گنج

بخش ۱۹

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۳ بیت
گزین کرد زان لشکر نامدارسواران شمشیرزن سی‌هزار
برفتند نیمی گذشته ز شبنه بانگ تبیره نه بوق و جلب
چو پیران سالار لشکر براندمیان یلان هفت فرسنگ ماند
نخستین رسیدند پیش گلهکجا بود بر دشت توران یله
گرفتند بسیار و کشتند نیزنبود از بد بخت مانند چیز
گله‌دار و چوپان بسی کشته شدسر بخت ایرانیان گشته شد
وزان جایگه سوی ایران سپاهبرفتند برسان گرد سیاه
همه مست بودند ایرانیانگروهی نشسته گشاده میان
بخیمه درون گیو بیدار بودسپهدار گودرز هشیار بود
خروش آمد و بانگ زخم تبرسراسیمه شد گیو پرخاشخر
ستاده ابر پیش پرده‌سراییکی اسپ برگستوان‌ور به پای
برآشفت با خویشتن چون پلنگز بافیدن پای آمدش ننگ
بیامد باسپ اندر آورد پایبکردار باد اندر آمد ز جای
بپرده‌سرای سپهبد رسیدز گرد سپه آسمان تیره دید
بدو گفت برخیز کامد سپاهیکی گرد برخاست ز اوردگاه
وزان جایگه رفت نزد پدربه چنگ اندرون گُرزهٔ گاو سر
همی گشت بر گرد لشکر چو دودبرانگیخت آن را که هشیار بود
یکی جنگ با بیژن افگند پیکه این دشت رزم است گر باغ می
وزان پس بیامد سوی کارزاربره برشتابید چندی سوار
بدان اندکی برکشیدند نخسپاهی ز ترکان چو مور و ملخ
همی کرد گودرز هر سو نگاهسپاه اندر آمد بگرد سپاه
سراسیمه شد خفته از داروگیربرآمد یکی ابر بارانش تیر
بزیر سر مست بالین نرمز بر گُرز و گوپال و شمشیر گرم
سپیده چو برزد سر از برج شیربه لشکر نگه کرد گیو دلیر
همه دشت از ایرانیان کشته دیدسر بخت بیدار برگشته دید
دریده درفش و نگونسار کوسرخ زندگان تیره چون آبنوس
سپهبد نگه کرد و گردان ندیدز لشکر دلیران و مردان ندید
همه رزمگه سربسر کشته بودتنانشان بخون اندر آغشته بود
پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسرهمه لشگر گشن زیر و زبر
به بیچارگی روی برگاشتندسراپرده و خیمه بگذاشتند
نه کوس و نه لشکر نه بار و بنههمه میسره خسته و میمنه
ازین گونه لشکر سوی کاسه‌رودبرفتند بی‌مایه و تار و پود
چنین آمد این گنبد تیزگردگهی شادمانی دهد گاه درد
سواران توران پس پشت طوسدلان پر ز کین و سران پر فسوس
همی گُرز بارید گویی ز ابرپس پشت بر جوشن و خود و گبر
نبد کس برزم اندرون پایدارهمه کوه کردند گردان حصار
فرومانده اسپان و مردان جنگیکی را نبد هوش و توش و نه هنگ
سپاهی ازین گونه گشتند بازشده مانده از رزم و راه دراز
ز هامون سپهبد سوی کوه شدز پیکار ترکان بی‌اندوه شد
فراوان کم آمد ز ایرانیانبرآمد خروشی بدرد از میان
همه خسته و بسته بد هرک زیستشد آن کشته بر خسته باید گریست
نه تاج و نه تخت و نه پرده‌سراینه اسپ و نه مردان جنگی بپای
نه آباد بوم نه مردان کارنه آن خستگانرا کسی خواستار
پدر بر پسر چند گریان شدهوزان خستگان چند بریان شده
چنین است رسم جهان جهانکه کردار خویش از تو دارد نهان
همی با تو در پرده بازی کندز بیرون ترا بی‌نیازی کند
ز باد آمدی رفت خواهی به گردچه دانی که با تو چه خواهند کرد
ببند درازیم و در چنگ آزندانیم باز آشکارا ز راز
دو بهره ز ایرانیان کشته بوددگر خسته از رزم برگشته بود
سپهبد ز پیکار دیوانه گشتدلش با خرد همچو بیگانه گشت
بلشکرگه اندر می و خوان و بزمسپاه آرزو کرد بر جای رزم
جهاندیده گودرز با پیر سرنه پور و نبیره نه بوم و نه بر
نه آن خستگان را خورش نه پزشکهمه جای غم بود و خونین سرشک
جهاندیدگان پیش اوی آمدندشکسته دل و راه‌جوی آمدند
یکی دیدبان بر سر کوه کردکجا دیدگان سوی انبوه کرد
طلایه فرستاد بر هر سوییمگر یابد آن درد را دارویی
یکی نامداری ز ایرانیانبفرمود تا تنگ بندد میان
دهد شاه را آگهی زین سخنکه سالار لشکر چه افگند بن
چه روز بد آمد بایرانیانسران را ز بخشش سرآمد زیان
رونده بر شاه برد آگهیکه تیره شد آن روزگار مهی
چو شاه دلیر این سخنها شنیدبجوشید وز غم دلش بردمید
ز کار برادر پر از درد بودبران درد بر درد لشکر فزود
زبان کرد گویا بنفرین طوسشب تیره تا گاه بانگ خروس