بخش ۹
چنین گفت پس پهلوان با زرسپکه بفروز دل را چو آذرگشسپ
سلیح سواران جنگی بپوشبجان و تن خویشتن دار گوش
تو خواهی مگر کین آن نامداروگرنه نبینم کسی خواستار
زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاددلی پر ز کین و لبی پر ز باد
خروشان باسپ اندر آورد پایبکردار آتش درآمد ز جای
چنین گفت شیر ژیان با تخوارکه آمد دگرگون یکی نامدار
ببین تا شناسی که این مرد کیستیکی شهریار است اگر لشکریست
چنین گفت با شاه جنگی تخوارکه آمد گه گردش روزگار
که این پور طوسست نامش زرسپکه از پیل جنگی نگرداند اسپ
که جفتست با خواهر ریونیزبکین آمدست این جهانجوی نیز
چو بیند بر و بازوی و مغفرتخدنگی بباید گشاد از برت
بدان تا بخاک اندر آید سرشنگون اندر آید ز باره برش
بداند سپهدار دیوانه طوسکه ایدر نبودیم ما بر فسوس
فرود دلاور برانگیخت اسپیکی تیر زد بر میان زرسپ
که با کوههٔ زین تنش را بدوختروانش ز پیکان او برفروخت
بیفتاد و برگشت ازو بادپایهمی شد دمان و دنان باز جای
خروشی برآمد ز ایران سپاهزسر برگرفتند گردان کلاه
دل طوس پرخون و دیده پراببپوشید جوشن هم اندر شتاب
ز گردان جنگی بنالید سختبلرزید برسان برگ درخت
نشست از بر زین چو کوهی بزرگکه بنهند بر پشت پیلی سترگ
عنان را بپیچید سوی فروددلش پر ز کین و سرش پر ز دود