بخش ۲۳
دوان رفت بهرام پیش پدرکه ای پهلوان یلان سر به سر
بدانگه که آن تاج برداشتمبه نیزه بابراندر افراشتم
یکی تازیانه ز من گم شدهستچو گیرند بیمایه ترکان به دست
به بهرام بر چند باشد فسوسجهان پیش چشمم شود آبنوس
نبشته بران چرم نام منستسپهدار پیران بگیرد به دست
شوم تیز و تازانه بازآورماگر چند رنج دراز آورم
مرا این ز اختر بد آید همیکه نامم به خاک اندر آید همی
بدو گفت گودرز پیر ای پسرهمی بخت خویش اندر آری بهسر
ز بهر یکی چوبِ بستهدوالشوی در دَم ِ اخترِ شومفال
چنین گفت بهرام جنگی که مننیم بهتر از دوده و انجمن
به جایی توان مرد کاید زمانبه کژی چرا برد باید گمان؟
بدو گفت گیو ای برادر مشوفراوان مرا تازیانهست نو
یکی شوشهٔ زر به سیم اندر استدو شیبش ز خوشاب وز گوهرست
فرنگیس چون گنج بگشاد سرمرا داد چندان سلیح و کمر
من آن درع و تازانه برداشتمبه توران دگر خوار بگذاشتم
یکی نیز بخشید کاوس شاهز زر وز گوهر چو تابنده ماه
دگر پنج دارم همه زرنگاربرو بافته گوهر شاهوار
ترا بخشم این هفت ز ایدر مرویکی جنگ خیره میارای نو
چنین گفت با گیو بهرام گردکه این ننگ را خرد نتوان شمرد
شما را ز رنگ و نگارست گفتمرا آنک شد نام با ننگ جفت
گر ایدونک تازانه بازآورموگر سر ز کوشش بگاز آورم
بر او رای یزدان دگرگونه بودهمان گردش بخت وارونه بود
هرانگه که بخت اندر آید به خوابترا گفت دانا نیاید صواب
بزد اسپ و آمد بران رزمگاهدرخشان شده روی گیتی ز ماه
همی زار بگریست بر کشتگانبران داغ دل بختبرگشتگان
تن ریونیز اندران خون و خاکشده غرق و خفتان برو چاک چاک
همی زار بگریست بهرام شیرکه زار ای جوان سوار دلیر
چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاکبزرگان به ایوان، تو اندر مغاک
بران کشتگان بر یکایک بگشتکه بودند افگنده بر پهندشت
ازان نامداران یکی خسته بودبه شمشیر ازیشان به جان رسته بود
همی بازدانست بهرام رابنالید و پرسید زو نام را
بدو گفت کای شیر من زندهامبر کشتگان خوار افگندهام
سه روزست تا نان و آب آرزوستمرا بر یکی جامه خواب آرزوست
بشد تیز بهرام تا پیش اویبه دل مهربان و به تن خویش اوی
برو گشت گریان و رخ را بخستبدرید پیراهن او را ببست
بدو گفت مندیش کز خستگیستتبه بودن این ز نابستگیست
چو بستم کنون سوی لشکر شویوزین خستگی زود بهتر شوی
یکی تازیانه بدین رزمگاهز من گم شدهست از پی تاج شاه
چو آن بازیابم بیایم برترسانم به زودی سوی لشکرت
وزانجا سوی قلب لشکر شتافتهمی جست تا تازیانه بیافت
میان تل کشتگان اندرونبرآمیخته خاک بسیار و خون
فرود آمد از باره آن برگرفتوزانجا خروشیدن اندر گرفت
خروش دم مادیان یافت اسپبجوشید برسان آذرگشسپ
سوی مادیان روی بنهاد تفتغمی گشت بهرام و از پس برفت
همی شد دمان تا رسید اندرویز ترگ و ز خفتان پر از آب روی
چو بگرفت هم در زمان برنشستیکی تیغ هندی گرفته به دست
چو بفشارد ران هیچ نگذارد پیسوار و تن باره پرخاک و خوی
چنان تنگدل شد به یکبارگیکه شمشیر زد بر پی بارگی
وزان جایگه تا بدین رزمگاهپیاده بپیمود چون باد راه
سراسر همه دشت پرکشته دیدزمین چون گل و ارغوان کشته دید
همی گفت کاکنون چه سازیم رویبر این دشت بیبارگی راهجوی
ازو سرکشان آگهی یافتندسواری صد از قلب بشتافتند
که او را بگیرند زان رزمگاهبرندش بر پهلوان سپاه
کمان را به زه کرد بهرام شیرببارید تیر از کمان دلیر
چو تیری یکی در کمان راندیبه پیرامنش کس کجا ماندی
ازیشان فراوان بخست و بکشتپیاده نپیچید و ننمود پشت
سواران همه بازگشتند ازویبنزدیک پیران نهادند روی
چو لشکر ز بهرام شد ناپدیدز هر سو بسی تیر گرد آورید
