گنج

بخش ۱۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۵ بیت
چو خورشید تابنده بنمود چهرخرامان برآمد بخم سپهر
ز هر سو برآمد خروش سرانگراییدن گرزهای گران
غو کوس با نالهٔ کرنایدم نای سرغین و هندی درای
برون آمد از بارهٔ دژ فروددلیران ترکان هرآنکس که بود
ز گرد سواران و ز گرز و تیرسر کوه شد همچو دریای قیر
نبد هیچ هامون و جای نبردهمی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد
ازین گونه تا گشت خورشید راستسپاه فرود دلاور بکاست
فراز و نشیبش همه کشته شدسربخت مرد جوان گشته شد
بدو خیره ماندند ایرانیانکه چون او ندیدند شیر ژیان
ز ترکان نماند ایچ با او سوارندید ایچ تنها رخ کارزار
عنان را بپیچید و تنها برفتز بالا سوی دژ خرامید تفت
چو رهام و بیژن کمین ساختندفراز و نشیبش همی تاختند
چو بیژن پدید آمد اندر نشیبسبک شد عنان و گران شد رکیب
فرود جوان ترگ بیژن بدیدبزد دست و تیغ از میان برکشید
چو رهام گرد اندر آمد به پشتخروشان یکی تیغ هندی به مشت
بزد بر سر کتف مرد دلیرفرود آمد از دوش دستش به زیر
چو از وی جدا گشت بازوی و دوشهمی تاخت اسپ و همی زد خروش
بنزدیک دژ بیژن اندر رسیدبزخمی پی بارهٔ او برید
پیاده خود و چند زان چاکرانتبه گشته از چنگ کنداوران
بدژ در شد و در ببستند زودشد آن نامور شیر جنگی فرود
بشد با پرستندگان مادرشگرفتند پوشیدگان در برش
بزاری فگندند بر تخت عاجنبد شاه را روز هنگام تاج
همه غالیه موی و مشکین کمندپرستنده و مادر از بن بکند
همی کند جان آن گرامی فرودهمه تخت مویه همه حصن رود
چنین گفت چون لب ز هم برگرفتکه این موی کندن نباشد شگفت
کنون اندر آیند ایرانیانبه تاراج دژ پاک بسته میان
پرستندگان را اسیران کننددژ وباره کوه ویران کنند
دل هرک بر من بسوزد همیز جانم رخش برفروزد همی
همه پاک بر باره باید شدنتن خویش را بر زمین بر زدن
کجا بهر بیژن نماند یکینمانم من ایدر مگر اندکی
کشنده تن و جان من درد اوستپرستار و گنجم چه در خورد اوست
بگفت این و رخسارگان کرد زردبرآمد روانش بتیمار و درد
ببازیگری ماند این چرخ مستکه بازی برآرد به هفتاد دست
زمانی بخنجر زمانی بتیغزمانی بباد و زمانی بمیغ
زمانی بدست یکی ناسزازمانی خود از درد و سختی رها
زمانی دهد تخت و گنج و کلاهزمانی غم و رنج و خواری و چاه
همی خورد باید کسی را که هستمنم تنگدل تا شدم تنگدست
اگر خود نزادی خردمند مردندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد
بباید به کوری و ناکام زیستبرین زندگانی بباید گریست
سرانجام خاکست بالین اویدریغ آن دل و رای و آیین اوی
پرستندگان بر سر دژ شدندهمه خویشتن بر زمین برزدند
یکی آتشی خود جریره فروختهمه گنجها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس بدستدر خانهٔ تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پیهمی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد ببالین فرخ فرودیکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را بروی پسر بر نهادشکم بردرید و برش جان بداد
در دژ بکندند ایرانیانبغارت ببستند یکسر میان
چو بهرام نزدیک آن باره شداز اندوه یکسر دلش پاره شد
بایرانیان گفت کین از پدربسی خوارتر مرد و هم زارتر
کشنده سیاوش چاکر نبودببالینش بر کشته مادر نبود
همه دژ سراسر برافروختههمه خان و مان کنده و سوخته
بایرانیان گفت کز کردگاربترسید وز گردش روزگار
ببد بس درازست چنگ سپهربه بیدادگر برنگردد بمهر
زکیخسرو اکنون ندارید شرمکه چندان سخن گفت با طوس نرم
بکین سیاوش فرستادتانبسی پند و اندرزها دادتان
ز خون برادر چو آگه شودهمه شرم و آزرم کوته شود
ز رهام وز بیژن تیز مغزنیاید بگیتی یکی کار نغز
همانگه بیامد سپهدار طوسبراه کلات اندر آورد کوس
چو گودرز و چون گیو کنداورانز گردان ایران سپاهی گران
سپهبد بسوی سپدکوه شدوزانجا بنزدیکی انبوه شد
چو آمد ببالین آن کشته زاربران تخت با مادر افگنده خوار
بیک دست بهرام پر آب چشمنشسته ببالین او پر ز خشم
بدست دگر زنگهٔ شاورانبرو انجمن گشته کنداوران
گوی چون درختی بران تخت عاجبدیدار ماه و ببالای ساج
سیاوش بد خفته بر تخت زرابا جوشن و تیغ و گرز و کمر
برو زار بگریست گودرز و گیوبزرگان چو گرگین و بهرام نیو
رخ طوس شد پر ز خون جگرز درد فرود و ز درد پسر
که تندی پشیمانی آردت بارتو در بوستان تخم تندی مکار
چنین گفت گودرز با طوس و گیوهمان نامداران و گردان نیو
که تندی نه کار سپهبد بودسپهبد که تندی کند بد بود
جوانی بدین سان ز تخم کیانبدین فر و این برز و یال و میان
بدادی بتیزی و تندی ببادزرسپ آن سپهدار نوذرنژاد
ز تیزی گرفتار شد ریونیزنبود از بد بخت ما مانده چیز
هنر بی‌خرد در دل مرد تندچو تیغی که گردد ز زنگار کند
چو چندین بگفتند آب از دو چشمببارید و آمد ز تندی بخشم
چنین پاسخ آورد کز بخت بدبسی رنج وسختی بمردم رسد
بفرمود تا دخمهٔ شاهواربکردند بر تیغ آن کوهسار
نهادند زیراندرش تخت زربدیبای زربفت و زرین کمر
تن شاهوارش بیاراستندگل و مشک و کافور و می خواستند
سرش را بکافور کردند خشکرخش را بعطر و گلاب و بمشک
نهادند بر تخت و گشتند بازشد آن شیردل شاه گردن‌فراز
زراسپ سرافراز با ریونیزنهادند در پهلوی شاه نیز
سپهبد بران ریش کافورگونببارید از دیدگان جوی خون
چنینست هرچند مانیم دیرنه پیل سرافراز ماند نه شیر
دل سنگ و سندان بترسد ز مرگرهایی نیابد ازو بار و برگ