گنج

بخش ۹ - داستان کسری با بوزرجمهر

چنان بد که کسری بدان روزگاربرفت از مداین ز بهر شکار
همی‌تاخت با غرم و آهو به دشتپراگند شد غرم و او مانده گشت
ز هامون بر مرغزاری رسیددرخت و گیا دید و هم سایه دید
همی‌راند با شاه بوزرجمهرز بهر پرستش هم از بهر مهر
فرود آمد از بارگی شاه نرمبدان تاکند برگیا چشم گرم
ندید از پرستندگان هیچکسیکی خوب رخ ماند با شاه بس
بغلتید چندی بران مرغزارنهاده سرش مهربان برکنار
همیشه ببازوی آن شاه بریکی بند بازو بدی پرگهر
برهنه شد از جامه بازوی اویکی مرغ رفت از هوا سوی او
فرودآمد از ابر مرغ سیاهز پرواز شد تا ببالین شاه
ببازو نگه کرد وگوهر بدیدکسی رابه نزدیک او برندید
همه لشکرش گرد آن مرغزارهمی‌گشت هرکس ز بهر شکار
همان شاه تنها بخواب اندروننه بر گرد او برکسی رهنمون
چومرغ سیه بند بازوی بدیدسر درز آن گوهران بردرید
چوبدرید گوهر یکایک بخوردهمان در خوشاب و یاقوت زرد
بخورد و ز بالین او بر پریدهمانگه ز دیدار شد ناپدید
دژم گشت زان کار بوزرجمهرفروماند از کارگردان سپهر
بدانست کآمد بتنگی نشیبزمانه بگیرد فریب و نهیب
چوبیدارشد شاه و او را بدیدکزان سان همی لب بدندان گزید
گمانی چنان برد کو را بخوابخورش کرد بر پرورش برشتاب
بدو گفت کای سگ تو را این که گفتکه پالایش طبع بتوان نهفت
نه من اورمزدم و گر بهمنمز خاکست وز باد و آتش تنم
جهاندار چندی زبان رنجه کردندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد
بپژمرد بر جای بوزرجمهرز شاه و ز کردار گردان سپهر
که بس زود دید آن نشان نشیبخردمند خامش بماند از نهیب
همه گرد بر گرد آن مرغزارسپه بود و اندر میان شهریار
نشست از بر اسب کسری بخشمز ره تا در کاخ نگشاد چشم
همه ره ز دانا همی لب گزیدفرود آمد از باره چندی ژکید
بفرمود تا روی سندان کنندبداننده بر کاخ زندان کنند
دران کاخ بنشست بوزرجمهرازو برگسسته جهاندار مهر
یکی خویش بودش دلیر وجوانپرستندهٔ شاه نوشین‌روان
بهرجای با شاه در کاخ بودبه گفتار با شاه گستاخ بود
بپرسید یک روز بوزرجمهرز پروردهٔ شاه خورشید چهر
که او را پرستش همی چون کنیبیاموز تا کوشش افزون کنی
پرستنده گفت ای سر موبدانچنان دان که امروز شاه ردان
چو از خوان برفت آب بگساردمزمین ز آبدستان مگر یافت نم
نگه سوی من بنده زان گونه کردکه گفتم سرآمد مرا خواب وخورد
جهاندار چون گشت بامن درشتمراسست شد آبدستان بمشت
بدو دانشی گفت آب آر خیزچنان چون که بر دست شاه آب ریز
بیاورد مرد جوان آب گرمهمی‌ریخت بر دست او نرم نرم
بدو گفت کین بار بر دستشویتو با آب جو هیچ تندی مجوی
چولب را ببالاید از بوی خوشتو از ریخت آبدستان نکش
چو روز دگر شاه نوشین‌روانبهنگام خوردن بیاورد خوان
پرستنده را دل پراندیشه گشتبدان تا دگر بار بنهاد تشت
چنان هم چو داناش فرموده بودنه کم کرد ازان نیز و نه برفزود
به گفتار دانا فرو ریخت آبنه نرم ونه از ریختن برشتاب
بدو گفت شاه ای فزاینده مهرکه گفت این تو راگفت بوزرجمهر
مرا اندرین دانش او داد راهکه بیند همی این جهاندار شاه
بدو گفت رو پیش دانا بگویکزان نامور جاه و آن آبروی
