بخش ۴ - داستان مهبود با زروان
چنین گفت موبد که بر تخت عاجچو کسری کسی نیز ننهاد تاج
به بزم و برزم و به پرهیز ودادچنو کس ندارد ز شاهان به یاد
ز دانندگان دانش آموختیدلش را بدانش برافروختی
خور وخواب با موبدان داشتیهمی سر به دانش برافراشتی
برو چون روا شد به چیزی سخنتو ز آموختن هیچ سستی مکن
نباید که گویی که دانا شدمبه هر آرزو بر توانا شدم
چو این داستان بشنوی یادگیرز گفتار گوینده دهقان پیر
بپرسیدم از روزگار کهنز نوشین روان یاد کرد این سخن
که او را یکی پاک دستور بودکه بیدار دل بود و گنجور بود
دلی پرخرد داشت و رای درستز گیتی به جز نیکنامی نجست
که مهبود بدنام آن پاک مغزروان و دلش پر ز گفتار نغز
دو فرزند بودش چو خرم بهارهمیشه پرستندهٔ شهریار
شهنشاه چون بزم آراستیو گر برسم موبدی خواستی
نخوردی جز ازدست مهبود چیزهم ایمن بدی زان دو فرزند نیز
خورش خانه در خان او داشتیتن خویش مهمان او داشتی
دو فرزند آن نامور پارساخورش ساختندی بر پادشا
بزرگان ز مهبود بردند رشکهمیریختندی به رخ بر سرشک
یکی نامور بود زروان به نامکه او را بدی بر در شاه کام
کهن بود و هم حاجب شاه بودفروزندهٔ رسم درگاه بود
ز مهبود وفرخ دو فرزند اویهمه ساله بودی پر از آبروی
همیساختی تا سر پادشاکند تیز برکار آن پارسا
ببد گفت از ایشان ندید ایچ راهکه کردی پرآزار زان جان شاه
خردمند زان بد نه آگاه بودکه او را به درگاه بدخواه بود
ز گفتار و کردار آن شوخ مردنشد هیچ مهبود را روی زرد
چنان بد که یک روز مردی جهودز زروان درم خواست از بهر سود
شد آمد بیفزود در پیش اویبرآمیخت با جان بدکیش اوی
چو با حاجب شاه گستاخ شدپرستندهٔ خسروی کاخ شد
ز افسون سخن رفت روزی نهانز درگاه وز شهریار جهان
ز نیرنگ وز تنبل و جادوییز کردار کژی وز بدخویی
چو زروان به گفتار مرد جهودنگه کرد وزان سان سخنها شنود
برو راز بگشاد و گفت این سخنبه جز پیش جان آشکارا مکن
یکی چاره باید تو را ساختنزمانه ز مهبود پرداختن
که او را بزرگی به جایی رسیدکه پای زمانه نخواهد کشید
ز گیتی ندارد کسی رابکستو گویی که نوشین روانست و بس
جز از دست فرزند مهبود چیزخورشها نخواهد جهاندار نیز
شدست از نوازش چنان پرمنشکه هزمان ببوسد فلک دامنش
چنین داد پاسخ به زروان جهودکزین داوری غم نباید فزود
چو برسم بخواهد جهاندار شاهخورشها ببین تا چه آید به راه
نگر تابود هیچ شیر اندرویپذیره شو وخوردنیها ببوی
همان بس که من شیر بینم ز دورنه مهبود بینی تو زنده نه پور
که گر زو خورد بیگمان روی و سنگبریزد هم اندر زمان بیدرنگ
نگه کرد زروان به گفتار اویدلش تازهتر شد به دیدار اوی
نرفتی به درگاه بیآن جهودخور و شادی و کام بی او نبود
چنین تا برآمد برین چندگاهبد آموز پویان به درگاه شاه
دو فرزند مهبود هر بامدادخرامان شدندی برشاه راد
پس پردهٔ نامور کدخدایزنی بود پاکیزه و پاک رای
که چون شاه کسری خورش خواستییکی خوان زرین بیاراستی
سه کاسه نهادی برو از گهربه دستار زربفت پوشیده سر
زدست دو فرزند آن ارجمندرسیدی به نزدیک شاه بلند
خورشها زشهد وز شیر و گلاببخوردی وآراستی جای خواب
چنان بد که یک روز هر دو جوانببردند خوان نزدنوشینروان
به سر برنهاده یکی پیشکارکه بودی خورش نزد او استوار
چو خوان اندرآمد به ایوان شاهبدو کرد زروان حاجب نگاه
چنین گفت خندان به هر دو جوانکه ای ایمن از شاه نوشینروان
یکی روی بنمای تا زین خورشکه باشد همی شاه را پرورش
چه رنگست کاید همی بوی خوشیکی پرنیان چادر از وی بکش
جوان زان خورش زود بگشاد روینگه کرد زروان ز دور اند روی
همیدون جهود اندرو بنگریدپس آمد چو رنگ خورشها بدید
