گنج

بخش ۷

چنان بد که یک روز در بزمگاههمی بود بر پای در پیش شاه
چو شد تیره بر پای خواب آمدشهم از ایستادن شتاب آمدش
پدر چون بدیدش بهم برده چشمبه تندی یکی بانگ برزد به خشم
به دژخیم فرمود کو را ببرکزین پس نبیند کلاه و کمر
بدو خانه زندان کن و بازگردنزیبد برو گاه و ننگ و نبرد
به ایوان همی بود خسته جگرندید اندران سال روی پدر
مگر مهر و نوروز و جشن سدهکه او پیش رفتی میان رده
چنان بد که طینوش رومی ز راهفرستاده آمد به نزدیک شاه
ابا بدره و برده و باژ رومفرستاد قیصر به آباد بوم
چو آمد شهنشاه بنواختشسزاوار او جایگه ساختش
فرستاد بهرام زی او پیامکه ای مرد بیدار گسترده کام
ز کهتر به چیزی بیازرد شاهازو دور گشتم چنین بی‌گناه
تو خواهش کنی گر ترا بخشدممگر بخت پژمرده بدرخشدم
سوی دایگانم فرستد مگرکه منذر مرا به ز مام و پدر
چو طینوش بشنید پیغام اویبرآورد ازان آرزو کام اوی
دل‌آزار بهرام زان شاد گشتوزان بند بی‌مایه آزاد گشت
به درویش بخشید بسیار چیزوزان جایگه رفتن آراست نیز
همه زیردستان خود را بخواندشب تیره چون باد لشکر براند
به یاران همی گفت یزدان سپاسکه رفتیم و ایمن شدیم از هراس
چو آمد به نزدیک شهر یمنپذیره شدش کودک و مرد و زن
برفتند نعمان و منذر ز جایهمان نیزه‌داران پاکیزه‌رای
چو منذر ببهرام نزدیک شدز گرد سپه روز تاریک شد
پیاده شدند آن دو آزادمردهمی گفت بهرام تیمار و درد
ز گفتار او چند منذر گریستبپرسید گفت اختر شاه چیست
بدو گفت بهرام کو خود مبادکه گیرد ز شوم اخترش نیز یاد
که هر کو نیاید به راه خردز کردار ترسم که کیفر برد
فرود آوریدش هم‌انجا که بودبران نیکوی نیکویها فزود
بجز بزم و میدان نبودیش کاروگر بخشش و کوشش کارزار