گنج

بخش ۳

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۹۲ بیت
بدانست هرمز که او دست خونبیازد همی زنده بی‌رهنمون
شنید آن سخن‌های بی‌کام رابه زندان فرستاد بهرام را
دگر شب چو برزد سر از کوه ماهبه زندان دژآگاه کردش تباه
نماند آن زمان بر درش بخردیهمان رهنمائی و هم موبدی
ز خوی بد آید همه بدترینگر تا سوی خوی بد ننگری
وزان پس نبد زندگانیش خوشز تیمار زد بر دل خویش تش
بسالی باصطخر بودی دو ماهکه کوتاه بودی شبان سیاه
که شهری خنک بود و روشن هوااز آنجا گذشتن نبودی روا
چو پنهان شدی چادر لاژوردپدید آمدی کوه یاقوت زرد
منادیگری برکشیدی خروشکه ای نامداران با فرّ و هوش
اگر کشتمندی شود کوفتهوزان رنج کارنده آشوفته
وگر اسب در کشتزاری رودکسی نیز بر میوه‌داری رود
دم و گوش اسبش بباید بریدسر دزد بر دار باید کشید
بدو ماه گردان بدی در جهانبد و نیکویی زو نبودی نهان
بهر کشوری داد کردی چنینز دهقان همی‌یافتی آفرین
پسر بد مر او را گرامی یکیکه از ماه پیدا نبود اندکی
مر او را پدر کرده پرویز نامگهش خواندی خسرو شادکام
نبودی جدا یک زمان از پدرپدر نیز نشگیفتی از پسر
چنان بد که اسبی ز آخر بجستکه بد شاه پرویز را برنشست
سوی کشتمند آمد اسب جواننگهبان اسب اندر آمد دوان
بیامد خداوند آن کشتزاربه پیش موکّل بنالید زار
موکّل بدو گفت کین اسب کیستکه بر دم و گوشش بباید گریست
خداوند گفت اسب پرویز شاهندارد همی کهتران را نگاه
بیامد موکل بر شهریاربگفت آنچ بشنید از کشتزار
بدو گفت هرمز برفتن بکوشببر اسب را در زمان دم و گوش
زیانی که آمد بران کشتمندشمارش بباید شمردن که چند
ز خسرو زیان باز باید ستداگر صد زیانست اگر پانصد
درم‌های گنجی بران کشتزاربریزند پیش خداوند کار
چو بشنید پرویز پوزش‌کنانبرانگیخت از هر سویی مهتران
به نزد پدر تا ببخشد گناهنبرَّد دم و گوش اسب سیاه
برآشفت ازان پس برو شهریاربتندی بزد بانگ بر پیشکار
موکّل شد از بیم هرمز دوانبدان کشت نزدیک اسب جوان
بخنجر جدا کرد زو گوش و دمبران کشت‌زاری که آزرد سُم
همان نیز تاوان بدان دادخواهرسانید خسرو بفرمان شاه
وزان پس بنخچیر شد شهریاربیاورد هر کس فراوان شکار
سواری ردی مرد کنداوریسپهبدنژادی بلند‌اختری
به ره بر یکی رز پُر از غوره دیدبفرمود تا کهتر اندر دوید
ازان خوشهٔ چند ببرید و بردبایوان و خوالیگرش را سپرد
بیامد خداوندش اندر زمانبدان مرد گفت ای بد بدگمان
نگهبان این رز نبودی به رنجنه دینار دادی بها را نه گنج
چرا رنج‌نابرده کردی تباهبنالم کنون از تو در پیش شاه
سوار دلاور ز بیم زیانبزودی کمر بازکرد از میان
بدو داد پرمایه زرّین کمربه هر مهره‌ای درنشانده گهر
خداوند رز چون کمر دید گفتکه کردار بد چند باید نهفت
تو با شهریار آشنایی مکنخریده نداری بهایی مکن
سپاسی نهم بر تو بر زین کمربپیچی اگر بشنود دادگر
یکی مرد بد هرمز شهریاربه پیروزی اندر شده نامدار
بمردی ستوده به هر انجمنکه از رزم هرگز ندیدی شکن
