بخش ۴
شب تیره چون چادر مشکبویبیفگند و خورشید بنمود روی
به درگاه شد مرزبان نزد شاهگرانمایگان برگشادند راه
جهاندار بهرام را پیش خواندبه تخت از بر نامداران نشاند
بپرسید زان پس که با ساوه شاهکنم آشتی گر فرستم سپاه
چنین داد پاسخ بدو جنگجویکه با ساوه شاه آشتی نیست روی
گر او جنگ را خواهد آراستنهزیمت بوَد آشتی خواستن
و دیگر که بدخواه گردد دلیرچو بیند که کام تو آمد بزیر
گه رزم چون بزم پیش آوریبه فرمانبری مانَد این داوری
بدو گفت هرمز که پس چیست رایدرنگ آورم گر بجنبم ز جای
چنین داد پاسخ که گر بدسگالبپیچد سر از داد بهتر به فال
چه گفت آن گرانمایهٔ نیکرایکه بیداد را نیست با داد جای
تو با دشمن بدکنش رزم جویکه با آتش آب اندر آری به جوی
وگر خود دگرگونه باشد سخنشهی نو گزیند سپهر کهن
چو نیرو ببازوی خویش آوریمهنر هرچ داریم پیش آوریم
نه از پاکیزدان نکوهش بوَدنه شرم از یلان چون پژوهش بوَد
چو ناکشته ز ایرانیان ده هزاربتابیم خیره سر از کارزار
چه گوید تو را دشمن عیبجویکه بیجنگ پیچی ز بدخواه روی
چو بر دشمنان تیرباران کنیمکمان را چو ابر بهاران کنیم
همان تیغ و گوپال چون صدهزارشکسته شود در صف کارزار
چو پیروزی ما نیاید پدیددل از نیکبختی نباید کشید
وزان پس بفرمان دشمن شویمکه بیهوش و بیجان و بیتن شویم
بکوشیم با گردش آسماناگر در میانه سر آرد زمان
چو گفتار بهرام بشنید شاهبخندید و رخشنده شد پیشگاه
ز پیش جهاندار بیرون شدندجهاندیدگان دل پر از خون شدند
ببهرام گفتند کاندر سخُنچو پرسد تو را بس دلیری مکُن
سپاهست چندان ابا ساوه شاهکه بر مور و بر پشّه بستند راه
چنان چون تو گویی همی پیش شاهکه یارد بُدن پهلوان سپاه
چنین گفت بهرام با مهترانکه ای نامداران و کندآوران
چو فرمان دهد نامبردار شاهمنم ساخته پهلوان سپاه
برفتند بیدار کارآگهانهم آنگه بر شهریار جهان
سخنهای بهرام چندانک بودبهر یک سراینده ده برفزود
شهنشاه ایران ازان شاد شدز تیمار آن لشکر آزاد شد
ورا کرد سالار بر لشکرشبابر اندر آورد جنگی سرش
هرآنکس که جست از یلان نام راسپهبد همیخواند بهرام را
سپهبد بیامد بر شهریارکه خوانم عرِض را ز بهر شمار
ببینم ز لشکر که جنگی کهاندگهِ نام جستن درنگی کهاند
بدو گفت سالار لشکر توییبتو باز گردد بد و نیکویی
سپهبد بشد تا عرِضگاه شاهبفرمود تا پیش او شد سپاه
گزین کرد ز ایرانیان لشکریهرآنکس که بود از سران افسری
نبشتند نام ده و دو هزارزرهدار و برگستوانور سوار
چهلسالگان را نبشتند نامدرم بر کم و بیش از این شد حرام
سپهبد چو بهرام بهرام بودکه در جنگ جستن ورا نام بود
یکی را کجا نام یلسینه بودکجا سینه و دل پر از کینه بود
سرنامداران جنگیش کردکه پیش صف آید به روز نبرد
بگردانَد اسب و بگوید نژادکُنَد بر دل جنگیان جنگ یاد
دگر آنک بد نام ایزدگشسبکز آتش نه برگاشتی روی اسب
بفرمود تا گوش دارد بنهکند میسره راست با میمنه
به پشت سپه بود همدان گشسبکجا دمّ شیران گرفتی به اسب
به لشکر چنین گفت پس پهلوانکه ای نامداران روشنروان
کمآزار باشید و هم کمزیانبدی را مبندید هرگز میان
