گنج

بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه

نگه کن که شادان برزین چه گفتبدانگه که بگشاد راز از نهفت
بدرگه شهنشاه نوشین‌روانکه نامش بماناد تا جاودان
ز هر دانشی موبدی خواستیکه درگه بدیشان بیاراستی
پزشک سخنگوی و کنداورانبزرگان وکارآزموده سران
ابر هر دری ناموَر مهتریکجا هر سری را بُدی افسری
پزشک سراینده برزوی بودبه نیرو رسیده سخنگوی بود
ز هر دانشی داشتی بهره‌ایبه هر بهره‌ای در جهان شهره‌ای
چنان بد که روزی به هنگام باربیامد بر نامور شهریار
چنین گفت کای شاه دانش‌پذیرپژوهنده و یافته یادگیر
من امروز در دفتر هندوانهمی‌ بنگریدم به روشن روان
چنین بُد نبشته که بر کوه هندگیاییست چینی چو رومی پرند
که آن را چو گرد آورد رهنمایبیامیزد و دانش آرد بجای
چو بر مُرده بپراگند بی‌گمانسخنگوی گردد هم اندر زمان
کنون من بدستوری شهریاربپیمایم این راه دشوار خوار
بسی دانشی رهنمای آورممگر کین شگفتی بجای آورم
تن مرده گر زنده گردد رواستکه نوشین‌روان بر جهان پادشاست
بدو گفت شاه این نشاید بُدنمگر آزمون را بباید شدن
ببر نامهٔ من برِ رای هندنگر تا که باشد بت‌آرای هند
بدین کار با خویشتن یارخواههمه یاری از بختِ بیدار خواه
اگر نوشگفتی شود در جهانکه این گفته رمزی بود درنهان
ببر هرچ باید به نزدیک رایکزو بایدت بی‌گمان رهنمای
در گنج بگشاد نوشین‌روانز چیزی که بُد درخور خسروان
ز دینار و دیبا و خز و حریرز مهر و ز افسر ز مشک و عبیر
شتروار سیصد بیاراست شاهفرستاده برداشت آمد به راه
بیامد برِ رای و نامه بدادسرِ بارها پیش او برگشاد
چو برخواند آن نامهٔ شاه رایبدو گفت کای مرد پاکیزه رای
ز کسری مرا گنج بخشیده نیستهمه لشکر و پادشاهی یکیست
ز داد و ز فرّ و ز اورند شاهوزان روشنی بخت و آن دستگاه
نباشد شگفت از جهاندار پاککه گر مردگان را برآرد ز خاک
برهمن بکوه اندرون هرک هستیکی دارد این رای را با تو دست
بت‌آرای و فرخنده دستور منهم آن گنج و پرمایه گنجور من
بد و نیک هندوستان پیش تستبزرگی مرا در کم و بیش تست
بیاراستندش به نزدیک راییکی نامور چون ببایست جای
خورشگر فرستاد هم خوردنیهمان پوشش نغز و گستردنی
برفت آن شب و رای زد با ردانبزرگان قنّوج با بخردان
چو برزد سر از کوه رخشنده روزپدید آمد آن شمع گیتی‌فروز
پزشکان فرزانه را خواند رایکسی کو بدانش بُدی رهنمای
چو برزوی بنهاد سر سوی کوهبرفتند با او پزشکان گروه
پیاده همه کوهساران بپایبپیمود با دانشی رهنمای
گیاها ز خشک و ز تر برگزیدز پژمرده و آنچ رخشنده دید
ز هرگونه دارو ز خشک و ز ترهمی بر پراگند بر مرده بر
یکی مرده زنده نگشت از گیاهمانا که سست آمد آن کیمیا
همه کوه بسپرد یک یک بپایابر رنج او بر نیامد بجای
بدانست کان کار آن پادشاستکه زنده است جاوید و فرمانرواست
دلش گشت سوزان ز تشویر شاههم از نامداران هم از رنج راه
وزان خواسته نیز کاورده بودز گفتار بیهوده آزرده بود
ز کارِ نبشته ببُد تنگدلکه آن مرد بیدانش و سنگدل
چرا خیره بر باد چیزی نبشتکه بد بار آن رنج گفتار زشت
چنین گفت زان پس بران بخردانکه‌ ای کاردیده ستوده ردان
که دانید داناتر از خویشتنکجا سرفرازد بدین انجمن
به پاسخ شدند انجمن همسخنکه داننده پیرست ایدر کهن
به سال و خرد او ز ما مهترستبه دانش ز هر مهتری بهترست
چنین گفت برزوی با هندوانکه ای نامداران روشن‌روان
برین رنجها بر فزونی کنیدمرا سوی او رهنمونی کنید
مگر کان سخنگوی دانای پیربدین کار باشد مرا دستگیر
ببردند برزوی را نزد اویپراندیشه دل سر پر از گفت و گوی
چو نزدیک او شد سخنگوی مردهمه رنج‌ها پیش او یاد کرد
ز کار نبشته که آمد پدیدسخن‌ها که از کاردانان شنید
بدو پیر دانا زبان برگشادز هر دانشی پیش او کرد یاد
که من در نبشته چنین یافتمبدان آرزو تیز بشتافتم
چو زان رنج‌ها برنیامد پدیدببایست ناچار دیگر شنید
گیا چون سخن‌دان و دانش چو کوهکه همواره باشد مر او را شکوه
تن مرده چون مرد بیدانشستکه دانا به هر جای با رامشست
به دانش بود بی‌گمان زنده مردچو دانش نباشد ب گِردش مگرد
چو مردم ز دانایی آید ستوهگیا چون کلیله‌ست و دانش چو کوه
کتابی به دانش نماینده راهبیابی چو جویی تو از گنج شاه
چو بشنید برزوی زو شاد شدهمه رنج بر چشم او باد شد