که هم دادده بود و هم دادخواهکلاه کیی برنهاده بماه
نکردی بشهر مداین درنگدلاور سری بود با نام و ننگ
بهار و تموز و زمستان و تیرنیاسود هرمز یل شیرگیر
همی‌گشت گرد جهان سر به سرهمی‌جست در پادشاهی هنر
چو ده سال شد پادشاهیش راستز هر کشور آواز بدخواه خاست
بیامد ز راه هری ساوه شاهابا پیل و با کوس و گنج و سپاه
گر از لشکر ساوه گیری شماربرو چارصد بار بشمر هزار
ز پیلان جنگی هزار و دویستتو گفتی مگر بر زمین راه نیست
ز دشت هری تا در مرورودسپه بود آگنده چون تار و پود
وزین روی تا مرو لشکر کشیدشد از گرد لشکر زمین ناپدید
بهرمز یکی نامه بنوشت شاهکه نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه
برو راه این لشکر آباد کنعلف ساز و از تیغ ما یاد کن
برین پادشاهی بخواهم گذشتبدریا سپاهست و بر کوه و دشت
چو برخواند آن نامه را شهریاربپژمرد زان لشکر بی‌شمار
وزان روی قیصر بیامد ز رومبه لشکر بزیر اندر آورد بوم
سپه بود رومی عدد صد هزارسواران جنگ‌آور و نامدار
ز شهری که بگرفت نوشین‌روانکه از نام او بود قیصر نوان
بیامد ز هر کشوری لشکریبه پیش اندرون نامور مهتری
سپاهی بیامد ز راه خزرکز ایشان سیه شد همه بوم و بر
جهان‌دیده بدال در پیش بودکه با گنج و با لشکر خویش بود
ز ارمینیه تا در اردبیلپراگنده شد لشکرش خیل خیل
ز دشت سواران نیزه‌گزارسپاهی بیامد فزون از شمار
چو عباس و چو حمزه شان پیشروسواران و گردن‌فرازان نو
ز تاراج ویران شد آن بوم و رستکه هرمز همی باژ ایشان بجست
بیامد سپه تا به آب فراتنماند اندر آن بوم جای نبات
چو تاریک شد روزگار بهیز لشکر بهرمز رسید آگهی
چو بشنید گفتار کارآگهانبپژمرد شاداب شاه جهان
فرستاد و ایرانیان را بخواندسراسر همه کاخ مردم نشاند
برآورد رازی که بود از نهفتبدان نامداران ایران بگفت
که چندین سپه روی به ایران نهادکسی در جهان این ندارد بیاد
همه نامداران فرو ماندندز هرگونه اندیشه‌ها راندند
بگفتند کای شاه با رای و هوشیکی اندرین کار بگشای گوش
خردمند شاهی و ما کهتریمهمی خویشتن موبدی نشمریم
براندیش تا چارهٔ کار چیستبر و بوم ما را نگهدار کیست
چنین گفت موبد که بودش وزیرکه ای شاه دانا و دانش‌پذیر
سپاه خزر گر بیاید به جنگنیابند جنگی زمانی درنگ
ابا رومیان داستان‌ها زنیمز بن پایهٔ تازیان برکَنیم
ندارم به دل بیم از تازیانکه از دیدشان دیده دارد زیان
که هم مارخوارند و هم سوسمارندارند جنگی گه کارزار
تو را ساوه شاهست نزدیک‌تروزو کار ما نیز تاریک‌تر
ز راه خراسان بوَد رنج ماکه ویران کند لشکر و گنج ما
چو ترک اندر آید ز جیحون به جنگنباید برین کار کردن درنگ
به موبد چنین گفت جوینده راهکه اکنون چه سازیم با ساوه شاه
بدو گفت موبد که لشکر بسازکه خسرو به لشکر بوَد سرفراز
عَرِض را بخوان تا بیارد شمارکه چندست مردم که آید به کار
عَرِض با جریده به نزدیک شاهبیامد بیاورد بی‌مَر سپاه
شمار سپاه آمدش صد هزارپیاده بسی در میان سوار