چراجستی از برتری کمتریببد گوهر و ناسزا داوری
پرستنده بشنید و آمد دوانبرخال شد تند وخسته روان
ز شاه آنچ بشیند با او بگفتچنین یافت زو پاسخ اندر نهفت
که حال من از حال شاه جهانفراوان بهست آشکار و نهان
پرستنده برگشت و پاسخ ببردسخنها یکایک برو برشمرد
فراوان ز پاسخ برآشفت شاهورا بند فرمود و تاریک چاه
دگر باره پرسید زان پیشکارکه چون دارد آن کم خرد روزگار
پرستنده آمد پر از آب چهربگفت آن سخنها به بوزرجمهر
چنین داد پاسخ بدو نیکخواهکه روز من آسانتر از روز شاه
فرستاده برگشت وآمد چو بادهمه پاسخش کرد بر شاه یاد
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگز آهن تنوری بفرمود تنگ
ز پیکان وز میخ گرد اندرشهم از بند آهن نهفته سرش
بدو اندرون جای دانا گزیددل از مهر دانا بیکسو کشید
نبد روزش آرام و شب جای خوابتنش پر ز سختی دلش پرشتاب
چهارم چنین گفت شاه جهانابا پیشکارش سخن درنهان
که یک بار نزدیک دانا گذارببر زود پیغام و پاسخ بیار
بگویش که چون‌بینی اکنون تنتکه از میخ تیزست پیراهنت
پرستنده آمد بداد آن پیامکه بشنید زان مهر خویش کام
چنین داد پاسخ بمرد جوانکه روزم به از روز نوشین‌روان
چو برگشت و پاسخ بیاورد مردز گفتار شد شاه را روی زرد
ز ایوان یکی راستگوی گزیدکه گفتار دانا بداند شنید
ابا او یکی مرد شمشیر زنکه دژخیم بود اندران انجمن
که رو تو بدین بد نهان را بگویکه گر پاسخت را بود رنگ و بوی
و گرنه که دژخیم با تیغ تیزنماید تو را گردش رستخیز
که گفتی که زندان به از تخت شاهتنوری پر از میخ با بند و چاه
بیامد بگفت آنچ بشنید مردشد از درد دانا دلش پر ز درد
بدان پاکدل گفت بوزرجمهرکه ننمود هرگز بمابخت چهر
چه با گنج و تختی چه با رنج سختببندیم هر دو بناکام رخت
نه این پای دارد بگیتی نه آنسرآید همی نیک و بد بی‌گمان
ز سختی گذر کردن آسان بوددل تاجداران هراسان بود
خردمند ودژخیم باز آمدندبر شاه گردن فراز آمدند
شنیده بگفتند با شهریاردلش گشت زان پاسخ او فگار
به ایوانش بردند زان تنگ جایبه دستوری پاکدل رهنمای
برین نیز بگذشت چندی سپهرپر آژنگ شد روی بوزرجمهر
دلش تنگتر گشت و باریک شددوچمش ز اندیشه تاریک شد
چو با گنج رنجش برابر نبودبفرسود ازان درد و در غم بسود
چنان بد که قیصر بدان چندگاهرسولی فرستاد نزدیک شاه
ابا نامه و هدیه و با نثاریکی درج و قفلی برو استوار
که با شاه کنداوران و ردانفراوان بود پاکدل موبدان
بدین قفل و این درج نابرده دستنهفته بگویند چیزی که هست
فرستیم باژ ار بگویند راستجز از باژ چیزی که آیین ماست
گرای دون که زین دانش ناگزیربماند دل موبد تیزویر
نباید که خواهد ز ما باژ شاهنراند بدین پادشاهی سپاه
برین گونه دارم ز قیصر پیامتو پاسخ گزار آنچ آیدت کام
فرستاده راگفت شاه جهانکه این هم نباشد ز یزدان نهان
من از فر او این بجای آورمهمان مرد پاکیزه رای آورم
یکی هفته ایدر ز می شاد باشبرامش دل آرای وآزاد باش
ازان پس بران داستان خیره ماندبزرگان و فرزانگانرا بخواند
نگه کرد هریک زهر باره‌ایکه سازد مر آن بند را چاره‌ای
بدان درج و قفلی چنان بی‌کلیدنگه کرد و هر موبدی بنگرید
ز دانش سراسر بیکسو شدندبنادانی خویش خستو شدند