چنین گفت زان پس به سالار بارکه آمد درختی که کشتی به بار
ببردند خوان نزد نوشینروانخردمند و بیدار هر دو جوان
پس خوان همیرفت زروان چو گردچنین گفت با شاه آزادمرد
که ای شاه نیک اختر و دادگرتو بیچاشنی دست خوردن مبر
که روی فلک بخت خندان تستجهان روشن از تخت و میدان تست
خورشگر بیامیخت با شیر زهربداندیش را باد زین زهر بهر
چو بشنید زو شاه نوشینرواننگه کرد روشن به هر دوجوان
که خوالیگرش مام ایشان بدیخردمند و با کام ایشان بدی
جوانان ز پاکی وز راستینوشتند بر پشت دست آستی
همان چون بخوردند از کاسه شیرتوگویی بخستند هر دو به تیر
بخفتند برجای هر دو جوانبدادند جان پیش نوشینروان
چوشاه جهان اندران بنگریدبرآشفت و شد چون گل شنبلید
بفرمود کز خان مهبود خاکبرآرید وز کس مدارید باک
بر آن خاک باید بریدن سرشمه مهبود مانا مه خوالیگرش
به ایوان مهبود در کس نماندز خویشان او درجهان بس نماند
به تاراج داد آن همه خواستهزن و کودک و گنج آراسته
رسیده از آن کار زروان به کامگهی کام دید اندر آن گاه نام
به نزدیک او شد جهود ارجمندبرافراخت سر تا بابر بلند
بگشت اندرین نیز چندی سپهردرستی نهان کرده از شاه چهر
چنان بد که شاه جهان کدخدایبه نخچیر گوران همیکرد رای
بفرمود تا اسب نخچیرگاهبسی بگذرانند در پیش شاه
ز اسبان که کسری همیبنگریدیکی را بران داغ مهبود دید
ازان تازی اسبان دلش برفروختبه مهبود بر جای مهرش بسوخت
فروریخت آب از دو دیده بدردبسی داغ دل یاد مهبود کرد
چنین گفت کان مرد با جاه و رایببردش چنان دیو ریمن ز جای
بدان دوستداری و آن راستیچرا زد روانش درکاستی
نداند جز از کردگار جهانازان آشکارا درستی نهان
وزان جایگه سوی نخچیرگاهبیامد چنان داغ دل کینه خواه
ز هر کس بره برسخن خواستیز گفتارها دل بیاراستی
سراینده بسیار همراه کردبه افسانهها راه کوتاه کرد
دبیران و زروان و دستور شاهبرفتند یک روز پویان به راه
سخن رفت چندی ز افسون و بندز جادوی و آهرمن پرگزند
به موبد چنین گفت پس شهریارکه دل رابه نیرنگ رنجه مدار
سخن جز به یزدان و از دین مگویز نیرنگ جادو شگفتی مجوی
بدو گفت زروان انوشه بدیخرد را به گفتار توشه بدی
ز جادو سخن هرچ گویند هستنداند جز از مرد جادوپرست
اگر خوردنی دارد از شیر بهرپدیدار گرداند از دور زهر
چو بشنید نوشینروان این سخنبرو تازه شد روزگار کهن
ز مهبود و هر دو پسر یاد کردبرآورد بر لب یکی باد سرد
به زروان نگه کرد و خامش بماندسبک باره گامزن را براند
روانش ز اندیشه پر دود بودکه زروان بداندیش مهبود بود
همیگفت کین مرد ناسازگارندانم چه کرد اندران روزگار
که مهبود بر دست ما کشته شدچنان دوده را روز برگشته شد
مگر کردگار آشکارا کنددل و مغز ما را مدارا کند
که آلوده بینم همی زو سخنپر از دردم از روزگار کهن
همیرفت با دل پر از درد وغمپرآژنگ رخ دیدگان پر ز نم
به منزل رسید آن زمان شهریارسراپرده زد بر لب جویبار
چو زروان بیامد به پرده سرایز بیگانه پردخت کردند جای
ز جادو سخن رفت وز شهد و شیربدو گفت شد این سخن دلپذیر
ز مهبود زان پس بپرسید شاهز فرزند او تا چرا شد تباه
چو پاسخ ازو لرز لرزان شنیدز زروان گنهکاری آمد پدید
بدو گفت کسری سخن راست گویمکن کژی و هیچ چاره مجوی
که کژی نیارد مگر کار بددل نیک بد گردد از یار بد
سراسر سخن راست زروان بگفتنهفته پدید آورید از نهفت
گنه یک سر افگند سوی جهودتن خویش راکرد پر درد و دود
چو بشنید زو شهریار بلندهم اندر زمان پای کردش ببند
فرستاد نزد مشعبد جهوددواسبه سواری به کردار دود
چوآمد بدان بارگاه بلندبپرسید زو نرم شاه بلند
که این کار چون بود با من بگویبدست دروغ ایچ منمای روی
جهود از جهاندار زنهار خواستکه پیداکند راز نیرنگ راست