بدو گفت موبد که با ساوه شاهسزد گر نشوریم با این سپاه
مگر مردمی جویی و راستیبدور افگنی کژّی و کاستی
رهانی سر کهتران را ز بدچنان کز ره پادشاهان سزد
شنیدستی آن داستان بزرگکه ارجاسب آن نامدار سترگ
بگشتاسب و لهراسب از بهر دینچه بد کرد با آن سواران چین
چه آمد ز تیمار بر شهر بلخکه شد زندگانی بران بوم تلخ
چنین تا گشاده شد اسفندیارهمی‌بود هر گونهٔ کارزار
ز مهتر بسال ار چه من کهترمازو من باندیشه بر بگذرم
به موبد چنین گفت پس شهریارکه قیصر نجوید ز ما کارزار
همان شهرها را که بگرفت شاهسپارم بدو بازگردد ز راه
فرستاده‌ای جست گرد و دبیرخردمند و گویا و دانش‌پذیر
به قیصر چنین گوی کز شهر رومنخواهم دگر باژ آن مرز و بوم
تو هم پای در مرز ایران منهچو خواهی که مه باشی و روزبه
فرستاده چون پیش قیصر رسیدبگفت آنچ از شاه ایران شنید
ز ره بازگشت آن زمان شاه رومنیاورد جنگ اندران مرز و بوم
سپاهی از ایرانیان برگزیدکه از گردشان روز شد ناپدید
فرستادشان تا بران بوم و بربه پای اندر آرند مرز خزر
سپهدارشان پیش خرّاد بودکه با فرّ و اورنگ و با داد بود
چو آمد به ارمینیه در سپاهسپاه خزر برگرفتند راه
وز ایشان فراوان بکشتند نیزگرفتند زان مرز بسیار چیز
چو آگاهی آمد به نزدیک شاهکه خرّاد پیروز شد با سپاه
بجز کینهٔ ساوه شاهش نماندخرد را به اندیشه اندر نشاند
یکی بنده بد شاه را شادکامخردمند و بینا و نستوه نام
به شاه جهان گفت انوشه بدیز تو دور بادا همیشه بدی
بپرسید باید ز مهران ستادکه از روزگاران چه دارد بیاد
به کنجی نشستست با زند و اُستز امید گیتی شده پیر و سست
بدین روزگاران بر او شدمیکی روز و یک شب بر او بدم
همی‌گفتم او را من از ساوه شاهز پیلان جنگی و چندان سپاه
چنین داد پاسخ چو آمد سخنازان گفتهٔ روزگار کهن
بپرسیدم از پیر مهران ستادکه از روزگاران چه داری بیاد
چنین داد پاسخ که شاه جهاناگر پرسدم بازگویم نهان
شهنشاه فرمود تا در زمانبشد نزد او نامداری دمان
تن پیر ازان کاخ برداشتندبه مهد اندرون تیز بگذاشتند
چو آمد بر شاه مرد کهندلی پر ز دانش سری پرسخن
بپرسید هرمز ز مهران ستادکزین ترک جنگی چه داری بیاد
چنین داد پاسخ بدو مرد پیرکه ای شاه گوینده و یادگیر
بدانگه کجا مادرت را ز چینفرستاد خاقان به ایران‌زمین
بخواهندگی من بدم پیشروصد و شست مرد از دلیران گو
پدرت آن جهاندار دانا و راستز خاقان پرستارزاده نخواست
مرا گفت جز دخت خاتون مخواهنزیبد پرستار در پیشگاه
برفتم به نزدیک خاقان چینبه شاهی برو خواندم آفرین
ورا دختری پنج بد چون بهارسراسر پر از بوی و رنگ و نگار
مرا در شبستان فرستاد شاهبرفتم بران نامور پیشگاه
رخ دختران را بیاراستندسر زلف بر گل بپیراستند
مگر مادرت بر سر افسر نداشتهمان یاره و طوق و گوهر نداشت
از ایشان جز او دخت خاتون نبودبه پیرایه و رنگ و افسون نبود
که خاتون چینی ز فغفور بودبه گوهر ز کردار بد دور بود
همی مادرش را جگر زان بخستکه فرزند جایی شود دوردست