چو گشتند یک انجمن ناتوانغمی شد دل شاه نوشین‌روان
همی‌گفت کاین راز گردان سپهربیارد باندیشه بوزرجمهر
شد از درد دانا دلش پر ز دردبرو پر ز چین کرد و رخساره زرد
شهنشاه چون دید ز اندیشه رنجبفرمود تا جامه دستی ز گنج
بیاورد گنجور و اسبی گزیننشست شهنشاه کردند زین
به نزدیک دانا فرستاد و گفتکه رنجی که دیدی نشاید نهفت
چنین راند بر سر سپهر بلندکه آید ز ما بر تو چندی گزند
زیان تو مغز مرا کرد تیزهمی با تن خویش کردی ستیز
یکی کار پیش آمدم ناگزیرکزان بسته آمد دل تیزویر
یکی درج زرین سرش بسته خشکنهاده برو قفل و مهری ز مشک
فرستاد قیصر بر ما ز رومیکی موبدی نامبردار بوم
فرستاده گوید که سالار گفتکه این راز پیدا کنید از نهفت
که این درج را چیست اندر نهانبگویند فرزانگان جهان
به دل گفتم این راز پوشیده چهرببیند مگر جان بوزرجمهر
چوبشنید بوزرجمهر این سخندلش پرشد از رنج و درد کهن
ز زندان بیامد سرو تن بشستبه پیش جهانداور آمد نخست
همی‌بود ترسان ز آزار شاهجهاندار پر خشم و او بیگناه
شب تیره و روز پیدا نبودبدان سان که پیغام خسرو شنود
چو خورشید بنمود تاج از فرازبپوشید روی شب تیره باز
باختر نگه کرد بوزرجمهرچو خورشید رخشنده بد بر سپهر
به آب خرد چشم دل را بشستز دانندگان استواری بجست
بدو گفت بازار من خیره گشتچو چشمم ازین رنج‌ها تیره گشت
نگه کن که پیشت که آید به راهز حالش بپرس ایچ نامش مخواه
به راه آمد از خانه بوزرجمهرهمی‌رفت پویان زنی خوب‌چهر
خردمند بینا به دانا بگفتسخن هرچ بر چشم او بد نهفت
چنین گفت پرسنده را راه‌جویکه بپژوه تا دارد این ماه شوی
زن پاکدامن به پرسنده گفتکه شوی‌ست و هم کودک اندر نهفت
چو بشنید داننده گفتار زنبخندید بر بارهٔ گامزن
همانگه زنی دیگر آمد پدیدبپرسید چون ترجمانش بدید
که‌ای زن تو را بچه و شوی هست‌؟وگر یک تنی باد داری به‌دست
بدو گفت شوی‌ست اگر بچه نیستچو پاسخ شنیدی بر من مایست
همانگه سه‌دیگر زن آمد پدیدبیامد بر او بگفت و شنید
که ای خوب‌رخ کیست انباز تو‌؟برین کش خرامیدن و ناز تو
مرا گفت هرگز نبوده‌ست شوینخواهم که پیدا کنم نیز روی
چو بشنید بوزرجمهر این سخننگر تا چه اندیشه افگند بن
بیامد دژم‌روی تازان به راهچو بردند جوینده را نزد شاه
بفرمود تا رفت نزدیک تختدل شاه کسری غمی گشت سخت
که داننده را چشم بینا ندیدبسی باد سرد از جگر بر کشید
همی‌کرد پوزش ازان کار شاهکزو داشت آزار بر بی‌گناه
پس از روم و قیصر زبان برگشادهمی‌کرد زان قفل و زان درج یاد
به شاه جهان گفت بوزرجمهرکه تابان بدی تا بتابد سپهر
یکی انجمن درج در پیش شاهبه پیش بزرگان جوینده راه
به نیروی یزدان که اندیشه دادروان مرا راستی پیشه داد
بگویم به دُرج اندرون هرچ هستنسایم بران قفل وآن درج دست
اگر تیره شد چشم‌، دل روشن استروان را ز دانش همی جوشن است
ز گفتار او شاد شد شهریاردلش تازه شد چون گل اندر بهار
ز اندیشه شد شاه را پشت راستفرستاده و درج را پیش خواست
همه موبدان وردان را بخواندبسی دانشی پیش دانا نشاند
ازان پس فرستاده را گفت شاهکه پیغام بگزار و پاسخ بخواه
چو بشنید رومی زبان برگشادسخن‌های قیصر همه کرد یاد
