بخش ۱۰
منیژه خبر یافت از کاروانیکایک بشهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاببر رستم آمد دو دیده پر آب
برو آفرین کرد و پرسید و گفتهمی به آستین خون مژگان برفت
که برخوردی از جان وز گنج خویشمبادت پشیمانی از رنج خویش
بکام تو بادا سپهر بلندز چشم بدانت مبادا گزند
هر امید دل را که بستی میانز رنجی که بردی مبادت زیان
همیشه خرد بادت آموزگارخنک بوم ایران و خوش روزگار
چه آگاهی استت ز گردان شاهز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
نیامد به ایران ز بیژن خبرنیایش نخواهد بدن چارهگر
که چون او جوانی ز گودرزیانهمی بگسلاند بسختی میان
بسودست پایش ز بند گراندو دستش ز مسمار آهنگران
کشیده بزنجیر و بسته ببندهمه چاه پرخون آن مستمند
نیابم ز درویشی خویش خوابز نالیدن او دو چشمم پر آب
بترسید رستم ز گفتار اوییکی بانگ برزد براندش ز روی
بدو گفت کز پیش من دور شونه خسرو شناسم نه سالارنو
ندارم ز گودرز و گیو آگهیکه مغزم ز گفتار کردی تهی
به رستم نگه کرد و بگریست زارز خواری ببارید خون بر کنار
بدو گفت کای مهتر پرخردز تو سرد گفتن نه اندر خورد
سخن گر نگویی مرانم ز پیشکه من خود دلی دارم از درد ریش
چنین باشد آیین ایران مگرکه درویش را کس نگوید خبر
بدو گفت رستم که ای زن چبودمگر اهرمن رستخیزت نمود
همی بر نوشتی تو بازار منبدان روی بد با تو پیکار من
بدین تندی از من میازار بیشکه دل بسته بودم ببازار خویش
و دیگر بجایی که کیخسروستبدان شهر من خود ندارم نشست
ندانم همی گیو و گودرز رانه پیمودهام هرگز آن مرز را
بفرمود تا خوردنی هرچ بودنهادند در پیش درویش زود
یکایک سخن کرد ازو خواستارکه با تو چرا شد دژم روزگار
چه پرسی ز گردان و شاه و سپاهچه داری همی راه ایران نگاه
منیژه بدو گفت کز کار منچه پرسی ز بدبخت و تیمار من
کزان چاه سر با دلی پر ز درددویدم بنزد تو ای رادمرد
زدی بانگ بر من چو جنگاوراننترسیدی از داور داوران
منیژه منم دخت افراسیاببرهنه ندیدی رخم آفتاب
کنون دیده پرخون و دل پر ز دردازین در بدان در دوان گردگرد
همی نان کشکین فرازآورمچنین راند یزدان قضا بر سرم
ازین زارتر چون بود روزگارسر آرد مگر بر من این کردگار
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاهنبیند شب و روز خورشید و ماه
بغل و بمسمار و بند گرانهمی مرگ خواهد ز یزدان بران
مرا درد بر درد بفزود زیننم دیدگانم بپالود زین
کنون گرت باشد بایران گذرز گودرز کشواد یابی خبر
بدرگاه خسرو مگر گیو راببینی و گر رستم نیو را
بگویی که بیژن بسختی درستاگر دیر گیری شود کار پست
گرش دید خواهی میاسای دیرکه بر سرش سنگست و آهن بزیر
بدو گفت رستم که ای خوب چهرکه مهرت مبراد از وی سپهر
چرا نزد باب تو خواهشگراننینگیزی از هر سوی مهتران
مگر بر تو بخشایش آرد پدربجوشدش خون و بسوزد جگر
گر آزار بابت نبودی ز پیشترا دادمی چیز ز اندازه بیش
بخوالیگرش گفت کز هر خورشکه او را بباید بیاور برش
یکی مرغ بریان بفرمود گرمنوشته بدو اندرون نان نرم
سبک دست رستم بسان پریبدو درنهان کرد انگشتری
بدو داد و گفتش بدان چاه برکه بیچارگان را توی راهبر
منیژه بیامد بدان چاه سردوان و خورشها گرفته ببر
نوشته بدستار چیزی که بردچنان هم که بستد ببیژن سپرد
نگه کرد بیژن بخیره بماندازان چاه خورشید رخ را بخواند
که ای مهربان از کجا یافتیخورشها کزین گونه بشتافتی
بسا رنج و سختی کت آمد برویز بهر منی در جهان پوی پوی
منیژه بدو گفت کز کاروانیکی مایه ور مرد بازارگان
از ایران بتوران ز بهر درمکشیده ز هر گونه بسیار غم
یکی مرد پاکیزه با هوش و فرز هر گونه با او فراوان گهر
گشن دستگاهی نهاده فراخیکی کلبه سازیده بر پیش کاخ
بمن داد زین گونه دستارخوانکه بر من جهان آفرین را بخوان
بدان چاه نزدیک آن بسته بردگر هرچ باید ببر سربسر
بگسترد بیژن پس آن نان پاکپراومید یزدان دل از بیم و باک