دژم بود زان دختر پارساگسی کردن از خانهٔ پادشا
من او را گزین کردم از دختراننگه داشتم چشم زان دیگران
مرا گفت خاتون که دیگر گزینکه هر پنج خوبند و با‌آفرین
مرا پاسخ این بد که این بایدمچو دیگر گزینم گزند آیدم
فرستاد و کنداوران را بخواندبر تخت شاهی به زانو نشاند
بپرسش گرفت اختر دخترشکه تا چون بود گردش اخترش
ستاره‌شمر گفت جز نیکویینبینی و جز راستی نشنوی
ازین دخت و از شاه ایرانیانیکی کودک آید چو شیر ژیان
ببالا بلند و ببازو ستبربه مردی چو شیر و ببخشش چو ابر
سیه‌چشم و پر‌خشم و نابردبارپدر بگذرد او بود شهریار
فراوان ز گنج پدر بر‌خوردبسی روزگاران ببد نشمرد
وزان پس یکی شاه خیزد سترگز ترکان بیارد سپاهی بزرگ
بسازد که ایران و شهر یمنسراسر بگیرد بران انجمن
ازو شاه ایران شود دردمندبترسد ز پیروز بخت بلند
یکی کهتری باشدش دوردستسواری سرافراز مهترپرست
ببالا دراز و به اندام خشکبه گرد سرش جَعد مویی چو مشک
سخن‌آوری جلد و بینی بزرگسیه‌چرده و تندگوی و سترگ
جهان‌جوی چوبینه دارد لقبهم از پهلوانانش باشد نسب
چو این مرد چاکر باندک سپاهز جایی بیاید به درگاه شاه
مرین ترک را ناگهان بشکندهمه لشکرش را بهم برزند
چو بشنید گفتِ ستاره شمرندیدم ز خاقان کسی شادتر
به نوشین‌روان داد پس دخترشکه از دختران او بدی افسرش
پذیرفتم او را من از بهر شاهچو آن کرده بد بازگشتم به راه
بیاورد چندی گهرها ز گنجکه ما یافتیم از کشیدنش رنج
همان تا لب رود جیحون براندجهان‌بین خود را بکشتی نشاند
ز جیحون دلی پر ز غم بازگشتز فرزند با درد انباز گشت
کنون آنچ دیدم بگفتم همهبه پیش جهاندار شاه رمه
ازین کشور این مرد را باز‌جویبپوینده شاید که گویی بپوی
که پیروزی شاه بر دست اوستبدشمن ممان این سخن گر بدوست
بگفت این و جانش برآمد ز تنبرو زار و گریان شدند انجمن
شهنشاه زو در شگفتی بماندبه مژگان همی خون دل برفشاند
به ایرانیان گفت مهران ستادهمی‌داشت این راستی‌ها بیاد
چو با من یکایک بگفت و بمردپسندیده جانش به یزدان سپرد
سپاسم ز یزدان کزین مرد پیربرآمد چنین گفتن ناگزیر
نشان جست باید ز هر مهتریاگر مهتری باشد ار کهتری
بجویید تا این بجای آوریدهمه رنج‌ها را به پای آورید
یکی مهتری نامبردار بودکه بر آخر اسب سالار بود
کجا راد‌فرخ بدی نام اویهمه شادی شاه بد کام اوی
بیامد بر شاه گفت این نشانکه داد این ستوده به گردن‌کشان
ز بهرام بهرام پورگشسبسواری سرافراز و پیچنده اسب
ز اندیشهٔ من بخواهد گذشتندیدم چنو مرزبانی به دشت
که دادی بدو بَردَع و اردبیلیکی نامور گشت با کوس و خیل
فرستاد و بهرام را مژده دادسخنهای مهران برو کرد یاد
جهانجوی پویان ز بردع برفتز گردنکشان لشکری برد تفت
چو بهرام تنگ اندر آمد ز راهبفرمود تا بار دادند شاه
جهاندیده روی شهنشاه دیدبران نامدار آفرین گسترید
نگه کرد شاه اندرو یک زماننبودش بدو جز به نیکی گمان
نشان‌های مهران ستاد اندرویبدید و بخندید و شد تازه‌روی
ازان پس بپرسید و بنواختشیکی نامور جایگه ساختش