بر او آفرین کرد و شد نزد شاهبه کردار آتش بپیمود راه
بیامد نیایش‌کنان پیش رایکه تا جای باشد تو بادی به جای
کتابیست ای شاه گسترده کامکه آن را به هندی کلیله‌ست نام
به مهرست تا درج در گنج شاهبه رای و به دانش نماینده راه
به گنجور فرمان دهد تا ز گنجسپارد به من گر ندارد به رنج
دژم گشت زان آرزو جان شاهبپیچید برخویشتن چندگاه
به برزوی گفت این کس از ما نجُستنه اکنون نه از روزگار نخست
ولیکن جهاندار نوشین‌رواناگر تن بخواهد ز ما یا روان
نداریم ازو باز چیزی که هستاگر سرفرازست اگر زیردست
ولیکن بخوانی مگر پیش مابدان تا روان بداندیش ما
نگوید به دل کان نبشتست کسبخوان و بدان و ببین پیش و پس
بدو گفت برزوی کای شهریارندارم فزون ز آنچ گویی مدار
کلیله بیاورد گنجور شاههمی‌بود او را نماینده راه
هران در که از نامه برخواندیهمه روز بر دل همی‌راندی
ز نامه فزون ز آنک بودیش یادز برخواندی نیز تا بامداد
همی‌بود شادان دل و تن درستبدانش همی جان روشن بشست
چو زو نامه رفتی به شاه جهاندری از کلیله نبشتی نهان
بدین چاره تا نامهٔ هندوانفرستاد نزدیک نوشین‌روان
بدین گونه تا پاسخ نامه دیدکه دریای دانش بر ما رسید
ز ایوان بیامد به نزدیک رایبدستوری بازگشتن به جای
چو بگشاد دل رای بنواختشیکی خلعت هندویی ساختش
دو یاره بهاگیر و دو گوشواریکی طوق پرگوهر شاهوار
هم از شارهٔ هندی و تیغ هندهمه روی آهن سراسر پرند
بیامد ز قنّوج برزوی شادبسی دانشِ نو گرفته به یاد
ز ره چون رسید اندر آن بارگاهنیایش کنان رفت نزدیک شاه
بگفت آنچ از رای دید و شنیدبجای گیا دانش آمد پدید
بدو گفت شاه‌ ای پسندیده مردکلیله روان مرا زنده کرد
تو اکنون ز گنجور بستان کلیدز چیزی که باید بباید گزید
بیامد خرد یافته سوی گنجبه گنجور بسیار ننمود رنج
درم بود و گوهر چپ و دست راستجز از جامهٔ شاه چیزی نخواست
گرانمایه دستی بپوشید و رفتبر گاه کسری خرامید تفت
چو آمد به نزدیک تختش فرازبرو آفرین کرد و بردش نماز
بدو گفت پس نامور شهریارکه بی بدره و گوهر شاهوار
چرا رفتی ای رنج دیده ز گنجکسی را سزد گنج کو دید رنج
چنین پاسخ آورد برزو بشاهکه ای تاج تو برتر از چرخ ماه
هرآنکس که او پوشش شاه یافتبه بخت و به تخت مهی راه یافت
دگر آنک با جامهٔ شهریارببیند مرا مرد ناسازگار
دل بدسگالان شود تار و تنگبماند رخ دوست با آب و رنگ
یکی آرزو خواهم از شهریارکه ماند ز من در جهان یادگار
چو بنویسد این نامه بوزرجمهرگشاید برین رنج برزوی چهر
نخستین در از من کند یادگاربه فرمان پیروزگر شهریار
بدان تا پس از مرگ من در جهانز داننده رنجم نگردد نهان
بدو گفت شاه این بزرگ آرزوستبر اندازهٔ مرد آزاده‌خوست
ولیکن به رنج تو اندر خورستسخن گرچه از پایگه برترست
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفتکه این آرزو را نشاید نهفت
نویسنده از کلک چون خامه کردز برزوی یک در سرِ نامه کرد
نبشت او بران نامهٔ خسروینبود آن زمان خط جز پهلوی
همی‌بود با ارج در گنج شاهبدو ناسزا کس نکردی نگاه
چنین تا بتازی سخن راندندورا پهلوانی همی‌خواندند
چو مامون روشن روان تازه کردخور روز بر دیگر اندازه کرد
دل موبدان داشت و رای کیانببسته به هر دانشی بر میان
کلیله به تازی شد از پهلویبدین سان که اکنون همی‌بشنوی
بتازی همی‌بود تا گاه نصربدانگه که شد در جهان شاه نصر
گرانمایه بوالفضل دستور اویکه اندر سخن بود گنجور اوی
بفرمود تا پارسی و درینبشتند و کوتاه شد داوری
وزان پس چو پیوسته رای آمدشبدانش خرد رهنمای آمدش
همی‌خواست تا آشکار و نهانازو یادگاری بود در جهان
گزارنده را پیش بنشاندندهمه نامه بر رودکی خواندند
بپیوست گویا پراگنده رابسفت اینچنین در آگنده را
بدان کو سخن راند آرایشستچو ابله بود جای بخشایشست
حدیث پراگنده بپراگندچو پیوسته شد جان و مغز آگند
جهاندار تا جاودان زنده بادزمان و زمین پیش او بنده باد
از اندیشه دل را مدار ایچ تنگکه دوری تو از روزگار درنگ
گهی بر فراز و گهی بر نشیبگهی با مراد و گهی با نهیب
ازین دو یکی نیز جاوید نیستبه بودن تو را راه امید نیست
نگه کن کنون کار بوزرجمهرکه از خاک بر شد به گردان سپهر
فراز آوریدش به خاک نژندهمان کس که بردش به ابر بلند