گنج

بخش ۱۸

چو خورشید بر زد ز گردون درفشدم شب شد از خنجر او بنفش
غمی شد دل مرد پرخاشجویبدانست کو را بد آمد بروی
برآمد خروش خروس و چکاوکبوده نیامد بنزد تژاو
سپاهی که بودند با او بخواندوزان جایگه تیز لشکر براند
تژاو سپهبد بشد با سپاهبایران خروش آمد از دیده‌گاه
که آمد سپاهی ز ترکان بجنگسپهبد نهنگی درفشی پلنگ
ز گردنکشان پیش او رفت گیوتنی چند با او ز گردان نیو
برآشفت و نامش بپرسید زویچنین گفت کای مرد پرخاشجوی
بدین مایه مردم بجنگ آمدیز هامون بکام نهنگ آمدی
بپاسخ چنین گفت کای نامدارببینی کنون رزم شیر سوار
بگیتی تژاوست نام مرابهر دم برآرند کام مرا
نژادم بگوهر از ایران بدستز گردان وز پشت شیران بدست
کنون مرزبانم بدین تخت و گاهنگین بزرگان و داماد شاه
بدو گفت گیو اینکه گفتی مگویکه تیره شود زین سخن آبروی
از ایران بتوران که دارد نشستمگر خوردنش خون بود گر کبست
اگر مرزبانی و داماد شاهچرا بیشتر زین نداری سپاه
بدین مایه لشکر تو تندی مجویبتندی بپیش دلیران مپوی
که این پرهنر نامدار دلیرسر مرزبان اندر آرد بزیر
گر اایدونک فرمان کنی با سپاهبایران خرامی بنزدیک شاه
کنون پیش طوس سپهبد شویبگویی و گفتار او بشنوی
ستانمت زو خلعت و خواستهپرستنده و اسپ آراسته
تژاو فریبنده گفت ای دلیردرفش مرا کس نیارد بزیر
مرا ایدر اکنون نگینست و گاهپرستنده و گنج و تاج و سپاه
همان مرز و شاهی چو افراسیابکس این را ز ایران نبیند بخواب
پرستار وز مادیانان گلهبدشت گروگرد کرده یله
تو این اندکی لشکر من مبینمراجوی با گرز بر پشت زین
من امروز با این سپاه آن کنمکزین آمدن تان پشیمان کنم
چنین گفت بیژن بفرخ پدرکه ای نامور گرد پرخاشخر
سرافراز و بیداردل پهلوانبه پیری نه آنی که بودی جوان
ترا با تژاو این همه پند چیستبترکی چنین مهر و پیوند چیست
همی گرز و خنجر بباید کشیددل و مغز ایشان بباید درید
برانگیخت اسپ و برآمد خروشنهادند گوپال و خنجر بدوش
یکی تیره گرد از میان بردمیدبدان سان که خورشید شد ناپدید
جهان شد چو آبار بهمن سیاهستاره ندیدند روشن نه ماه
بقلب سپاه اندرون گیو گردهمی از جهان روشنایی ببرد
بپیش اندرون بیژن تیزچنگهمی بزمگاه آمدش جای جنگ
وزان سوی با تاج بر سر تژاوکه بودیش با شیر درنده تاو
یلانش همه نیک‌مردان و شیرکه هرگز نشدشان دل از رزم سیر
بسی برنیامد برین روزگارکه آن ترک سیر آمد از کارزار
سه بهره ز توران سپه کشته شدسربخت آن ترک برگشته شد
همی شد گریزان تژاو دلیرپسش بیژن گیو برسان شیر
خروشان و جوشان و نیزه بدستتو گفتی که غرنده شیرست مست
یکی نیزه زد بر میان تژاونماند آن زمان با تژاو ایچ تاو
گراینده بدبند رومی زرهبپیچید و بگشاد بند گره
بیفگند نیزه بیازید چنگچو بر کوه بر غرم تازد پلنگ
بدان سان که شاهین رباید چکاوربود آن گرانمایه تاج تژاو
که افراسیابش بسر برنهادنبودی جدا زو بخواب و بیاد
چنین تا در دژ همی تاخت اسپپس‌اندرش بیژن چو آذرگشسپ
چو نزدیکی دژ رسید اسپنویبیامد خروشان پر از آب روی
که از کین چنین پشت برگاشتیبدین دژ مرا خوار بگذاشتی
سزد گر ز پس برنشانی مرابدین ره بدشمن نمانی مرا
