بخش ۳ - داستان بوزرجمهر
نگر خواب را بیهده نشمرییکی بهره دانی ز پیغمبری
به ویژه که شاه جهان بیندشروان درخشنده بگزیندش
ستاره زند رای با چرخ و ماهسخنها پراگنده کرده به راه
روانهای روشن ببیند به خوابهمه بودنیها چوآتش برآب
شبی خفته بد شاه نوشین روانخردمند و بیدار و دولت جوان
چنان دید درخواب کز پیش تختبرستی یکی خسروانی درخت
شهنشاه را دل بیاراستیمیو رود و رامشگران خواستی
بر او بران گاه آرام و نازنشستی یکی تیزدندان گراز
چو بنشست می خوردن آراستیوزان جام نوشینروان خواستی
چوخورشید برزد سر از برج گاوز هر سو برآمد خروش چگاو
نشست از بر تخت کسری دژمازان دیده گشته دلش پر ز غم
گزارندهٔ خواب را خواندندردان را ابر گاه بنشاندند
بگفت آن کجا دید در خواب شاهبدان موبدان نماینده راه
گزارندهٔ خواب پاسخ ندادکزان دانش او را نبد هیچ یاد
به نادانی آنکس که خستو شودز فام نکوهنده یک سو شود
ز داننده چون شاه پاسخ نیافتپراندیشه دل را سوی چاره تافت
فرستاد بر هر سویی مهتریکه تا باز جوید ز هر کشوری
یکی بدره با هر یکی یار کردبه برگشتن امید بسیار کرد
به هر بدرهای بد درم ده هزاربدان تاکند در جهان خواستار
گزارنده خواب دانا کسیبه هر دانشی راه جسته بسی
که بگزارد این خواب شاه جهاننهفته بر آرد ز بند نهان
یکی بدره آگنده او را دهندسپاسی به شاه جهان برنهند
به هر سو بشد موبدی کاردانسواری هشیوار بسیار دان
یکی از ردان نامش آزادسروز درگاه کسری بیامد به مرو
بیامد همه گرد مرو او بجستیکی موبدی دید بازند و است
همی کودکان را بیاموخت زندبه تندی و خشم و ببانگ بلند
یکی کودکی مهتر ایدر برشپژوهنده زند وا ستا سرش
همیخواندندیش بوزرجمهرنهاده بران دفتر از مهر چهر
عنانرا بپیچید موبد ز راهبیامد بپرسید زو خواب شاه
نویسنده گفت این نه کارمنستزهر دانشی زند یارمنست
ز موبد چو بشنید بوزرجمهربدو داد گوش و بر افروخت چهر
باستاد گفت این شکارمنستگزاریدن خواب کارمنست
یکی بانگ برزد برو مرد استکه تو دفتر خویش کردی درست
فرستاده گفت ای خردمند مردمگر داند او گرد دانا مگرد
غمی شد ز بوزرجمهر اوستادبگوی آنچ داری بدو گفت یاد
نگویم من این گفت جز پیش شاهبدانگه که بنشاندم پیش گاه
بدادش فرستاده اسب و درمدگر هرچ بایستش از بیش و کم
برفتند هر دو برابر ز مروخرامان چو زیر گل اندر تذرو
چنان هم گرازان و گویان ز شاهز فرمان وز فر وز تاج و گاه
رسیدند جایی کجا آب بودچو هنگامه خوردن و خواب بود
به زیر درختی فرود آمدندچوچیزی بخوردند و دم بر زدند
بخفت اندران سایه بوزرجمهریکی چادر اندرکشیده به چهر
هنوز این گرانمایه بیدار بودکه با او به راه اندرون یار بود
نگه کرد و پیسه یکی مار دیدکه آن چادر از خفته اندر کشید
ز سر تا به پایش ببویید سختشد ازپیش او نرم سوی درخت
چو مار سیه بر سر دار شدسر کودک از خواب بیدار شد
چو آن اژدها شورش او شنیدبران شاخ باریک شد ناپدید
فرستاده اندر شگفتی بماندفراوان برو نام یزدان بخواند
به دل گفت کین کودک هوشمندبجایی رسد در بزرگی بلند
وزان بیشه پویان به راه آمدندخرامان به نزدیک شاه آمدند
