتاب آمدش بود جای شتاب
بیابانش پیش آمد و ریگ و دشتتنآسان به ریگ روان برگذشت
همه شهرها دید بر سان چینزبانها به کردار مکران زمین
بدان شهرها در بیاسود شاهخورش خواست چندی ز بهر سپاه
سپرد آن زمین گیو را شهریاربدو گفت بر خوردی از روزگار
درشتی مکن با گنهکار نیزکه بی رنج شد مردم از گنج و چیز
از این پس ندارم کسی را به کسپرستش کنم پیش فریادرس
ز لشکر یکی نامور برگزیدکه گفتار هر کس بداند شنید
فرستاد نزدیک شاهان پیامکه هر کس که او جوید آرام و کام
بیایند خرم بدین بارگاهبرفتند یکسر به فرمان شاه
یکی سر نپیچید زان مهترانبه درگاه رفتند چون کهتران
چو دیدار بد شاه بنواختشانبه خورشید گردن برافراختشان
پس از گنگ دژ باز جست آگهیز افراسیاب و ز تخت مهی
چنین گفت گویندهای زان گروهکه ایدر نه آبست پیشت نه کوه
اگر بشمری سر به سر نیک و بدفزون نیست تا گنگ فرسنگ صد
کنون تا برآمد ز دریای آببه گنگست با مردم افراسیاب
از آن آگهی شاد شد شهریارشد آن رنجها بر دلش نیز خوار
در آن مرزها خلعت آراستندپس اسب جهاندیدگان خواستند
بفرمود تا بازگشتند شاهسوی گنگ دژ رفت با آن سپاه
بر آن سو که پور سیاوش براندز بیداد مردم فراوان نماند
سپه را بیاراست و روزی بدادز یزدان نیکی دهش کرد یاد
همی گفت هر کس که جوید بدیبپیچد ز باد افره ایزدی
نباید که باشید یک تن به شهرگر از رنج یابد پی مور بهر
چهانجوی چون گنگ دژ را بدیدشد از آب دیده رخش ناپدید
پیاده شد از اسب و رخ بر زمینهمی کرد بر کردگار آفرین
همی گفت کای داور داد و پاکیکی بندهام دل پر از ترس و باک
که این بارهٔ شارستان پدربدیدم برآورده از ماه سر
سیاوش که از فر یزدان پاکچنین بارهای برکشید از مغاک
ستمگر بد آن کو به بد آخت دستدل هر کس از کشتن او بخست
بر آن باره بگریست یکسر سپاهز خون سیاوش که بد بیگناه
به دست بداندیش بر کشته شدچنین تخم کین در جهان کشته شد