بگفت آنچ زروان بدو گفته بودسخن هرچ اندر نهان رفته بود
جهاندار بشنید خیره بماندرد و موبد و مرزبان را بخواند
دگر باره کرد آن سخن خواستاربه پیش ردان دادگر شهریار
بفرمود پس تا دو دار بلندفروهشته از دار پیچان کمند
بزد مرد دژخیم پیش درشنظاره بروبر همه کشورش
به یک دار زروان و دیگر جهودکشنده برآهخت و تندی نمود
بباران سنگ و بباران تیربدادند سرها به نیرنگ شیر
جهان را نباید سپردن ببدکه بر بد گمان بیگمان بد رسد
ز خویشان مهبود چندی بجستکزیشان بیابد کسی تندرست
یکی دختری یافت پوشیدهرویسه مرد گرانمایه و نیکخوی
همه گنج زروان بدیشان نموددگر هرچ آن داشت مرد جهود
روانش ز مهبود بریان شدیشب تیره تا روز گریان بدی
ز یزدان همیخواستی زینهارهمیریختی خون دل برکنار
به درویش بخشید بسیار چیززبانی پر از آفرین داشت نیز
که یزدان گناهش ببخشد مگرستمگر نخواند ورا دادگر
کسی کو بود پاک و یزدان پرستنیازد به کردار بد هیچ دست
که گرچند بد کردن آسان بودبه فرجام زو جان هراسان بود
اگر بد دل سنگ خارا شودنماند نهان آشکارا شود
وگر چند نرمست آواز توگشاده شود زو همه راز تو
ندارد نگه راز مردم زبانهمان به که نیکی کنی درجهان
چو بیرنج باشی و پاکیزهرایازو بهره یابی به هر دو سرای
کنون کار زروان و مرد جهودسرآمد خرد را بباید ستود
اگر دادگر باشی و سرفرازنمانی و نامت بماند دراز
تن خویش را شاه بیدادگرجز از گور و نفرین نیارد به سر
اگر پیشه دارد دلت راستیچنان دان که گیتی بیاراستی
چو خواهی ستایش پس ازمرگ توخرد باید این تاج و این ترگ تو
چنان کز پس مرگ نوشینروانز گفتار من داد او شد جوان
ازان پس که گیتی بدوگشت راستجز از آفرین در بزرگی نخواست
بخفتند در دشت خرد و بزرگبه آبشخور آمد همی میش وگرگ
مهان کهتری را بیاراستندبه دیهیم بر نام او خواستند
بیاسود گردن ز بند زرهز جوشن گشادند گردان گره
ز کوپال وخنجر بیاسود دوشجز آواز رامش نیامد به گوش
کسی را نبد با جهاندار تاوبپیوست با هرکسی باژ و ساو
جهاندار دشواری آسان گرفتهمه ساز نخچیر و میدان گرفت
نشست اندر ایوان گوهرنگارهمی رای زد با می ومیگسار
یکی شارستان کرد به آیین رومفزون از دو فرسنگ بالای بوم
بدو اندرون کاخ و ایوان و باغبه یک دست رود و به یک دست راغ
چنان بد بروم اندرون پادشهرکه کسری بپیمود و برداشت بهر
برآورد زو کاخهای بلندنبد نزد کس درجهان ناپسند
یکی کاخ کرد اندران شهریاربدو اندر ایوان گوهرنگار
همه شوشهٔ طاقها سیم و زربزر اندرون چند گونه گهر
یکی گنبد از آبنوس وز عاجبه پیکر ز پیلسته و شیز و ساج
ز روم وز هند آنک استاد بودوز استاد خویشش هنر یاد بود
ز ایران وز کشور نیمروزهمه کارداران گیتیفروز
همه گرد کرد اندران شارستانکه هم شارستان بود و هم کارستان
اسیران که از بربر آورده بودز روم وز هر جای کازرده بود
وزین هر یکی را یکی خانه کردهمه شارستان جای بیگانه کرد
چو از شهر یک سر بپرداختندبگرد اندرش روستا ساختند
بیاراست بر هر سویی کشتزارزمین برومند و هم میوه دار
ازین هریکی را یکی کار دادچوتنها بد از کارگر یار داد
یکی پیشه کار و دگر کشت ورزیکی آنک پیمود فرسنگ و مرز
چه بازارگان و چه یزدانپرستیکی سرفراز و دگر زیردست
بیاراست آن شارستان چون بهشتندید اندرو چشم یک جای زشت
ورا سورستان کرد کسری به نامکه درسور یابد جهاندار کام
جز از داد و آباد کردن جهاننبودش به دل آشکار و نهان
زمانه چو او را ز شاهی ببردهمه تاج دیگر کسی را سپرد
چنان دان که یک سر فریبست و بسبلندی وپستی نماند بکس
کنون جنگ خاقان و هیتال گیرچو رزم آیدت پیش کوپال گیر
چه گوید سخنگوی باآفرینز شاه وز هیتال وخاقان چین