گنج

بخش ۲

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۵ بیت
چو خورشید بنمود بالای خویشنشست از بر تند بالای خویش
بزیر اندر آورد برج برهچنین تا زمین زرد شد یکسره
تبیره برآمد ز درگاه طوسهمان نالهٔ بوق و آوای کوس
ز کشور برآمد سراسر خروشزمین پرخروش و هوا پر ز جوش
از آواز اسپان و گرد سپاهبشد قیرگون روی خورشید و ماه
ز چاک سلیح و ز آوای پیلتو گفتی بیاگند گیتی به نیل
هوا سرخ و زرد و کبود و بنفشز تابیدن کاویانی درفش
بگردش سواران گودرزیانمیان اندرون اختر کاویان
سپهدار با افسر و گرز و نایبیامد ز بالای پرده‌سرای
بشد طوس با کاویانی درفشبپای اندرون کرده زرینه کفش
یکی پیل پیکر درفش از برشبابر اندر آورده تابان سرش
بزرگان که با طوق و افسر بدندجهانجوی وز تخم نوذر بدند
برفتند یکسر چو کوهی سیاهگرازان و تازان بنزدیک شاه
بفرمود تا نامداران گردز لشکر سپهبد سوی شاه برد
چو لشکر همه نزد شاه آمدنددمان با درفش و کلاه آمدند
بدیشان چنین گفت بیدار شاهکه طوس سپهبد به پیش سپاه
بپایست با اختر کاویانبفرمان او بست باید میان
بدو داد مهری به پیش سپاهکه سالار اویست و جوینده راه
بفرمان او بود باید همهکجا بندها زو گشاید همه
بدو گفت مگذر ز پیمان مننگه‌دار آیین و فرمان من
نیازرد باید کسی را براهچنینست آیین تخت و کلاه
کشاورز گر مردم پیشه‌ورکسی کو بلشکر نبندد کمر
نباید که بر وی وزد باد سردمکوش ایچ جز با کسی همنبرد
نباید نمودن ببی رنج رنجکه بر کس نماند سرای سپنج
گذر زی کلات ایچ گونه مکنگر آن ره روی خام گردد سخن
روان سیاوش چو خورشید بادبدان گیتیش جای امید باد
پسر بودش از دخت پیران یکیکه پیدا نبود از پدر اندکی
برادر به من نیز ماننده بودجوان بود و همسال و فرخنده بود
کنون در کلاتست و با مادرستجهانجوی با فر و با لشکرست
نداند کسی را ز ایران بنامازان سو نباید کشیدن لگام
سپه دارد و نامداران جنگیکی کوه بر راه دشوار و تنگ
همو مرد جنگست و گرد و سواربگوهر بزرگ و بتن نامدار
براه بیابان بباید شدننه نیکو بود راه شیران زدن
چنین گفت پس طوس با شهریارکه از رای تو نگذرد روزگار
براهی روم کم تو فرمان دهینیاید ز فرمان تو جز بهی