که گفت از جهاندار پیروز جنگخرد باید و دانش و نام و ننگ
تو را فر و برز جهاندار هستبزرگی و دانایی و زور دست
همان بخرد و موبد راه‌جویگو بر منش کو بود شاه جوی
همه پاک در بارگاه تواندوگر در جهان نیک‌خواه تواند
همین درج با قفل و مهر و نشانببینند بیدار دل سرکشان
بگویند روشن که زیر نهفتچه چیزست وآن با خرد هست جفت
فرستیم زین پس به تو باژ و ساوکه این مرز دارند با باژ تاو
وگر باز مانند ازین مایه چیزنخواهند ازین مرزها باژ نیز
چو دانا ز گوینده پاسخ شنیدزبان برگشاد آفرین گسترید
که همواره شاه جهان شاد بادسخن‌دان و با بخت و با داد باد
سپاس از خداوند خورشید و ماهروان را به دانش نماینده راه
نداند جز او آشکارا و رازبه دانش مرا آز و او بی‌نیاز
سه دُرست رخشان به درج اندرونغلافش بود ز آنچ گفتم برون
یکی سفته و دیگری نیم سفتدگر آنک آهن ندیده‌ست جفت
چو بشنید دانای رومی کلیدبیاورد و نوشین‌روان بنگرید
نهفته یکی حقه بُد در میانبه حقه درون پردهٔ پرنیان
سه گوهر بدان حقه اندر نهفتچنان هم که دانای ایران بگفت
نخستین ز گوهر یکی سفته بوددوم نیم سفت و سیم نابسود
همه موبدان آفرین خواندندبدان دانشی گوهر افشاندند
شهنشاه رخساره بی‌تاب کرددهانش پر از در خوشاب کرد
ز کار گذشته دلش تنگ شدبپیچید و رویش پر آژنگ شد
که با او چرا کرد چندان جفاازان پس کزو دید مهر و وفا
چو دانا رخ شاه پژمرده یافتروانش به درد اندر آزرده یافت
برآورد گوینده راز از نهفتگذشته همه پیش کسری بگفت
ازان بند بازوی و مرغ سیاهاز اندیشه گوهر و خواب شاه
بدو گفت کاین بودنی کار بودندارد پشیمانی و درد سود
چو آرد بد و نیک رای سپهرچه شاه و چه موبد چه بوزرجمهر
ز تخمی که یزدان به اختر بکشتببایدش بر تارک ما نبشت
دل شاه نوشین‌روان شاد بادهمیشه ز درد و غم آزاد باد
اگر چند باشد سرافراز شاهبه دستور گردد دلارای گاه
شکارست کار شهنشاه و رزممی و شادی و بخشش و داد و بزم
بداند که شاهان چه کردند پیشبورزد بدان هم نشان رای خویش
ز آگندن گنج و رنج سپاهز آزرم گفتار وز دادخواه
دل و جان دستور باشد به رنجز اندیشهٔ کدخدایی و گنج
چنین بود تا گاه نوشین‌روانهمو بود شاه و همو پهلوان
همو بود جنگی و موبد هموسپهبد همو بود و بخرد همو
به هرجای کارآگهان داشتیجهان را به دستور نگذاشتی
ز بسیار و اندک ز کار جهانبد و نیک زو کس نکردی نهان
ز کار آگهان موبدی نیکخواهچنان بد که برخاست بر پیش گاه
که گاهی گنه بگذرانی همیبه بد نام آنکس نخوانی همی
هم این را دگر باره آویزش استگنهکار اگر چند با پوزش است
به پاسخ چنین بود توقیع شاهکه آنکس که خستو شود بر گناه
چو بیمار زارست و ما چون پزشکز دارو گریزان و ریزان سرشک
به یک دارو ار او نگردد درستزوان از پزشکی نخواهیم شست
دگر موبدی گفت انوشه بدیبه داد و دهش نیز توشه بدی
سپهدار گرگان برفت از نهفتبه بیشه درآمد زمانی بخفت
بنه برد از گیل و او برهنههمی‌بازگردد ز بهر بنه
به توقیع پاسخ چنین داد بازکه هستیم ازان لشکری بی‌نیاز
کجا پاسپانی کند بر سپاهز بد خویشتن را ندارد نگاه
دگر گفت انوشه بدی جاوداننشست و خور و خواب با موبدان
