گنج

بخش ۲۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۸ بیت
وزان روی رستم به ایوان رسیدمر او را بران گونه دستان بدید
زواره فرامرز گریان شدندازان خستگیهاش بریان شدند
ز سربر همی کند رودابه مویبر آواز ایشان همی خست روی
زواره به زودی گشادش میانازو برکشیدند ببر بیان
هرانکس که دانا بد از کشورشنشستند یکسر همه بر درش
بفرمود تا رخش را پیش اویببردند و هرکس که بد چاره‌جوی
گرانمایه دستان همی کند مویبران خستگیها بمالید روی
همی گفت من زنده با پیر سربدیدم بدین سان گرامی پسر
بدو گفت رستم کزین غم چه سودکه این ز آسمان بودنی کار بود
به پیش است کاری که دشوارتروزو جان من پر ز تیمارتر
که هرچند من بیش پوزش کنمکه این شیردل را فروزش کنم
نجوید همی جز همه ناخوشیبه گفتار و کردار و گردنکشی
رسیدم ز هر سو به گرد جهانخبر یافتم ز آشکار و نهان
گرفتم کمربند دیو سپیدزدم بر زمین همچو یک شاخ بید
نتابم همی سر ز اسفندیارازان زور و آن بخشش کارزار
خدنگم ز سندان گذر یافتیزبون داشتی گر سپر یافتی
زدم چند بر گبر اسفندیارگراینده دست مرا داشت خوار
همان تیغ من گر بدیدی پلنگنهان داشتی خویشتن زیر سنگ
نبرد همی جوشن اندر برشنه آن پارهٔ پرنیان بر سرش
سپاسم ز یزدان که شب تیره شددران تیرگی چشم او خیره شد
برستم من از چنگ آن اژدهاندانم کزین خسته آیم رها
چه اندیشم اکنون جزین نیست رایکه فردا بگردانم از رخش پای
به جایی شوم کو نیاید نشانبه زابلستان گر کند سرفشان
سرانجام ازان کار سیر آید اواگرچه ز بد سیر دیر آید او
بدو گفت زال ای پسر گوش دارسخن چون به یاد آوری هوش دار
همه کارهای جهان را در استمگر مرگ کانرا دری دیگر است
یکی چاره دانم من این را گزینکه سیمرغ را یار خوانم برین
گر او باشدم زین سخن رهنمایبماند به ما کشور و بوم و جای