گنج

بخش ۲

پس آگاهی آمد به نزد گرازکه زو بود خسرو به گرم و گداز
فرستاد گوینده‌ای را ز رومکه در خاک شد تاج شیروی شوم
که جانش به دوزخ گرفتار بادسر دخمهٔ او نگون سار باد
که دانست هرگز که سرو بلندبه باغ از گیا یافت خواهد گزند
چو خسرو که چشم و دل روزگارنبیند چنو نیز یک شهریار
چو شیروی را شهریاری دهدهمه شهر ایران به خواری دهد
چنو رفت شد تاجدار اردشیربدو شادمان جان برنا و پیر
مرا گر ز ایران رسد هیچ بهرنخواهم که بر وی رسد باد شهر
نبودم من آگه که پرویز شاهبه گفتار آن بدتنان شد تباه
بیایم کنون با سپاهی گرانز روم و ز ایران گزیده سران
ببینیم تا کیست این کدخدایکه باشد پسندش بدین گونه رای
چنان برکنم بیخ او را ز بنکزان پس نراند ز شاهی سخن
نوندی برافگند پویان به راهبه نزدیک پیران ایران سپاه
دگرگونه آهنگ بدکامه کردبه پیروز خسرو یکی نامه کرد
که شد تیره این تخت ساسانیانجهانجوی باید که بندد میان
توانی مگر چاره‌ای ساختنز هرگونه اندیشه انداختن
بجویی بسی یار برنا و پیرجهان را بپردازی از اردشیر
ازان پس بیابی همه کام خویششوی ایمن و شاد زارام خویش
گر ایدون که این راز بیرون دهیهمی خنجر کینه را خون دهی
من از روم چندان سپاه آورمکه گیتی به چشمت سیاه آورم
به ژرفی نگه‌دار گفتار منمبادا که خوار آیدت کار من
چو پیروز خسرو چنان نامه دیدهمه پیش و پس رای خودکامه دید
دل روشن نامور شد تباهکه تا چون کند بد بدان زادشاه
ورا خواندی هر زمان اردشیرکه گوینده مردی بد و یادگیر
برآسای دستور بودی وراهمان نیز گنجور بودی ورا
بیامد شبی تیره گون بار یافتمی روشن و چرب گفتار یافت
نشسته به ایوان خویش اردشیرتنی چند با او ز برنا و پیر
چو پیروز خسرو بیامد برشتو گفتی ز گردون برآمد سرش
بفرمود تا برکشیدند رودشد ایوان پر از بانگ رود و سرود
چو نیمی شب تیره اندرکشیدسپهبد می یک منی در کشید
شده مست یاران شاه اردشیرنماند ایچ رامشگر و یادگیر
بد اندیش یاران او را براندجز از شاه و پیروز خسرو نماند
جفا پیشه از پیش خانه بجستلب شاه بگرفت ناگه به دست
همی‌داشت تا شد تباه اردشیرهمه کاخ شد پر ز شمشیر و تیر
همه یار پیروز خسرو شدنداگر نو جهانجوی اگر گو بدند
هیونی برافگند نزد گرازیکی نامه‌ای نیز با آن دراز
فرستاده چون شد به نزدیک اوچو خورشید شد جان تاریک اوی
بیاورد زان بوم چندان سپاهکه بر مور و بر پشه بر بست راه
همی‌تاخت چون باد تا طیسفونسپاهش همه دست شسته به خون
ز لشکر نیارست دم زد کسینبد خود دران شهر مردم بسی