بخش ۲۲
چو آمد سر ماه هنگام جنگز پیمان بگشتند و از نام و ننگ
خروشی برآمد ز هر دو سپاهبرفتند یکسر سوی رزمگاه
ز بس ناله بوق و هندی درایهمی آسمان اندر آمد ز جای
هم از یال اسپان و دست و عنانز گوپال و تیغ و کمان و سنان
تو گفتی جهان دام نر اژدهاستوگر آسمان بر زمین گشت راست
نبد پشه را روزگار گذرز بس گرز و تیغ و سنان و سپر
سوی میمنه گیو گودرز بودرد و موبد و مهتر مرز بود
سوی میسره اشکش تیزچنگکه دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاوس شاهدرفش از پس پشت در قلبگاه
فریبرز با لشکر خویش گفتکه ما را هنرها شد اندر نهفت
یک امروز چون شیر جنگ آوریمجهان بر بداندیش تنگ آوریم
کزین ننگ تا جاودان بر سپاهبخندد همی گرز و رومی کلاه
یکی تیرباران بکردند سختچو باد خزانی که ریزد درخت
تو گفتی هوا پر کرگس شدستزمین از پی پیل پامس شدست
نبد بر هوا مرغ را جایگاهز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه
درفشیدن تیغ الماس گونبکردار آتش بگرد اندرون
تو گفتی زمین روی زنگی شدستستاره دل پیل جنگی شدست
ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیزبرآمد همی از جهان رستخیز
ز قلب سپه گیو شد پیش صفخروشان و بر لب برآورده کف
ابا نامداران گودرزیانکزیشان بدی راه سود و زیان
بتیغ و بنیزه برآویختندهمی ز آهن آتش فرو ریختند
چو شد رزم گودرز و پیران درشتچو نهصد تن از تخم پیران بکشت
چو دیدند لهاک و فرشیدوردکزان لشکر گشن برخاست گرد
یکی حمله بردند برسوی گیوبران گرزداران و شیران نیو
ببارید تیر از کمان سرانبران نامداران جوشنوران
چنان شد که کس روی کشور ندیدز بس کشتگان شد زمین ناپدید
یکی پشت بر دیگری برنگاشتنه بگذاشت آن جایگه را که داشت
چنین گفت هومان به فرشیدوردکه با قلبگه جست باید نبرد
فریبرز باید کزان قلبگاهگریزان بیاید ز پشت سپاه
پس آسان بود جنگ با میمنهبچنگ آید آن رزمگاه و بنه
برفتند پس تا بقلب سپاهبجنگ فریبرز کاوس شاه
ز هومان گریزان بشد پهلوانشکست اندر آمد برزم گوان
بدادند گردنکشان جای خویشنبودند گستاخ با رای خویش
یکایک بدشمن سپردند جایز گردان ایران نبد کس بپای
بماندند بر جای کوس و درفشز پیکارشان دیدهها شد بنفش
دلیران بدشمن نمودند پشتازان کارزار انده آمد بمشت
نگون گشته کوس و درفش و سناننبود ایچ پیدا رکیب از عنان
چو دشمن ز هر سو بانبوه شدفریبرز بر دامن کوه شد
برفتند ز ایرانیان هرک زیستبران زندگانی بباید گریست
همی بود بر جای گودرز و گیوز لشکر بسی نامبردار نیو
چو گودرز کشواد بر قلبگاهدرفش فریبرز کاوس شاه
ندید و یلان سپه را ندیدبکردار آتش دلش بردمید
عنان کرد پیچان براه گریزبرآمد ز گودرزیان رستخیز
بدو گفت گیو ای سپهدار پیربسی دیدهای گرز و گوپال و تیر
اگر تو ز پیران بخواهی گریختبباید بسر بر مرا خاک ریخت
نماند کسی زنده اندر جهاندلیران و کارآزموده مهان
ز مردن مرا و ترا چاره نیستدرنگی تر از مرگ پتیاره نیست
چو پیش آمد این روزگار درشتترا روی بینند بهتر که پشت
بپیچیم زین جایگه سوی جنگنیاریم بر خاک کشواد ننگ
ز دانا تو نشنیدی آن داستانکه برگوید از گفتهٔ باستان
که گر دو برادر نهد پشت پشتتن کوه را سنگ ماند بمشت
تو باشی و هفتاد جنگی پسرز دوده ستوده بسی نامور
بخنجر دل دشمنان بشکنیموگر کوه باشد ز بن برکنیم
چو گودرز بشنید گفتار گیوبدید آن سر و ترگ بیدار نیو
پشیمان شد از دانش و رای خویشبیفشارد بر جایگه پای خویش
گرازه برون آمد و گستهمابا برته و زنگهٔ یل بهم
بخوردند سوگندهای گرانکه پیمان شکستن نبود اندران
کزین رزمگه برنتابیم رویگر از گرز خون اندر آید بجوی
وزان جایگه ران بیفشاردندبرزم اندرون گرز بگذاردند
ز هر سو سپه بیکران کشته شدزمانه همی بر بدی گشته شد
