بخش ۳
بزد مهره در جام بر پشت پیلازو برشد آواز تا چند میل
خروشیدن کوس با کرنایهمان ژنده پیلان و هندی درای
برآمد ز زاولستان رستخیززمین خفته را بانگ برزد که خیز
به پیش اندرون رستم پهلوانپس پشت او سالخورده گوان
چنان شد ز لشکر در و دشت و راغکه بر سر نیارست پرید زاغ
تبیره زدندی همی شست جایجهان را نه سر بود پیدا نه پای
به هنگام بشکوفهٔ گلستانبیاورد لشکر ز زابلستان
ز زال آگهی یافت افراسیاببرآمد ز آرام و از خورد و خواب
بیاورد لشکر سوی خوار ریبران مرغزاری که بد آب و نی
ز ایران بیامد دمادم سپاهز راه بیابان سوی رزمگاه
ز لشکر به لشکر دو فرسنگ ماندسپهبد جهاندیدگان را بخواند
بدیشان چنین گفت کای بخردانجهاندیده و کارکرده ردان
هم ایدر من این لشکر آراستمبسی سروری و مهی خواستم
پراگنده شد رای بی تخت شاههمه کار بیروی و بیسر سپاه
چو بر تخت بنشست فرخنده زوز گیتی یکی آفرین خاست نو
شهی باید اکنون ز تخم کیانبه تخت کیی بر کمر بر میان
شهی کاو باورنگ دارد ز میکه بیسر نباشد تن آدمی
نشان داد موبد مرا در زمانیکی شاه با فر و بخت جوان
ز تخم فریدون یل کیقبادکه با فر و برزست و با رای و داد