یکی نامور مایه‌دار ایدرستکه گنجش ز گنج تو افزون‌ترست
چنین داد پاسخ که آری رواستکه از فره پادشاهی ماست
دگر گفت کای شهریار بلندانوشه بدی وز بدی بی‌گزند
اسیران رومی که آورده‌اندبسی شیرخواره درو برده‌اند
به توقیع گفت آنچه هستند خردز دست اسیران نباید شمرد
سوی مادران‌شان فرستید بازبه دل شاد وز خواسته بی‌نیاز
نبشتند کز روم صد مایه‌ورهمی بازخرند خویشان به زر
اگر باز خرند گفت از هراسبه هر مایه‌دار‌ی یک مایه کاس
فروشید و افزون مجویید نیزکه ما بی‌نیازیم ز ایشان به‌چیز
به شمشیر خواهیم ز ایشان گهرهمان بدره و برده و سیم و زر
بگفتند کز مایه‌دار‌ان شهردو بازارگانند کز شب دو بهر
یکی را نیاید سر اندر به‌خواباز آواز مستان و چنگ و رباب
چنین داد پاسخ کزین نیست رنججز ایشان هرآنکس که دارند گنج
همه همچنان شاد و خرم زیندکه‌آزاد باشند و بی‌غم زیند
نوشتند خطی که‌انوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدی
به ایوان چنین گفت شاه یمنکه نوشین‌روان چون گشاید دهن
همه مردگان را کند بیش یادپر از غم شود زنده را جان شاد
چنین داد پاسخ که از مرده یادکند هرک دارد خرد با نژاد
هرآنکس که از مردگان دل بشستنباشد ورا نیکویها درست
یکی گفت کای شاه کهتر پسرنگردد همی گرد داد پدر
بریزد همی بر زمین بر درمکه باشد فروشندهٔ او دژم
چنین داد پاسخ که این نارواستبهای زمین هم فروشنده راست
دگر گفت کای شاه برتر‌منشکه دوری ز بیغاره و سرزنش
دلی داشتی پیش ازین پر ز شرمچرا شد برین سان بی‌آزرم و گرم‌؟
چنین داد پاسخ که دندان نبودمکیدن جز از شیر پستان نبود
چو دندان برآمد ببالید پشتهمی گوشت جویم چو گشتم درشت
یکی گفت گیرم کنون مهتریبه‌رای و به‌دانش ز ما مهتری
چرا برگذشتی ز شاهنشهان‌؟دو دیده به‌رای تو دارد جهان‌‌
چنین داد پاسخ که ما را خردز دیدار ایشان همی‌بگذرد
هش و دانش و رای دستور ماستزمین گنج و اندیشه گنجور ماست
دگر گفت باز‌ِ تو ای شهریارعقابی گرفته‌ست روز شکار
چنین گفت کاو را بکوبید پشتکه با مهتر خود چرا شد درشت
بیاویز پایش ز دار بلندبدان تا بدو بازگردد گزند
که از کهتران نیز در کارزارفزونی نجویند با شهریار
دگر نامداری ز کارآگهانچنین گفت کای شهریار جهان
به شبگیر برزین بشد با سپاهستاره‌شناسی بیامد ز راه
چنین گفت کای مرد گردن‌فرازچنین لشکری گشن وزین گونه ساز
چو برگاشت او پشت بر شهریارنبیند کس او را بدین روزگار
به‌توقیع گفت آنک گردان سپهرگشاده‌ست با رای او چهر و مهر
به برزین سالار و گنج و سپاهنگردد تباه اختر هور و ماه
دگر موبدی گفت کز شهریارچنین بود پیمان به یک روزگار
که مردی گزینند فرخ نژادکه در پادشاهی بگردد به‌داد
رساند بدین بارگاه آگهیز بسیار و اندک بدی گر بهی
گشسب سرافراز مردی‌ست پیرسزد گر بود داد را دستگیر
چنین داد پاسخ که او را ز آزکمر بر میان است دور از نیاز
کسی را گزینید کز رنج خویشبه‌پرهیز و باشدش گنج خویش
جهاندیده مردی درشت و درستکه او رای درویش سازد نخست
یکی گفت سالار خوالیگرانهمی‌نالد از شاه وز مهتران
که آن چیز کاو خود کند آرزویسپارد همه کاسه بر چار سوی