چو دست خورش برد زان داوریبدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواندز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بروینبشته به آهن بکردار موی
چو بار درخت وفا را بدیدبدانست کآمد غمش را کلید
بخندید خندیدنی شاهوارچنان کآمد آواز بر چاهسار
منیژه چو بشنید خندیدنشازان چاه تاریک بسته تنش
زمانی فرو ماند زان کار سختبگفت این چه خندست ای نیکبخت
شگفت آمدش داستانی بزدکه دیوانه خندد ز کردار خود
چه گونه گشادی بخنده دو لبکه شب روز بینی همی روز شب
چه رازست پیش آر و با من بگویمگر بخت نیکت نمودست روی
بدو گفت بیژن کزین کارسختبر اومید آنم که بگشاد بخت
چو با من بسوگند پیمان کنیهمانا وفای مرا نشکنی
بگویم سراسر تورا داستانچو باشی بسوگند همداستان
که گر لب بدوزی ز بهر گزندزنان را زبان کم بماند ببند
منیژه خروشید و نالید زارکه بر من چه آمد بد روزگار
دریغ آن شده روزگاران مندل خسته و چشم باران من
بدادم ببیژن تن و خان و مانکنون گشت بر من چنین بدگمان
همان گنج دینار و تاج گهربتاراج دادم همه سربسر
پدر گشته بیزار و خویشان ز منبرهنه دوان بر سر انجمن
ز امید بیژن شدم ناامیدجهانم سیاه و دو دیده سپید
بپوشد همی راز بر من چنینتو داناتری ای جهان آفرین
بدو گفت بیژن همه راستستز من کار تو جمله برکاستست
چنین گفتم اکنون نبایست گفتایا مهربان یار و هشیار جفت
سزد گر بهر کار پندم دهیکه مغزم برنج اندرون شد تهی
تو بشناس کاین مرد گوهر فروشکه خوالیگرش مر ترا داد توش
ز بهر من آمد بتوران فرازوگرنه نبودش بگوهر نیاز
ببخشود بر من جهان آفرینببینم مگر پهن روی زمین
رهاند مرا زین غمان درازترا زین تکاپوی و گرم و گداز
بنزدیک او شو بگویش نهانکه ای پهلوان کیان جهان
بدل مهربان و بتن چاره جویاگر تو خداوند رخشی بگوی
منیژه بیامد بکردار بادز بیژن برستم پیامش بداد
چو بشنید گفتار آن خوب رویکزان راه دور آمده پوی پوی
بدانست رستم که بیژن سخنگشادست بر لالهٔ سروبن
ببخشود و گفتش که ای خوب چهرکه یزدان ترا زو مبراد مهر
بگویش که آری خداوند رخشترا داد یزدان فریاد بخش
ز زاول بایران ز ایران بتورز بهر تو پیمودم این راه دور
بگویش که ما را بسان پلنگبسود از پی تو کمرگاه و چنگ
چو با او بگویی سخن راز دارشب تیره گوشت به آواز دار
ز بیشه فرازآر هیزم بروزشب آید یکی آتشی برفروز
منیژه ز گفتار او شاد شددلش ز اندهان یکسر آزاد شد
بیامد دوان تا بدان چاهسارکه بودش بچاه اندرون غمگسار
بگفتش که دادم سراسر پیامبدان مرد فرخ پی نیک نام
چنین داد پاسخ که آنم درستکه بیژن بنام و نشانم بجست
تو با داغ دل چند پویی همیکه رخ را بخوناب شویی همی
کنون چون درست آمد از تو نشانببینی سر تیغ مردم کشان
زمین را بدرانم اکنون بچنگبپروین براندازم آسوده سنگ
مرا گفت چون تیره گردد هواشب از چنگ خورشید یابد رها
بکردار کوه آتشی برفروزکه سنگ و سر چاه گردد چو روز
بدان تا ببینم سر چاه رابدان روشنی بسپرم راه را
بفرمود بیژن که آتش فروزکه رستیم هر دو ز تاریک روز
سوی کردگار جهان کرد سرکه ای پاک و بخشنده و دادگر
ز هر بد تو باشی مرا دستگیرتو زن بر دل و جان بدخواه تیر
بده داد من زآنک بیداد کردتو دانی غمان من و داغ و درد
مگر بازیابم بر و بوم رانمانم بننگ اختر شوم را
تو ای دخت رنج آزموده ز منفدا کرده جان و دل و چیز و تن
بدین رنج کز من تو برداشتیزیان مرا سود پنداشتی
بدادی بمن گنج و تاج و گهرجهاندار خویشان و مام و پدر
اگر یابم از چنگ این اژدهابدین روزگار جوانی رها
بکردار نیکان یزدان پرستبپویم بپای و بیازم بدست
بسان پرستار پیش کیانبپاداش نیکیت بندم میان
منیژه به هیزم شتابید سختچو مرغان برآمد بشاخ درخت
بخورشید بر چشم و هیزم ببرکه تا کی برآرد شب از کوه سر
چو از چشم خورشید شد ناپدیدشب تیره بر کوه دامن کشید
بدانگه که آرام گیرد جهانشود آشکارای گیتی نهان
که لشکر کشد تیره شب پیش روزبگردد سر هور گیتی فروز
منیژه سبک آتشی برفروختکه چشم شب قیرگون را بسوخت
بدلش اندرون بانگ رویینه خمکه آید ز ره رخش پولاد سم