بخش ۱
کنون ای خردمند روشنروانبجز نام یزدان مگردان زبان
که اویست بر نیک و بد رهنمایوزویست گردون گردان بجای
همی بگذرد بر تو ایام توسرایی جزین باشد آرام تو
چو باشی بدین گفته همداستانکه دهقان همی گوید از باستان
ازان پس خبر شد بخاقان چینکه شد کشته کاموس بر دشت کین
کشانی و شگنی و گردان بلخز کاموسشان تیره شد روز و تلخ
همه یک بدیگر نهادند رویکه این پرهنر مرد پرخاشجوی
چه مردست و این مرد را نام چیستهم آورد او در جهان مرد کیست
چنین گفت هومان به پیران شیرکه امروز شد جانم از رزم سیر
دلیران ما چون فرازند چنگکه شد کشته کاموس جنگی بجنگ
بگیتی چنو نامداری نبودوزو پیلتن تر سواری نبود
چو کاموس گو را بخم کمندبه آوردگه بر توان کرد بند
سزد گر سر پیل را روز کینبگیرد برآرد زند بر زمین
سپه سربسر پیش خاقان شدندز کاموس با درد و گریان شدند
که آغاز و فرجام این رزمگاهشنیدی و دیدی بنزد سپاه
کنون چارهٔ کار ما بازجویبتنها تن خویش و کس را مگوی
بلشکر نگه کن ز کارآگهانکسی کو سخن باز جوید نهان
ببیند که این شیر دل مرد کیستوزین لشکر او را هم آورد کیست
از آن پس همه تن بکشتن دهیمبه آوردگه بر سر و تن نهیم
بپیران چنین گفت خاقان چینکه خود درد ازینست و تیمار ازین
که تا کیست زان لشکر پرگزندکجا پیل گیرد بخم کمند
ابا آنک از مرگ خود چاره نیستره خواهش و پرسش و یاره نیست
ز مادر همه مرگ را زادهایمبناکام گردن بدو دادهایم
کس از گردش آسمان نگذردوگر بر زمین پیل را بشکرد
شما دل مدارید ازو مستمندکجا کشته شد زیر خم کمند
مر آن را که کاموس ازو شد هلاکببند کمند اندر آرم بخاک
همه شهر ایران کنم رود آببکام دل خسرو افراسیاب
ز لشکر بسی نامور گرد کردز خنجرگزاران و مردان مرد
چنین گفت کین مرد جنگی بتیرسوار کمندافگن و گردگیر
نگه کرد باید که جایش کجاستبگرد چپ لشکر و دست راست
هم از شهر پرسد هم از نام اوازانپس بسازیم فرجام او
سواری سرافراز و خسروپرستبیامد ببر زد برین کار دست
که چنگش بدش نام و جوینده بوددلیر و به هر کار پوینده بود
بخاقان چنین گفت کای سرفرازجهان را بمهر تو بادا نیاز
گر او شیر جنگیست بیجان کنمبدانگه که سر سوی ایران کنم
بتنها تن خویش جنگآورمهمه نام او زیر ننگ آورم
ازو کین کاموس جویم نخستپس از مرگ نامش بیارم درست
برو آفرین کرد خاقان چینبپیشش ببوسید چنگش زمین
بدو گفت ار این کینه بازآوریسوی من سر بینیاز آوری
ببخشمت چندان گهرها ز گنجکزان پس نباید کشیدنت رنج