نبوید نیازد بدو نیز دستبلرزد دل مرد خسرو‌پرست
چنین داد پاسخ که از بیش خوردمگر آرزو بازگردد به دَرد
دگر گفت هرکس نکوهش کندشهنشاه را چون پژوهش کند
که بی‌لشکر گشن بیرون شوددل دوستداران پر از خون شود
مگر دشمنی بد سگالد بدویبیاید به چاره بنالد بدوی
چنین داد پاسخ که داد و خردتن پادشا را همی‌پرورد
اگر دادگر چند بی‌کس بودورا پاسبان راستی بس بود
دگر گفت کای با خرد گشته جفتبه میدان خراسان سالار گفت
که گرزاسب را بازکرد او ز کارچه گفت اندرین کار او شهریار
چنین داد پاسخ که فرمان مانورزید و بنهفت پیمان ما
بفرمودمش تا به ارزانیانگشاید در گنج سود و زیان
کسی کودهش کاست باشد به کاربپوشد همه فره شهریار
دگر گفت با هرکسی پادشابزرگ است و بخشنده و پارسا
پرستار دیرینه مهرک چه کردکه روزیش اندک شد و روی‌زرد
چنین داد پاسخ که او شد درشتبران کردهٔ خویش بنهاد پشت
بیامد به درگاه و بنشست مستهمیشه جز از می‌ ندارد به دست
ز کارآگهان موبدی گفت شاهچو راند سوی جنگ قیصر سپاه
نخواهد جز ایرانیان را به جنگجهان شد به ایران بر از روم تنگ
چنین داد پاسخ که آن دشمنیبه طبع است و پرخاش آهرمنی
دگر باره پرسید موبد که شاهز شاهان دگرگونه خواهد سپاه
کدامست وچون بایدت مرد جنگ‌؟ز مردان شیرافگن تیز چنگ‌؟
چنین داد پاسخ که جنگی سوارنباید که سیر آید از کارزار
همان بزمش آید همان رزمگاهبه رخشنده روز و شبان سیاه
نگردد بهنگام نیروش کمز بسیار و اندک نباشد دژم
دگر گفت کای شاه نوشین‌روانهمیشه بزی شاد و روشن‌روان
بدر بر یکی مرد بد از نساپرستنده و کاردار بسا
درم ماند بر وی سیصد هزاربه دیوان چو کردند با او شمار
بنالد همی کاین درم خورده شدبر او مهتر و کهتر آزرده شد
چو آگاه شد زان سخن شهریارکه موبد درم خواست از کاردار
چنین گفت کز خورده منمای رنجببخشید چیزی مر او را ز گنج
دگر گفت جنگی‌سواری بخَستبدان خستگی دیر ماند و برست
به پیش صف رومیان حمله بردبمرد او وزو کودکان ماند خُرد
چه فرمان دهد شهریار جهان‌؟ز کار چنان خرد کودک نوان‌؟
بفرمود کان کودکان‌را چهارز گنج درم داد باید هزار
هرآنکس که شد کشته در کارزارکزو خرد کودک بود یادگار
چو نامش ز دفتر بخواند دبیربرد پیش کودک درم ناگزیر
چنین هم به سال اندرون چار بارمبادا که باشد ازین کار خوار
دگر گفت انوشه بدی سال و ماهبه مرو اندرون پهلوان سپاه
فراوان درم گرد کرد و بخوردپراگنده گشتند زان مرز مرد
چنین داد پاسخ که آن خواستهکه از شهر مردم کند کاسته
چرا باید از خون درویش گنجکه او شاد باشد تن و جان به رنج
ازان کس که بستد بدو باز‌دهازان پس به مرو اندر آواز ده
بفرمای داری زدن بر درشبه بیداری کشور و لشکرش
ستمکاره را زنده بر دار کندو پایش زبر‌، سر نگونسار کن
بدان تا کس از پهلوانان مانپیچد دل و جان ز پیمان ما
دگر گفت کای شاه یزدان‌پرستبدر بر بسی مردم زیردست
همی‌داد او را ستایش کنندجهان‌آفرین را نیایش کنند
چنین داد پاسخ که یزدان سپاسکه از ما کسی نیست اندر هراس
فزون کرد باید بدیشان نگاهاگر با گناهند و گر بی‌گناه
دگر گفت کای شاه با فر و هوشجهان شد پُر آواز خنیا و نوش
