بخش ۸
وزان پس غم و شادی یزدگردچنان گشت بر پور چون باد ارد
برین نیز چندی زمان برگذشتبه ایران پدر پور فرخ به دشت
ز شاهی پراندیشه شد یزدگردز هر کشوری موبدان کرد گرد
به اخترشناسان بفرمود شاهکه تا کردهر یک به اختر نگاه
که تا کی بود در جهان مرگ اویکجا تیره گردد سر و ترگ اوی
چه باشد کجا باشد آن روزگارکه پژمرده گردد گل شهریار
ستارهشمر گفت کاین خود مبادکه شاه جهان گیرد از مرگ یاد
چو بخت شهنشاه بدرو شوداز ایدر سوی چشمهٔ سو شود
فراز آورد لشکر و بوق و کوسبه شادی نظاره شود سوی طوس
بر آن جایگه بر بود هوش اویچو این راز بگذشت بر گوش اوی
ازین دانش ار یادگیری به دستکه این راز در پردهٔ ایزدست
چو بشنید زو شاه سوگند خوردبه خراد برزین و خورشید زرد
که من چشمهٔ سو نبینم به چشمنه هنگام شادی نه هنگام خشم
برین نیز برگشت گردون سه ماهزمانه به جوش آمد از خون شاه
چو بیدادگر شد شبان با رمهبدو بازگردد بدیها همه
ز بینیش بگشاد یک روز خونپزشک آمد از هر سوی رهنمون
به دارو چو یک هفته بستی پزشکدگر هفته خون آمدی چون سرشک