بخش ۱۴
چو خورشید تابنده شد ناپدیدشب تیره بر چرخ لشکر کشید
دلیران دژدار مردی هزارز سوی کلات اندر آمد سوار
در دژ ببستند زین روی تنگخروش جرس خاست و آوای زنگ
جریره بتخت گرامی بخفتشب تیره با درد و غم بود جفت
بخواب آتشی دید کز دژ بلندبرافروختی پیش آن ارجمند
سراسر سپد کوه بفروختیپرستنده و دژ همی سوختی
دلش گشت پر درد و بیدار گشتروانش پر از درد و تیمار گشت
بباره برآمد جهان بنگریدهمه کوه پرجوشن و نیزه دید
رخش گشت پرخون و دل پر ز دودبیامد به بالین فرخ فرود
بدو گفت بیدار گرد ای پسرکه ما را بد آمد ز اختر بسر
سراسر همه کوه پر دشمنستدر دژ پر از نیزه و جوشنست
بمادر چنین گفت جنگی فرودکه از غم چه داری دلت پر ز دود
مرا گر زمانه شدست اسپریزمانه ز بخشش فزون نشمری
بروز جوانی پدر کشته شدمرا روز چون روز او گشته شد
بدست گروی آمد او را زمانسوی جان من بیژن آمد دمان
بکوشم نمیرم مگر غرموارنخواهم ز ایرانیان زینهار
سپه را همه ترگ و جوشن بدادیکی ترگ رومی بسر برنهاد
میانرا بخفتان رومی ببستبیامد کمان کیانی بدست