فرستاده از پیش کودک برفتبرتخت کسری خرامید تفت
بدو گفت کای شاه نوشینروانتویی خفته بیدار و دولت جوان
برفتم ز درگاه شاها به مروبگشتم چو اندر گلستان تذرو
ز فرهنگیان کودکی یافتمبیاوردم و تیز بشتافتم
بگفت آن سخن کزلب او شنیدز مار سیاه آن شگفتی که دید
جهاندار کسری ورا پیش خواندوزان خواب چندی سخنها براند
چوبشنید دانا ز نوشین روانسرش پرسخن گشت و گویا زبان
چنین داد پاسخ که در خان تومیان بتان شبستان تو
یکی مرد برناست کز خویشتنبه آرایش جامه کردهست زن
ز بیگانه پردخته کن جایگاهبرین رای ما تا نیابند راه
بفرمای تا پیش تو بگذرندپی خویشتن بر زمین بسپرند
بپرسیم زان ناسزای دلیرکه چون اندر آمد به بالین شیر
ز بیگانه ایوانش پردخت کرددرکاخ شاهنشهی سخت کرد
بتان شبستان آن شهریاربرفتند پر بوی و رنگ و نگار
سمن بوی خوبان با ناز و شرمهمه پیش کسری برفتند نرم
ندیدند ازین سان کسی در میانبرآشفت کسری چو شیر ژیان
گزارنده گفت این نه اندر خورستغلامی میان زنان اندرست
شمن گفت رفتن بافزون کنیدرخ از چادر شرم بیرون کنید
دگر باره بر پیش بگذاشتندهمه خواب را خیره پنداشتند
غلامی پدید آمد اندر میانبه بالای سرو و بچهر کیان
تنش لرز لرزان به کردار بیددل از جان شیرین شده نا امید
کنیزک بدان حجره هفتاد بودکه هر یک به تن سرو آزاد بود
یکی دختری مهتر چاج بودبه بالای سرو و ببر عاج بود
غلامی سمن پیکر و مشکبویبه خان پدر مهربان بد بدوی
بسان یکی بنده در پیش اویبه هر جا که رفتی بدی خویش اوی
بپرسید ز و گفت کین مرد کیستکسی کو چنین بنده پرورد کیست
چنین برگزیدی دلیر و جوانمیان شبستان نوشینروان
چنین گفت زن کین ز من کهترستجوانست و با من ز یک مادرست
چنین جامه پوشید کز شرم شاهنیارست کردن به رویش نگاه
برادر گر از تو بپوشید رویز شرم توبود آن بهانه مجوی
چو بشنید این گفته نوشینروانشگفت آمدش کار هر دو جوان
برآشفت زان پس به دژخیم گفتکه این هر دو در خاک باید نهفت
کشنده ببرد آن دو تن را دوانپس پردهٔ شاه نوشینروان
برآویختشان درشبستان شاهنگونسار پرخون و تن پر گناه
گزارندهٔ خواب را بدره دادز اسب وز پوشیدنی بهره داد
فرومانده از دانش او شگفتز گفتارش اندازهها برگرفت
نوشتند نامش به دیوان شاهبر موبدان نماینده راه
فروزنده شد نام بوزرجمهربدو روی بنمود گردان سپهر
همی روز روزش فزون بود بختبدو شادمان بد دل شاه سخت
دل شاه کسری پر از داد بودبه دانش دل ومغزش آباد بود
بدرگاه بر موبدان داشتیز هر دانشی بخردان داشتی
همیشه سخن گوی هفتاد مردبه درگاه بودی بخواب و بخورد
هرانگه که پردخته گشتی ز کارز داد و دهش وز می و میگسار
زهر موبدی نوسخن خواستیدلش را بدانش بیاراستی
بدانگاه نو بود بوزرجمهرسراینده وزیرک وخوب چهر
چنان بدکزان موبدان و ردانستاره شناسان و هم بخردان
همی دانش آموخت و اندر گذشتو زان فیلسوفان سرش برگذشت
چنان بد که بنشست روزی بخوانبفرمود کاین موبدان را بخوان
که باشند دانا و دانش پذیرسراینده و باهش و یاد گیر
برفتند بیداردل موبدانزهر دانشی راز جسته ردان
چو نان خورده شد جام میخواستندبه می جان روشن بیاراستند