توانگر و گر مردم زیردستشب آید شود پر ز آوای مست
چنین داد پاسخ که اندر جهانبه ما شاد بادا کهان و مهان
دگر گفت کای شاه برترمنشهمی زشتگویت کند سرزنش
که چندین گزافه ببخشید گنجز گرد آوریدن ندیده‌ست رنج
چنین داد پاسخ که آن خواستهکزو گنج ما باشد آراسته
اگر بازگیریم ز ارزانیانهمه سود فرجام گردد زیان
دگر گفت کای شهریار بلندکه هرگز مبادا به جانت گزند
جهودان و ترسا تو را دشمننددو رویند و با کیش آهرمنند
چنین داد پاسخ که شاه سترگابی زینهاری نباشد بزرگ
دگر گفت کای نامور شهریارز گنج تو افزون ز سیصد هزار
درم داده‌ای مرد درویش رابسی پروریده تن خویش را
چنین گفت کاین هم به فرمان ماستبه ارزانیان چیز‌بخشی رواست
دگر گفت کای شاه نادیده رنجز بخشش فراوان تهی ماند گنج
چنین داد پاسخ که دست فراخهمی مرد را نو کند یال و شاخ
جهاندار چون گشت یزدان‌پرستنیازد به‌بد در جهان نیز دست
جهان تنگ دیدیم بر تنگخویمرا آز و زفتی نبد آرزوی
چنین گفت موبد که ای شهریارفراخان سالار سیصد هزار
درم بستد از بلخ‌ِ بامی به‌رنجسپرده نهادند یکسر به گنج
چنین داد پاسخ که ما را درمنباید که باشد کسی زو دژم
که رنج آید از بیشی گنج مانه چونین بود داد از پادشا
از آنکس که بستد بدو هم دهیدز گنج آنچ خواهد بران سر نهید
که درد دل مردم زیردستنخواهد جهاندار یزدان‌پرست
پی کاخ آباد را بر کنیدبه گل بام او را توانگر کنید
شود کاخ ویران تو را ز هرچ بودبماند پس از مرگ نفرین و دود
ز دیوان ما نام او بستریدبدر بر چنو را به‌کس مشمرید
دگر گفت کای شاه فرخ نژادبسی‌گیری از جم و کاوس یاد
بدان گفت تا از پس مرگ مننگردد نهان افسر و ترگ من
دگر گفت کز بهمن سرفرازچرا شاه ایران بپوشید راز‌؟
چنین داد پاسخ که او را خردبپیچد همی وز هوا برخورد
یکی گفت کای شاه کهتر نوازچرا گشتی اکنون چنین دیر یاز
چنین داد پاسخ که با بخردانهمانم همان نیز با موبدان
چو آواز آهرمن آید به گوشنماند به دل رای و با مغز هوش
بپرسید موبد ز شاه زمینسخن راند از پادشاهی و دین
که بی‌دین جهان به که بی‌پادشاخردمند باشد برین بر گوا
چنین داد پاسخ که گفتم همینشنید این سخن مردم پاک‌دین
جهاندار بی‌دین جهان را ندیدمگر هر کسی دین دیگر گزید
یکی بت‌پرست و یکی پاک‌دینیکی گفت نفرین به از آفرین
ز گفتار ویران نگردد جهانبگو آنچ رایت بود در نهان
هرآنگه که شد تخت بی‌پادشاخردمندی و دین نیارد بها
یکی گفت کای شاه خرم نهانسخن راندی چند پیش مهان
یکی آنکه گفتی زمانه منمبد و نیک او را بهانه منم
کسی کاو کند آفرین بر جهانبه ما بازگردد درودش نهان
چنین داد پاسخ که آری رواستکه تاج زمانه سر پادشاست
جهان را چنین شهریاران سرندازیرا چنین بر سران افسرند
گذشتم ز توقیع نوشین‌روانجهان پیر و اندیشه من جوان
مرا طبع نشگفت اگر تیز گشتبه پیری چنین آتش‌آمیز گشت
ز منبر چو محمود گوید خطیببدین محمد گراید صلیب
همی‌گفتم این نامه را چند گاهنهان بد ز خورشید و کیوان و ماه
چو تاج سخن نام محمود گشتستایش به آفاق موجود گشت
زمانه بنام وی آباد بادسپهر از سر تاج او شاد باد
جهان بستد از بت‌پرستان هندبه تیغی که دارد چو رومی پرند