تژاو سرافراز را دل بسوختبکردار آتش رخش برفروخت
فراز اسپنوی و تژاو از نشیببدو داد در تاختن یک رکیب
پس اندر نشاندش چو ماه دمانبرآمد ز جا باره زیرش دنان
همی تاخت چون گرد با اسپنویسوی راه توران نهادند روی
زمانی دوید اسپ جنگی تژاونماند ایچ با اسپ و با مرد تاو
تژاو آن زمان با پرستنده گفتکه دشوار کار آمد ای خوب جفت
فروماند این اسپ جنگی ز کارز پس بدسگال آمد و پیش غار
اگر دور از ایدر به بیژن رسمبکام بداندیش دشمن رسم
ترا نیست دشمن بیکبارگیبمان تا برانم من این بارگی
فرود آمد از اسپ او اسپنویتژاو از غم او پر از آب روی
سبکبار شد اسپ و تندی گرفتپسش بیژن گیو کندی گرفت
چو دید آن رخ ماه‌روی اسپنویز گلبرگ روی و پر از مشک موی
پس پشت خویش اندرش جای کردسوی لشکر پهلوان رای کرد
بشادی بیامد بدرگاه طوسز درگاه برخاست آوای کوس
که بیدار دل شیر جنگی سواردمان با شکار آمد از مرغزار
سپهدار و گردان پرخاشجویبویرانی دژ نهادند روی
ازان پس برفتند سوی گلهکه بودند بر دشت ترکان یله
گرفتند هر یک کمندی بچنگچنانچون بود ساز مردان جنگ
بخم اندر آمد سر بارگیبیاراست لشکر بیکبارگی
نشستند بر جایگاه تژاوسواران ایران پر از خشم و تاو
تژاو غمی با دو دیده پرآببیامد بنزدیک افراسیاب
چنین گفت کامد سپهدار طوسابا لشکری گشن و پیلان کوس
پلاشان و آن نامداران مردبخاک اندر آمد سرانشان ز گرد
همه مرز و بوم آتش اندر زدندفسیله سراسر بهم برزدند
چو بشنید افراسیاب این سخنغمی گشت و بر چاره افگند بن
بپیران ویسه چنین گفت شاهکه گفتم بیاور ز هر سو سپاه
درنگ آمدت رای از کاهلیز پیری گران گشته و بددلی
نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مردنشستن نشاید بدین مرز کرد
بسی خویش و پیوند ما برده گشتبسی مرد نیک‌اختر آزرده گشت
کنون نیست امروز روز درنگجهان گشت بر مرد بیدار تنگ
جهاندار پیران هم اندر شتاببرون آمد از پیش افراسیاب
ز هر مرز مردان جنگی بخواندسلیح و درم داد و لشکر براند
چو آمد ز پهلو برون پهلوانهمی نامزد کرد جای گوان
سوی میمنه بارمان و تژاوسواران که دارند با شیر تاو
چو نستیهن گرد بر میسرهکجا شیر بودی بچنگش بره
جهان پر شد از نالهٔ کرنایز غریدن کوس و هندی درای
هوا سربسر سرخ و زرد و بنفشز بس نیزه و گونه‌گونه درفش
سپاهی ز جنگ‌آوران صدهزارنهاده همه سر سوی کارزار
ز دریا بدریا نبود ایچ راهز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه
همی رفت لشکر گروها گروهنبد دشت پیدا نه دریا نه کوه
بفرمود پیران که بیره رویداز ایدر سوی راه کوته روید
نباید که یابند خود آگهیازین نامداران با فرهی
مگر ناگهان بر سر آن گروهفرود آرم این گشن لشکر چو کوه
برون کرد کارآگهان ناگهانهمی جست بیدار کار جهان
بتندی براه اندر آورد رویبسوی گروگرد شد جنگجوی
میان سرخس است نزدیک طوسز باورد برخاست آوای کوس
بپیوست گفتار کارآگهانبپیران بگفتند یک یک نهان
که ایشان همه میگسارند و مستشب و روز با جام پر می بدست
سواری طلایه ندیدم براهنه اندیشهٔ رزم توران سپاه
چو بشنید پیران یلان را بخواندز لشکر فراوان سخنها براند
که در رزم ما را چنین دستگاهنبودست هرگز بایران سپاه