چو لشکر بیامد بر پهلوانبگفتند با او سراسر گوان
فراوان سخن رفت زان رزمسازز پیکار او آشکارا و راز
بگفتند کاینت هژبر دلیرپیاده نگردد خود از جنگ سیر
بپرسید پیران که این مرد کیستازان نامداران ورا نام چیست
یکی گفت بهرام شیراوژن استکه لشکر سراسر بدو روشن است
به رویین چنین گفت پیران که خیزکه بهرام را نیست جای گریز
مگر زنده او را به چنگ آوریزمانه براساید از داوری
ز لشکر کسی را که باید ببرکجا نامدارست و پرخاشخر
چو بشنید رویین بیامد دماننبودش بس اندیشهٔ بدگمان
بر تیر بنشست بهرام شیرنهاده سپر بر سر و چرخ زیر
یکی تیرباران به رویین بکردکه شد ماه تابنده چون لاژورد
چو رویین پیران ز تیرش بخستیلان را همه کند شد پای و دست
به سستی بر پهلوان آمدندپر از درد و تیرهروان آمدند
که هرگز چنین یک پیاده به جنگز دریا ندیدیم جنگی نهنگ
چو بشنید پیران غمی گشت سختبلرزید برسان برگ درخت
نشست از بر بارهٔ تند تازهمیرفت با او بسی رزمساز
بیامد بدو گفت کای نامدارپیاده چرا ساختی کارزار
نه تو با سیاوش به توران بدیهمانا به پرخاش و سوران بدی
مرا با تو نان و نمک خوردن استنشستن همان مهر پروردن است
نباید که با این نژاد و گهربدین شیرمردی و چندین هنر
ز بالا به خاک اندر آید سرتبسوزد دل مهربان مادرت
بیا تا بسازیم سوگند و بندبراهی که آید دلت را پسند
ازان پس یکی با تو خویشی کنیمچو خویشی بود رای بیشی کنیم
پیاده تو با لشکری نامدارنتابی مخور باتنت زینهار
بدو گفت بهرام کای پهلوانخردمند و بینا و روشنروان
مرا حاجت از تو یکی بارگیستوگر نه مرا جنگ یکبارگیست
بدو گفت پیران که ای نامجویندانی که این رای را نیست روی
ترا این به آید که گفتم سخندلیری و بر خیره تندی مکن
ببین تا سواران آن انجمننهند این چنین ننگ بر خویشتن
که چندین تن از تخمهٔ مهترانز دیهیم داران و کنداوران
ز پیکار تو کشته و خسته شدچنین رزم ناگاه پیوسته شد
که جوید گذر سوی ایران کنونمگر آنک جوشد ورا مغز و خون
اگر نیستی رنج افراسیابکه گردد سرش زین سخن پرشتاب
ترا بارگی دادمی ای جوانبدان تات بردی بر پهلوان
بگفت این و برگشت و شد باز جای
دلش پر ز کین و سرش پر ز رایبرفت او و آمد ز لشکر تژاو
سواری که بودیش با شیر تاو
ز پیران بپرسید و پیران بگفتکه بهرام را از یلان نیست جفت
به مهرش بدادم بسی پند خوبنمودم بدو راه و پیوند خوب
سخن را نبد بر دلش هیچ راههمی راه جوید به ایران سپاه
به پیران چنین گفت جنگی تژاوکه با مهر جان ترا نیست تاو
شوم گر پیاده به چنگ آرمشسر اندر زمان زیر سنگ آرمش
بیامد شتابان بدان رزمگاهکجا بود بهرام یل بیسپاه
چو بهرام را دید نیزه به دستیکی برخروشید چون پیل مست
بدو گفت ازین لشکر نامدارپیاده یکی مرد و چندین سوار
به ایران گرازید خواهی همیسرت برفرازید خواهی همی
سران را سپردی سر اندر زمانگه آمد که بر تو سرآید زمان
پس آنگه بفرمود کاندر نهیدبه تیر و به گرز و به ژوپین دهید
برو انجمن شد یکی لشکریهرانکس که بد از دلیران سری
کمان را به زه کرد بهرام گردبه تیر از هوا روشنایی ببرد
چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشتچو دریای خون شد همه کوه و دشت
چو نیزه قلم شد به گرز و به تیغهمی خون چکانید بر تیره میغ
چو رزمش برین گونه پیوسته شدبه تیرش دلاور بسی خسته شد
چو بهرام یل گشت بیتوش و تاوپس پشت او اندر آمد تژاو
یکی تیغ زد بر سر کتف اویکه شیر اندر آمد ز بالا به روی
جدا شد ز تن دست خنجرگزارفروماند از رزم و برگشت کار
تژاو ستمگاره را دل بسوختبه کردار آتش رخش برفروخت
بپیچید ازو روی پر درد و شرمبجوش آمدش در جگر خون گرم