بخش ۱
به بیماری اندر بمرد اردشیرهمی بود بیکار تاج و سریر
همای آمد و تاج بر سر نهادیکی راه و آیین دیگر نهاد
سپه را همه سربسر بار داددر گنج بگشاد و دینار داد
به رای و به داد از پدر برگذشتهمی گیتی از دادش آباد گشت
نخستین که دیهیم بر سر نهادجهان را به داد و دهش مژده داد
که این تاج و این تخت فرخنده باددل بدسگالان ما کنده باد
همه نیکویی باد کردار مامبیناد کس رنج و تیمار ما
توانگر کنیم آنک درویش بودنیازش به رنج تن خویش بود
مهان جهان را که دارند گنجنداریم زان نیکویها به رنج
چو هنگام زادنش آمد فرازز شهر و ز لشکر همی داشت راز
همی تخت شاهی پسند آمدشجهان داشتن سودمند آمدش
نهانی پسر زاد و با کس نگفتهمی داشت آن نیکویی در نهفت
بیاورد آزادهتن دایه رایکی پاک پرشرم و بامایه را
نهانی بدو داد فرزند راچنان شاه شاخ برومند را
کسی کو ز فرزند او نام بردچنین گفت کان پاکزاده بمرد
همان تاج شاهی به سر بر نهادهمی بود بر تخت پیروز و شاد
ز دشمن بهر سو که بد مهتریفرستاد بر هر سوی لشکری
ز چیزی که رفتی به گرد جهاننبودی بد و نیک ازو در نهان
به گیتی به جز داد و نیکی نخواستجهان را سراسر همی داشت راست
جهانی شده ایمن از داد اوبه کشور نبودی به جز یاد او
بدین سان همی بود تا هشت ماهپسر گشت مانندهٔ رفته شاه
بفرمود تا درگری پاکمغزیکی تخته جست از در کار نغز
یکی خرد صندوق از چوب خشکبکردند و برزد برو قیر و مشک
درون نرم کرده به دیبای رومبراندوده بیرون او مشک و موم
به زیر اندرش بستر خواب کردمیانش پر از در خوشاب کرد
بسی زر سرخ اندرو ریختهعقیق و زبرجد برآمیخته
ببستند بس گوهر شاهواربه بازوی آن کودک شیرخوار
بدانگه که شد کودک از خواب مستخروشان بشد دایهٔ چرب دست
نهادش به صندوق در نرم نرمبه چینی پرندش بپوشید گرم
سر تنگ تابوت کردند خشکبه دبق و به عنبر به قیر و به مشک
ببردند صندوق را نیم شبیکی بر دگر نیز نگشاد لب
ز پیش همایش برون تاختندبه آب فرات اندر انداختند
پساندر همی رفت پویان دو مردکه تا آب با شیرخواره چه کرد
چو کشتی همی رفت چوب اندر آبنگهبان آنرا گرفته شتاب
سپیده چو برزد سر از کوهساربگردید صندوق بر رودبار
به گازرگهی کاندرو بود سنگسر جوی را کارگه کرده تنگ
یکی گازر آن خرد صندوق دیدبپویید وز کارگه برکشید
چو بگشاد گستردهها برگرفتبماند اندران کار گازر شگفت
به جامه بپوشید و آمد دمانپرامید و شادان و روشنروان
سبک دیدهبان پیش مامش دویدز صندوق و گازر بگفت آنچ دید
جهاندار پیروز با دیده گفتکه چیزی که دیدی بباید نهفت