چو خواهید کایزد بوَد یارتانکند روشن این تیره بازارتان
شب تیره چون ناله کرّنایبرآمد بجنبید یکسر ز جای
بران گونه رانید یکسر ستورکه گر خیزد اندر شب تیره هور
ز نیروی و آسودگی اسب و مردنیندیشد از روزگار نبرد
چو آگاهی آمد بر شهریارکه داننده بهرام چون ساخت کار
ز گفتار و کردار او گشت شاددر گنج بگشاد و روزی بداد
همه گنجهای سلیح نبردبه پارس و به اهواز در باز کرد
ز اسبان جنگ آنچ بودش یلهبشهر اندر آورد چندی گله
بفرمود تا پهلوان سپاهبخواهد هرآنچش بباید ز شاه
چنین گفت بهرام را شهریارکه از هر دری دیدهٔ کارزار
شنیدی که با نامور ساوه شاهچه مایه سلیحست و گنج و سپاه
هم از جنگ ترکان او روز کینبه آوردگه بر بلرزد زمین
گزیدی ز لشکر ده و دو هزارزرهدار و برگستوانور سوار
بدین مایه مردم به روز نبردندانم که چون خیزد این کارکرد
به جای جوانان شمشیرزنچهلسالگان خواستی ز انجمن
سپهبد چنین داد پاسخ بدویکه ای شاه نیکاختر و راستگوی
شنیدستی آن داستان مهانکه در پیش بودند شاه جهان
که چون بخت پیروز یاور بودروا باشد ار یار کمتر بود
برین داستان نیز دارم گوااگر بشنود شاه فرمانروا
که کاوس کی را بهاماورانببستند با لشکری بیکران
گزین کرد رستم ده و دو هزارز شایسته مردان گرد و سوار
بیاورد کاوس کی را ز بندبران نامداران نیامد گزند
همان نیز گودرز کشوادگانسر نامداران آزادگان
به کین سیاوش ده و دو هزاربیاورد برگستوانور سوار
همان نیز پرمایه اسفندیاربیاورد جنگی ده و دو هزار
به ارجاسب بر چاره کرد آنچه کرداز آن لشکر و دژ برآورد گرد
از این مایه گر لشکر افزون بوَدز مردی و از رای بیرون بوَد
سپهبد که لشکر فزون از سه چاربه جنگ آورد پیچد از کارزار
دگر آنک گفتی چهلساله مردز برنا فزونتر نجوید نبرد
چهلساله با آزمایش بودبه مردانگی در فزایش بود
بیاد آیدش مهر نان و نمکبرو گشته باشد فراوان فلک
ز گفتار بدگوی وز نام و ننگهراسان بود سر نپیچد ز جنگ
ز بهر زن و زاده و دوده رابپیچد روان مرد فرسوده را
جوان چیز بیند پذیرد فریببگاه درنگش نباشد شکیب
ندارد زن و کودک و کشت و ورزبچیزی ندارد ز ناارز ارز
چو بیآزمایش نیابد خردسر مایهٔ کارها ننگرد
گر ایدون که پیروز گردد به جنگشود شاد و خندان و سازد درنگ
وگر هیچ پیروز شد بر تنشنبیند جز از پشت او دشمنش
چو بشنید گفتار او شهریارچنان تازه شد چون گل اندر بهار
بدو گفت رو جوشن کارزاربپوش و ز ایوان به میدان گذار
سپهبد بیامد ز نزدیک شاهکمر خواست و خفتان و درع و کلاه
برافگند برگستوان بر سمندبفتراک بربست پیچان کمند
جهانجوی با گوی و چوگان و تیربه میدان خرامید خود با وزیر
سپهبد بیامد به میدان شاهبغلتید در خاک پیش سپاه
چو دیدش جهاندار کرد آفرینسپهبد ببوسید روی زمین
بیاورد پس شهریار آن درفشکه بُد پیکرش اژدهافش بنفش
که در پیش رستم بدی روز جنگسبک شاه ایران گرفت آن به چنگ
چو ببسود خندان به بهرام دادفراوان بر او آفرین کرد یاد
به بهرام گفت آنک جدان منهمیخواندندش سر انجمن
کجا نام او رستم پهلوانجهانگیر و پیروز و روشنروان