به بیژن چنین گفت گودرز پیرکز ایدر برو زود برسان تیر
بسوی فریبرز برکش عنانبپیش من آر اختر کاویان
مگر خود فریبرز با آن درفشبیاید کند روی دشمن بنفش
چو بشنید بیژن برانگیخت اسپبیامد بکردار آذرگشسپ
بنزد فریبرز و با او بگفتکه ایدر چه داری سپه در نهفت
عنان را چو گردان یکی برگرایبرین کوه سر بر فزون زین مپای
اگر تو نیایی مرا ده درفشسواران و این تیغهای بنفش
چو بیژن سخن با فریبرز گفتنکرد او خرد با دل خویش جفت
یکی بانگ برزد به بیژن که روکه در کار تندی و در جنگ نو
مرا شاه داد این درفش و سپاههمین پهلوانی و تخت و کلاه
درفش از در بیژن گیو نیستنه اندر جهان سربسر نیو نیست
یکی تیغ بگرفت بیژن بنفشبزد ناگهان بر میان درفش
بدو نیمه کرد اختر کاویانیکی نیمه برداشت گرد از میان
بیامد که آرد بنزد سپاهچو ترکان بدیدند اختر براه
یکی شیردل لشکری جنگجویهمه سوی بیژن نهادند روی
کشیدند گوپال و تیغ بنفشبه پیکار آن کاویانی درفش
چنین گفت هومان که آن اخترستکه نیروی ایران بدو اندر است
درفش بنفش ار بچنگ آوریمجهان جمله بر شاه تنگ آوریم
کمان را بزه کرد بیژن چو گردبریشان یکی تیرباران بکرد
سپه یکسر از تیر او دور شدهمی گرگ درنده را سور شد
بگفتند با گیو و با گستهمسواران که بودند با او بهم
که مان رفت باید بتوران سپاهربودن ازیشان همی تاج و گاه
ز گردان ایران دلاور سرانبرفتند بسیار نیزهوران
بکشتند زیشان فراوان سواربیامد ز ره بیژن نامدار
سپاه اندر آمد بگرد درفشهوا شد ز گرد سواران بنفش
دگر باره از جای برخاستندبران دشت رزمی نو آراستند
به پیش سپه کشته شد ریونیزکه کاوس را بد چو جان عزیز
یکی تاجور شاه کهتر پسرنیاز فریبرز و جان پدر
سر و تاج او اندر آمد بخاکبسی نامور جامه کردند چاک
ازان پس خروشی برآورد گیوکه ای نامداران و گردان نیو
چنویی نبود اندرین رزمگاهجوان و سرافراز و فرزند شاه
نبیره جهاندار کاوس پیرسه تن کشته شد زار بر خیره خیر
فرود سیاوش چون ریونیزبگیتی فزون زین شگفتی چه چیز
اگر تاج آن نارسیده جوانبدشمن رسد شرم دارد روان
اگر من بجنبم ازین رزمگاهشکست اندر آید بایران سپاه
نباید که آن افسر شهریاربترکان رسد در صف کارزار
فزاید بر این ننگها ننگ نیزازین افسر و کشتن ریو نیز
چنان بد که بشنید آواز گیوسپهبد سرافراز پیران نیو
برامد بنوی یکی کارزارز لشکر بران افسر نامدار
فراوان ز هر سو سپه کشته شدسربخت گردنکشان گشته شد
برآویخت چون شیر بهرام گردبنیزه بریشان یکی حمله برد
بنوک سنان تاج را برگرفتدو لشکر بدو مانده اندر شگفت
همی بود زان گونه تا تیره گشتهمی دیده از تیرگی خیره گشت
چنین هر زمانی برآشوفتندهمی بر سر یکدگر کوفتند
ز گودرزیان هشت تن زنده بودبران رزمگه دیگر افگنده بود
هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنجکه بودند زیبای دیهیم و گنج
هم از تخم کاوس هفتاد مردسواران و شیران روز نبرد
جز از ریونیز آن سر تاجدارسزد گر نیاید کسی در شمار
چو سیصد تن از تخم افراسیابکجا بختشان اندر آمد بخواب
ز خویشان پیران چو نهصد سوارکم آمد برین روز در کارزار
همان دست پیران بد و روز اویازان اختر گیتیافروز اوی
نبد روز پیکار ایرانیانازان جنگ جستن سرآمد زمان
از آوردگه روی برگاشتندهمی خستگان خوار بگذاشتند
بدانگه کجا بخت برگشته بوددمان بارهٔ گستهم کشته بود
پیاده همی رفت نیزه بدستابا جوشن و خود برسان مست
چو بیژن بگستهم نزدیک شدشب آمد همی روز تاریک شد
بدو گفت هین برنشین از پسمگرامیتر از تو نباشد کسم
نشستند هر دو بران بارگیچو خورشید شد تیره یکبارگی
همه سوی آن دامن کوهسارگریزان برفتند برگشته کار
سواران ترکان همه شاددلز رنج و ز غم گشته آزاددل
بلشکرگه خویش بازآمدندگرازنده و بزم ساز آمدند
ز گردان ایران برآمد خروشهمی کر شد از نالهٔ کوس گوش