گنج

بخش ۲۶

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۴ بیت
ببودند هر دو بران رای مندسپهبد برآمد به بالا بلند
از ایوان سه مجمر پر آتش ببردبرفتند با او سه هشیار و گرد
فسونگر چو بر تیغ بالا رسیدز دیبا یکی پر بیرون کشید
ز مجمر یکی آتشی برفروختبه بالای آن پر لختی بسوخت
چو پاسی ازان تیره شب درگذشتتو گفتی چو آهن سیاه ابر گشت
همانگه چو مرغ از هوا بنگریددرخشیدن آتش تیز دید
نشسته برش زال با درد و غمز پرواز مرغ اندر آمد دژم
بشد پیش با عود زال از فرازستودش فراوان و بردش نماز
به پیشش سه مجمر پر از بوی کردز خون جگر بر دو رخ جوی کرد
بدو گفت سیمرغ شاها چه بودکه آمد ازین سان نیازت به دود
چنین گفت کاین بد به دشمن رسادکه بر من رسید از بد بدنژاد
تن رستم شیردل خسته شدازان خستگی جان من بسته شد
کزان خستگی بیم جانست و بسبران گونه خسته ندیدست کس
همان رخش گویی که بیجان شدستز پیکان تنش زار و بیجان شدست
بیامد برین کشور اسفندیارنکوبد همی جز در کارزار
نجوید همی کشور و تاج و تختبرو بار خواهد همی با درخت
بدو گفت سیمرغ کای پهلوانمباش اندرین کار خسته‌روان
سزد گر نمایی به من رخش راهمان سرفراز جهان‌بخش را
کسی سوی رستم فرستاد زالکه لختی به چاره برافراز یال
بفرمای تا رخش را همچنانبیارند پیش من اندر زمان
چو رستم بران تند بالا رسیدهمان مرغ روشن‌دل او را بدید
بدو گفت کای ژنده پیل بلندز دست که گشتی بدین سان نژند
چرا رزم جستی ز اسفندیارچرا آتش افگندی اندر کنار
بدو گفت زال ای خداوند مهرچو اکنون نمودی بما پاک چهر
گر ایدونک رستم نگردد درستکجا خواهم اندر جهان جای جست
همه سیستان پاک ویران کنندبه کام دلیران ایران کنند
شود کنده این تخمهٔ ما ز بنکنون بر چه رانیم یکسر سخن
نگه کرد مرغ اندران خستگیبدید اندرو راه پیوستگی
ازو چار پیکان به بیرون کشیدبه منقار از ان خستگی خون کشید
بران خستگیها بمالید پرهم اندر زمان گشت با زیب و فر
بدو گفت کاین خستگیها ببندهمی باش یکچند دور از گزند
یکی پر من تر بگردان به شیربمال اندران خستگیهای تیر
بران همنشان رخش را پیش خواستفرو کرد منقار بر دست راست
برون کرد پیکان شش از گردنشنبد خسته گر بسته جایی تنش
همانگه خروشی برآورد رخشبخندید شادان دل تاج‌بخش
بدو گفت مرغ ای گو پیلتنتوی نامبردار هر انجمن
چرا رزم جستی ز اسفندیارکه او هست رویین‌تن و نامدار
بدو گفت رستم گر او را ز بندنبودی دل من نگشتی نژند
مرا کشتن آسان‌تر آید ز ننگوگر بازمانم به جایی ز جنگ
چنین داد پاسخ کز اسفندیاراگر سر بجا آوری نیست عار
که اندر زمانه چنویی نخاستبدو دارد ایران همی پشت راست
بپرهیزی از وی نباشد شگفتمرا از خود اندازه باید گرفت
که آن جفت من مرغ با دستگاهبه دستان و شمشیر کردش تباه
اگر با من اکنون تو پیمان کنیسر از جنگ جستن پشمان کنی
نجویی فزونی به اسفندیارگه کوشش و جستن کارزار
ور ایدونک او را بیامد زماننیندیشی از پوزش بی‌گمان
پس‌انگه یکی چاره سازم ترابه خورشید سر برفرازم ترا
چو بشنید رستم دلش شاد شداز اندیشهٔ بستن آزاد شد
بدو گفت کز گفت تو نگذرموگر تیغ بارد هوا بر سرم
چنین گفت سیمرغ کز راه مهربگویم کنون باتو راز سپهر
که هرکس که او خون اسفندیاربریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنجرهایی نیابد نماندش گنج
بدین گیتیش شوربختی بودوگر بگذرد رنج و سختی بود
شگفتی نمایم هم امشب تراببندم ز گفتار بد لب ترا
برو رخش رخشنده را برنشینیکی خنجر آبگون برگزین
چو بشنید رستم میان را ببستوزان جایگه رخش را برنشست
به سیمرغ گفت ای گزین جهانچه خواهد برین مرگ ما ناگهان
جهان یادگارست و ما رفتنیبه گیتی نماند به جز مردمی
به نام نکو گر بمیرم رواستمرا نام باید که تن مرگ راست
کجا شد فریدون و هوشنگ شاهکه بودند با گنج و تخت و کلاه
برفتند و ما را سپردند جایجهان را چنین است آیین و رای
همی راند تا پیش دریا رسیدز سیمرغ روی هوا تیره دید
چو آمد به نزدیک دریا فرازفرود آمد آن مرغ گردنفراز
به رستم نمود آن زمان راه خشکهمی آمد از باد او بوی مشک
بمالید بر تارکش پر خویشبفرمود تا رستم آمدش پیش
گزی دید بر خاک سر بر هوانشست از برش مرغ فرمانروا
بدو گفت شاخی گزین راست‌ترسرش برترین و تنش کاست‌تر
بدان گز بود هوش اسفندیارتو این چوب را خوار مایه مدار
بر آتش مرین چوب را راست کننگه کن یکی نغز پیکان کهن
بنه پر و پیکان و برو بر نشاننمودم ترا از گزندش نشان
چو ببرید رستم تن شاخ گزبیامد ز دریا به ایوان و رز
بران کار سیمرغ بد رهنمایهمی بود بر تارک او به پای
بدو گفت اکنون چو اسفندیاربیاید بجوید ز تو کارزار
تو خواهش کن و لابه و راستیمکوب ایچ گونه در کاستی
مگر بازگردد به شیرین سخنبیاد آیدش روزگار کهن
که تو چند گه بودی اندر جهانبه رنج و به سختی ز بهر مهان
چو پوزش کنی چند نپذیردتهمی از فرومایگان گیردت
به زه کن کمان را و این چوب گزبدین گونه پرورده در آب رز
ابر چشم او راست کن هر دو دستچنانچون بود مردم گزپرست
زمانه برد راست آن را به چشمبدانگه که باشد دلت پر ز خشم
تن زال را مرغ پدرود کردازو تار وز خویشتن پود کرد
ازان جایگه نیک‌دل برپریدچو اندر هوا رستم او را بدید
یکی آتش چوب پرتاب کرددلش را بران رزم شاداب کرد
یکی تیز پیکان بدو در نشاندچپ و راست پرها بروبر نشاند