درفش ویست این که داری بدستکه پیروز بادی و خسروپرست
گمانم که تو رستم دیگریبه مردی و گردی و فرمانبری
برو آفرین کرد پس پهلوانکه پیروزگر باش و روشنروان
ز میدان بیامد بجای نشستسپهبد درفش تهمتن بدست
پراگنده گشتند گردان شاههمان شادمان پهلوان سپاه
سپیده چو برزد سر از کوه برپدید آمد آن زرد رخشان سپر
سپهبد بیامد بایوان شاهبکش کرده دست اندر آن بارگاه
بدو گفت من بیبهانه شدمبفرّ تو تاج زمانه شدم
یکی آرزو خواهم از شهریارکه با من فرستد یکی استوار
که تا هر کسی کو نبرد آوردسر دشمنی زیر گرد آورد
نویسد بنامه درون نام اویرونده شود در جهان کام اوی
چنین گفت هرمزد که مهران دبیرجوانست و گوینده و یادگیر
بفرمود تا با سپهبد برفتسپهبد سوی جنگ تازید تفت
بشد لشکر از کشور طیسفونسپهدار بهرام پیش اندرون
سپاهی خردمند و گرد و دلیرسپهدار بیدار چون نرّهشیر
به موبد چنین گفت هرمز که مرددلیرست و شادان به دشت نبرد
ازان پس چه گویی چه شاید بدنهمه داستانها بباید زدن
بدو گفت موبد که جاوید زیکه خود جاودان زندگی را سزی
بدین برز و بالای این پهلوانبدین تیزگفتار روشنروان
نباشد مگر شاد و پیروزگروزو دشمن شاه زیر و زبر
بترسم که او هم به فرجام کاربپیچد سر از شاه پرودگار
همی در سخن بس دلیری نمودبه گفتار با شاه شیری نمود
بدو گفت هرمز که در پای زهرمیالای زهر ای بداندیش دهر
چون او گشت پیروز بر ساوه شاهسزد گر سپارم بدو تاج و گاه
چنین باد و هرگز مبادا جز اینکه او شهریاری شود بافرین
چو موبد ز شاه این سخنها شنیدبپژمرد و لب را بدندان گزید
همیداشت اندر دل این شهریارچنین تا برآمد برین روزگار
ز درگه یکی رازداری بجستکه تا این سخن بازجوید درست
بدو گفت تیز از پس پهلوانبرو تا چه بینی به من بربخوان
بیامد سخنگوی پویان ز پسنبود آگه از کار او هیچکس
که هم راهبر بود و هم فالگویسرانجام هر کار گفتی بدوی
چو بهرام بیرون شد از طیسفونهمیراند با نیزه پیش اندرون
به پیش آمدش سر فروشی به راهازو دور بد پهلوان سپاه
یکی خوانچه بر سر به پیوسته داشتبروبر فراوان سرشسته داشت
سپهبد برانگیخت اسب از شگفتبنوک سنان زان سری برگرفت
همیراند تا نیزه برداشت راستبینداخت آنرا بران سو که خواست
یکی اختری کرد زان سر به راهکزین سان ببرم سر ساوه شاه
به پیش سپاهش به راه افگنمهمه لشکرش را بهم برزنم
فرستادهٔ شاه چون آن بدیدپی افگند فالی چنان چون سزید
چنین گفت کین مرد پیروزبختبیابد به فرجام زین رنج تخت
ازان پس چو کام دل آرد بمشتبپیچد سر از شاه و گردد درشت
بیامد بر شاه و این را بگفتجهاندار با درد و غم گشت جفت
ورا آن سخن بتّر آمد ز مرگبپژمرد و شد تیره آن سبز برگ
فرستادهای خواست از در جوانفرستاد تازان پس پهلوان
بدو گفت رو با سپهبد بگویکه امشب ز جایی که هستی مپوی
به شبگیر برگرد و پیش من آیتهی کرد خواهم ز بیگانه جای
بگویم بتو هرچ آید ز پندسخن چند یاد آمدم سودمند
فرستاده آمد بر پهلوانبگفت آنچ بشنید مرد جوان
چنین داد پاسخ که لشکر ز راهنخوانند باز ای خردمند شاه
زره بازگشتن بد آید بفالبه نیرو شود زین سخن بدسگال
