گنج

بخش ۲

چو بیگاه گازر بیامد ز رودبدو جفت او گفت هست این درود
که باز آمدی جامه‌ها نیم‌نمبدین کارکرد از که یابی درم
دل گازر از درد پژمرده بودیکی کودک زیرکش مرده بود
زن گازر از درد کودک نوانخلیده رخان تیره گشته روان
بدو گفت گازر که بازآر هوشترا زشت باشد ازین پس خروش
کنون گر بماند سخن در نهفتبگویم به پیش سزاوار جفت
به سنگی که من جامه را برزنمچو پاکیزه گردد به آب افگنم
دران جوی صندوق دیدم یکینهفته بدو اندرون کودکی
چو من برگشادم در بسته بازبه دیدار آن خردم آمد نیاز
اگر بود ما را یکی پور خردنبودش بسی زندگانی بمرد
کنون یافتی پور با خواستهبه دینار و دیبا بیاراسته
چو آن جامه‌ها بر زمین بر نهادسر تنگ صندوق را برگشاد
زن گازر آن دید خیره بماندبروبر جهان‌آفرین را بخواند
رخی دید تابان میان حریربه دیدار مانندهٔ اردشیر
پر از در خوشاب بالین اوعقیق و زبرجد به پایین او
به دست چپش سرخ دینار بودسوی راست یاقوت شهوار بود
بدو داد زن زود پستان شیرببد شاد زان کودک دلپذیر
ز خوبی آن کودک و خواستهدل او ز غم گشت پیراسته
بدو گفت گازر که این را به جانخریدار باشیم تا جاودان
که این کودک نامداری بودگر او در جهان شهریاری بود
زن گازر او را چو پیوند خویشبپرورد چونانک فرزند خویش
سیم روز داراب کردند نامکز آب روان یافتندش کنام
چنان بد که روزی زن پاک‌رایسخن گفت هرگونه با کدخدای
که این گوهران را چه سازی کنونکه باشد بدین دانشت رهنمون
به زن گفت گازر که ای نیک جفتچه خاک و چه گوهرمرا در نهفت
همان به کزین شهر بیرون شویمز تنگی و سختی به هامون شویم
به شهری که ما را ندانند کسکه خواریم و ناشادگر دست رس
به شبگیر گازر بنه برنهادبرفت و نکرد از بر و بوم یاد
ببردند داراب را در کنارنکردند جز گوهر و زر به بار
بپیمود زان مرز فرسنگ شستبه شهری دگر ساخت جای نشست
به بیگانه شهر اندرون ساخت جایبران سان که پرمایه‌تر کدخدای
به شهری که بد نامور مهتریفرستاد نزدیک او گوهری
ازو بستدی جامه و سیم و زرچنین تا فراوان نماند از گهر
به خانه جز از سرخ گوگرد نیزنماند از بد و نیک صندوق چیز
زن گازر از چیز شد رهنمایچنین گفت یک روز با کدخدای
که ما بی‌نیازیم زین کارکردتوانگر شدی گرد پیشه مگرد
چنین داد پاسخ بدو کدخدایکه ای جفت پاکیزه و رهنمای
همی پیشه خوانی ز پیشه چه بیشهمیشه ز هر کار پیشه است پیش
تو داراب را پاک و نیکو بداربدان تا چه بار آورد روزگار
همی داشتندش چنان ارجمندکه از تند بادی ندیدی گزند
چو برگشت چرخ از برش چند سالیکی کودکی گشت با فر و یال
به کشتی شدی با بزرگان به کویکسی را نبودی تن و زور اوی
همه کودکان همگروه آمدندبه یکبارگی زو ستوه آمدند
به فریاد شد گازر از کار اوهمی تیره شد تیز بازار او
بدو گفت کاین جامه برزن به سنگکه از پیشه جستن ترا نیست ننگ
چو داراب زان پیشه بگریختیهمی گازر از دیده خون ریختی
شدی روزگارش به جستن دو بهرنشان خواستی زو به دشت و به شهر
به جاییش دیدی کمانی به دستبه آیین گشاده بر و بسته شست
کمان بستدی سرد گفتی بدویکه ای پرزیان گرگ پرخاشجوی
چه گردی همی گرد تیر و کمانبه خردی چرا گشته‌ای بدگمان
به گازر چنین گفت کای باب منچرا تیره گردانی این آب من
به فرهنگیان ده مرا از نخستچو آموختم زند و استا درست
ازان پس مرا پیشه فرمان و جویکنون از من این کدخدایی مجوی
بدو مرد گازر بسی برشمردازان پس به فرهنگیانش سپرد
بیاموخت فرهنگ و شد برمنشبرآمد ز پیغاره و سرزنش
بدان پروراننده گفت ای پدرنیاید ز من گازری کارگر
ز من جای مهرت بی‌اندیشه کنز گیتی سواری مرا پیشه کن
نگه کرد گازر سواری تمامعنان پیچ و اسپ افگن و نیک‌نام
سپردش بدو روزگاری درازبیاموخت هرچش بدان بد نیاز
عنان و سنان و سپر داشتنبه آوردگه باره برگاشتن
همان زخم چوگان و تیر و کمانهنرجوی دور از بد بدگمان
بران گونه شد زین هنرها که چنگنسودی به آورد با او پلنگ