گنج

بخش ۱۱

بدانگه که رستم ببربر گرهبرافگند و زد بر گره بر زره
بشد پیش یزدان خورشید و ماهبیامد بدو کرد پشت و پناه
همی گفت چشم بدان کور بادبدین کار بیژن مرا زور باد
بگردان بفرمود تا همچنینببستند بر گردگه بند کین
بر اسبان نهادند زین خدنگهمه جنگ را تیز کردند چنگ
تهمتن برخشنده بنهاد رویهمی رفت پیش اندرون راه جوی
چو آمد بر سنگ اکوان فرازبدان چاه اندوه و گرم و گداز
چنین گفت با نامور هفت گردکه روی زمین را بباید سترد
بباید شما را کنون ساختنسر چاه از سنگ پرداختن
پیاده شدند آن سران سپاهکزان سنگ پردخت مانند چاه
بسودند بسیار بر سنگ چنگشده مانده گردان و آسوده سنگ
چو از نامداران بپالود خویکه سنگ از سر چاه ننهاد پی
ز رخش اندر آمد گو شیرنرزره دامنش را بزد بر کمر
ز یزدان جان آفرین زور خواستبزد دست و آن سنگ برداشت راست
بینداخت در بیشهٔ شهر چینبلرزید ازان سنگ روی زمین
ز بیژن بپرسید و نالید زارکه چون بود کارت ببد روزگار
همه نوش بودی ز گیتیت بهرز دستش چرا بستدی جام زهر
بدو گفت بیژن ز تاریک چاهکه چون بود بر پهلوان رنج راه
مرا چون خروش تو آمد بگوشهمه زهر گیتی مرا گشت نوش
بدین سان که بینی مرا خان و مانز آهن زمین و ز سنگ آسمان
بکنده دلم زین سرای سپنجز بس درد و سختی و اندوه و رنج
بدو گفت رستم که بر جان توببخشود روشن جهانبان تو
کنون ای خردمند آزاده خویمرا هست با تو یکی آرزوی
بمن بخش گرگین میلاد راز دل دور کن کین و بیداد را
بدو گفت بیژن که ای یار منندانی که چون بود پیکار من
ندانی تو ای مهتر شیرمردکه گرگین میلاد با من چه کرد
گرافتد بروبر جهانبین منبرو رستخیز آید از کین من
بدو گفت رستم که گر بدخویبیاری و گفتار من نشنوی
بمانم ترا بسته در چاه پایبرخش اندر آرم شوم باز جای
چو گفتار رستم رسیدش بگوشازان تنگ زندان برآمد خروش
چنین داد پاسخ که بد بخت منز گردان وز دوده و انجمن
ز گرگین بدان بد که بر من رسیدچنین روز نیزم بباید کشید
کشیدیم و گشتیم خشنود ازویز کینه دل من بیاسود ازوی
فروهشت رستم بزندان کمندبرآوردش از چاه با پای‌بند
برهنه تن و موی و ناخن درازگدازیده از رنج و درد و نیاز
همه تن پر از خون و رخساره زردازان بند زنجیر زنگار خورد
خروشید رستم چو او را بدیدهمه تن در آهن شده ناپدید
بزد دست و بگسست زنجیر و بندرها کرد ازو حلقهٔ پای بند
سوی خانه رفتند زان چاهساربیک دست بیژن بدیگر زوار
تهمتن بفرمود شستن سرشیکی جامه پوشید نو بر برش
ازان پس چو گرگین بنزدیک اویبیامد بمالید بر خاک روی
ز کردار بد پوزش آورد پیشبپیچید زان خام کردار خویش
دل بیژن از کینش آمد براهمکافات ناورد پیش گناه
شتر بار کردند و اسبان بزینبپوشید رستم سلیح گزین
نشستند بر باره نام آورانکشیدند شمشیر و گرز گران
گسی کرد بار و برآراست کارچنانچون بود در خور کارزار
بشد با بنه اشکش تیزهوشکه دارد سپه را بهرجای گوش
به بیژن بفرمود رستم که شوتو با اشکش و با منیژه برو
که ما امشب از کین افراسیابنیابیم آرام و نه خورد و خواب
یکی کار سازم کنون بر درشکه فردا بخندد برو کشورش
بدو گفت بیژن منم پیش‌روکه از من همی کینه سازند نو