چو پیروز گردم بیایم برتدرفشان کنم لشکر و کشورت
فرستاده آمد به نزدیک شاهبگفت آنچه بشنید زان رزمخواه
ز گفتار او شاه خشنود گشتهمه رنج پوینده بیسود گشت
سپهدار شبگیر لشکر براندبر ایشان همی نام یزدان بخواند
همیرفت تا کشور خوزیانز لشکر کسی را نیامد زیان
زنی با جوالی میان پر ز کاههمیرفت پویان میان سپاه
سواری بیامد خرید آن جوالندادش بها و بپیچید یال
خروشان بیامد ببهرام گفتکه کاهست لختی مرا در نهفت
بهای جوالی همیداشتمبه پیش سپاه تو بگذاشتم
کنون بستد از من سواری به راهکه دارد به سر بر ز آهن کلاه
بجستند آن مرد را در زمانکشیدند نزد سپهبد دمان
ستاننده را گفت بهرام گردگناهی که کردی سرت را ببرد
دوانش به پیش سراپرده بردسر و دست و پایش شکستند خرد
میانش به خنجر به دو نیم کردبدو مرد بیداد را بیم کرد
خروشی برآمد ز پرده سرایکهای نامداران پاکیزهرای
هرآنکس که او برگ کاهی ز کسستاند نباشدش فریادرس
میانش به خنجر کنم به دو نیمبخرید چیزی که باید بسیم
همیبود ز اندیشه هرمز به رنجازان لشکر ساوه و پیل و گنج
به دل بر چو اندیشه بسیار گشتز بهرام پردرد و تیمار گشت
روانش پر از غم دلش به دو نیمهمیداشتی زان به دل ترس و بیم
شب تیره برزد سر از برج ماهبخراد برزین چنین گفت شاه
که برساز تا سوی دشمن شویبکوشی و ز تاختن نغنوی
سپاهش نگه کن که چند و چیندسپهبد کدامند و گردان کیند
بفرمود تا نامهٔ پندمندنبشتند نزدیک آن پر گزند
یکی نامه با هدیه شاهوارکه آن را نشاید گرفتن شمار
فرستاده را گفت سوی هریهمی رو چو پیدا شود لشکری
چنان دان که بهرام کنداورستمپندار کان لشکری دیگرست
ازان راه نزدیک بهرام پویسخن هرچ بشنیدی آن را بگوی
بگویش که من با نوید و خرامبگسترد خواهم یکی خوب دام
نباید که پیدا شود راز توگر او بشنود نام و آواز تو
من او را بدامت فراز آورمسخنهای چرب و دراز آورم
برآراست خراد برزین به راهبیامد بران سو که فرمود شاه
چو بهرام را دید با او بگفتسخنها کجا داشت اندر نهفت
وزان جایگه شد سوی ساوه شاهبجایی که بد گنج و پیل و سپاه
ورا دید بستود و بردش نمازشنیده همیگفت با او به راز
بیفزود پیغامش از هر دریبدان تا شود لشکر اندر هری
چوآمد به دشت هری نامدارسراپرده زد بر لب جویبار
طلایه بیامد ز لشکر به راهبدیدند بهرام را با سپاه
طلایه بدید آن دلاور سپاهبیامد دوان تا بر ساوه شاه
بگفت آنک با نامور مهترییکی لشکر آمد به دشت هری
سخنها چو بشنید زو ساوه شاهپر اندیشه شد مرد جوینده راه
ز خیمه فرستاده را باز خواندبه تندی فراوان سخنها براند
بدو گفت کای ریمن پر فریبمگر کز فرازی ندیدی نشیب
برفتی ز درگاه آن خوارشاهبدان تا مرا دام سازی به راه
به جنگ آوری پارسی لشکریزنی خیمه در مرغزار هری
چنین گفت خراد برزین به شاهکه پیش سپاه تو اندک سپاه
گر آید بزشتی گمانی مبرکه این مرزبانی بود بر گذر
وگر زینهاری یکی نامجویز کشور سوی شاه بنهاد روی
ور ای دون کهه بازارگانی سپاهبیاورد تا باشد ایمن به راه
که باشد که آرد بروی تو رویوگر کوه و دریا شود کینه جوی