بخش ۱
جهانجوی چون شد سرافراز و گردسپه را بدشمن نشاید سپرد
سرشک اندر آید بمژگان ز رشکسرشکی که درمان نداند پزشک
کسی کز نژاد بزرگان بودبه بیشی بماند سترگ آن بود
چو بیکام دل بنده باید بدنبکام کسی داستانها زدن
سپهبد چو خواند ورا دوستدارنباشد خرد با دلش سازگار
گرش زآرزو بازدارد سپهرهمان آفرینش نخواند بمهر
ورا هیچ خوبی نخواهد به دلشود آرزوهای او دلگسل
و دیگر کش از بن نباشد خردخردمندش از مردمان نشمرد
چو این داستان سربسر بشنویببینی سر مایهٔ بدخوی