بخش ۶
چو ایرانیان از بر کوهساربدیدند جای فرود و تخوار
برآشفت ازیشان سپهدار طوسفروداشت بر جای پیلان و کوس
چنین گفت کز لشکر نامدارسواری بباید کنون نیکیار
که جوشان شود زین میان گروهبرد اسپ تا بر سر تیغ کوه
ببیند که آن دو دلاور کیندبران کوه سر بر ز بهر چیند
گر ایدونک از لشکر ما یکیستزند بر سرش تازیانه دویست
وگر ترک باشند و پرخاش جویببندد کشانش بیارد بروی
وگر کشته آید سپارد بخاکسزد گر ندارد از آن بیم و باک
ورایدونک باشد ز کارآگهانکه بشمرد خواهد سپه را نهان
همانجا بدونیم باید زدنفروهشتن از کوه و باز آمدن
بسالار بهرام گودرز گفتکه این کار بر من نشاید نهفت
روم هرچ گفتی بجای آورمسر کوه یکسر بپای آورم
بزد اسپ و راند از میان گروهپراندیشه بنهاد سر سوی کوه
چنین گفت پس نامور با تخوارکه این کیست کامد چنین خوارخوار
همانانیندیشد از ما همیبتندی برآید ببالا همی
یکی بارهای برنشسته سمندبفتراک بربسته دارد کمند
چنین گفت پس رایزن با فرودکه این را بتندی نباید بسود
بنام و نشانش ندانم همیز گودرزیانش گمانم همی
چو خسرو ز توران بایران رسیدیکی مغفر شاه شد ناپدید
گمانی همی آن برم بر سرشزره تا میان خسروانی برش
ز گودرز دارد همانا نژادیکی لب بپرسش بباید گشاد
چو بهرام بر شد ببالای تیغبغرید برسان غرنده میغ
چه مردی بدو گفت بر کوهسارنبینی همی لشکر بیشمار
همی نشنوی نالهٔ بوق و کوسنترسی ز سالار بیدار طوس
فرودش چنین پاسخ آورد بازکه تندی ندیدی تو تندی مساز
سخن نرم گوی ای جهاندیده مردمیارای لب را بگفتار سرد
نه تو شیر جنگی و من گور دشتبرین گونه بر ما نشاید گذشت
فزونی نداری تو چیزی ز منبگردی و مردی و نیروی تن
سر و دست و پای و دل و مغز و هوشزبانی سراینده و چشم و گوش
نگه کن بمن تا مرا نیز هستاگر هست بیهوده منمای دست
سخن پرسمت گر تو پاسخ دهیشوم شاد اگر رای فرخ نهی
بدو گفت بهرام بر گوی هینتو بر آسمانی و من بر زمین
فرود آن زمان گفت سالار کیستبرزم اندرون نامبردار کیست
بدو گفت بهرام سالار طوسکه با اختر کاویانست و کوس
ز گردان چو گودرز و رهام و گیوچو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو
چو گستهم و چون زنگهٔ شاورانگرازه سر مرد کنداوران
بدو گفت کز چه ز بهرام نامنبردی و بگذاشتی کار خام
ز گودرزیان ما بدوییم شادمرا زو نکردی بلب هیچ یاد
بدو گفت بهرام کای شیرمردچنین یاد بهرام با تو که کرد
چنین داد پاسخ مر او را فرودکه این داستان من ز مادر شنود
مرا گفت چون پیشت آید سپاهپذیره شو و نام بهرام خواه
دگر نامداری ز کنداورانکجا نام او زنگهٔ شاوران
همانند همشیرگان پدرسزد گر بر ایشان بجویی گذر
بدو گفت بهرام کای نیکبختتویی بار آن خسروانی درخت
فرودی تو ای شهریار جوانکه جاوید بادی به روشنروان
بدو گفت کآری فرودم درستازان سرو افگنده شاخی برست
بدو گفت بهرام بنمای تنبرهنه نشان سیاوش بمن
به بهرام بنمود بازو فرودز عنبر بگل بر یکی خال بود
کزان گونه بتگر بپرگار چیننداند نگارید کس بر زمین
بدانست کو از نژاد قبادز تخم سیاووش دارد نژاد
برو آفرین کرد و بردش نمازبرآمد ببالای تند و دراز
فرود آمد از اسپ شاه جواننشست از بر سنگ روشنروان
ببهرام گفت ای سرافراز مردجهاندار و بیدار و شیر نبرد
دو چشم من ار زنده دیدی پدرهمانا نگشتی ازین شادتر
که دیدم ترا شاد و روشنروانهنرمند و بینادل و پهلوان
بدان آمدستم بدین تیغکوهکه از نامداران ایران گروه
بپرسم ز مردی که سالار کیستبرزم اندرون نامبردار کیست
یکی سور سازم چنانچون توانببینم بشادی رخ پهلوان
ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمرببخشم ز هر چیز بسیار مر
وزان پس گرایم به پیش سپاهبتوران شوم داغدل کینهخواه
سزاوار این جستن کین منمبجنگ آتش تیز برزین منم
سزد گر بگویی تو با پهلوانکه آید برین سنگ روشنروان
بباشیم یک هفته ایدر بهمسگالیم هرگونه از بیش و کم
به هشتم چو برخیزد آوای کوسبزین اندر آید سپهدار طوس
میان را ببندم بکین پدریکی جنگ سازم بدرد جگر
که با شیر جنگ آشنایی دهدز نر پر کرگس گوایی دهد
که اندر جهان کینه را زین نشاننبندد میان کس ز گردنکشان
بدو گفت بهرام کای شهریارجوان و هنرمند و گرد و سوار
بگویم من این هرچ گفتی بطوسبخواهش دهم نیز بر دست بوس
ولیکن سپهبد خردمند نیستسر و مغز او از در پند نیست
هنر دارد و خواسته هم نژادنیارد همی بر دل از شاه یاد
بشورید با گیو و گودرز و شاهز بهر فریبرز و تخت و کلاه
همی گوید از تخمهٔ نوذرمجهان را بشاهی خود اندر خورم
سزد گر بپیچد ز گفتار منگراید بتندی ز کردار من
جز از من هرآنکس که آید برتنباید که بیند سر و مغفرت
که خودکامه مردیست بی تار و پودکسی دیگر آید نیارد درود
و دیگر که با ما دلش نیست راستکه شاهی همی با فریبرز خواست
مرا گفت بنگر که بر کوه کیستچو رفتی مپرسش که از بهر چیست
بگرز و بخنجر سخن گوی و بسچرا باشد این روز بر کوهکس
بمژده من آیم چنو گشت رامترا پیش لشکر برم شادکام
وگر جز ز من دیگر آید کسینباید بدو بودن ایمن بسی
نیاید بر تو به جز یک سوارچنینست آیین این نامدار
چو آید ببین تا چه آیدت رایدر دژ ببند و مپرداز جای
یکی گرز پیروزه دسته بزرفرود آن زمان برکشید از کمر
بدو داد و گفت این ز من یادگارهمی دار تا خودکی آید بکار
چو طوس سپهبد پذیرد خرامبباشیم روشندل و شادکام
جزین هدیهها باشد و اسپ و زینبزر افسر و خسروانی نگین