بدانندگان شاه بیدار گفتکه دانش گشاده کنید از نهفت
هران کس که دارد به دل دانشیبگوید مرا زو بود رامشی
ازیشان هران کس که دانا بدندبگفتن دلیر و توانا بدند
زبان برگشادند برشهریارکجا بود داننده را خواستار
چو بوزرجمهر آن سخنها شنیدبدانش نگه کردن شاه دید
یکی آفرین کرد و بر پای خاستچنین گفت کای داور داد و راست
زمین بنده تاج وتخت تو بادفلک روشن از روی و بخت تو باد
گر ای دون که فرمان دهی بنده راکه بگشاید از بند گوینده را
بگویم و گر چند بیمایهامبدانش در از کمترین پایهام
نکوهش نباشد که دانا زبانگشاده کند نزد نوشینروان
نگه کرد کسری بداننده گفتکه دانش چرا باید اندر نهفت
جوان برزبان پادشاهی نمودز گفتار او روشنایی فزود
بدو گفت روشن روان آنکسیکه کوتاه گوید به معنی بسی
کسی را که مغزش بود پرشتابفراوان سخن باشد و دیر یاب
چو گفتار بیهوده بسیار گشتسخن گوی در مردمی خوارگشت
هنرجوی و تیمار بیشی مخورکه گیتی سپنجست و ما بر گذر
همه روشنیهای تو راستیستز تاری وکژی بباید گریست
دل هرکسی بندهٔ آرزوستوزو هر یکی را دگرگونه خوست
سر راستی دانش ایزدستچو دانستیش زو نترسی بدست
خردمند ودانا و روشن روانتنش زین جهانست وجان زان جهان
هران کس که در کار پیشی کندهمه رای وآهنگ بیشی کند
بنایافت رنجه مکن خویشتنکه تیمارجان باشد و رنج تن
ز نیرو بود مرد را راستیز سستی دروغ آید وکاستی
ز دانش چوجان تو را مایه نیستبه از خامشی هیچ پیرایه نیست
چو بردانش خویش مهرآوریخرد را ز تو بگسلد داوری
توانگر بود هر کرا آز نیستخنک بنده کش آز انباز نیست
مدارا خرد را برادر بودخرد بر سر جان چو افسر بود
چو دانا تو را دشمن جان بودبه از دوست مردی که نادان بود
توانگر شد آنکس که خشنود گشتبدو آز و تیمار او سود گشت
بآموختن گر فروتر شویسخن را ز دانندگان بشنوی
به گفتار گرخیره شد رای مردنگردد کسی خیره همتای مرد
هران کس که دانش فرامش کندزبان را به گفتار خامش کند
چوداری به دست اندرون خواستهزر و سیم و اسبان آراسته
هزینه چنان کن که بایدت کردنشاید گشاد و نباید فشرد
خردمند کز دشمنان دور گشتتن دشمن او را چو مزدور گشت
چو داد تن خویشتن داد مردچنان دان که پیروز شد در نبرد
مگو آن سخن کاندرو سود نیستکزان آتشت بهره جز دود نیست
میندیش ازان کان نشاید بدننداند کس آهن به آب آژدن
فروتن بود شه که دانا بودبه دانش بزرگ و توانا بود
هر آنکس که او کردهٔ کردگاربداند گذشت از بد روزگار
پرستیدن داور افزون کندز دل کاوش دیو بیرون کند
بپرهیزد از هرچ ناکردنیستنیازارد آن را که نازردنیست
به یزدان گراییم فرجام کارکه روزی ده اویست و پروردگار
ازان خوب گفتار بوزرجمهرحکیمان همه تازه کردند چهر
یکی انجمن ماند اندر شگفتکه مرد جوان آن بزرگی گرفت
جهاندار کسری درو خیره ماندسرافراز روزی دهان را بخواند
بفرمود تا نام او سر کنندبدانگه که آغاز دفتر کنند
میان مهان بخت بوزرجمهرچو خورشید تابنده شد بر سپهر
ز پیش شهنشاه برخاستندبرو آفرینی نو آراستند
بپرسش گرفتند زو آنچ گفتکه مغز ودلش باخرد بود جفت
زبان تیز بگشاد مرد جوانکه پاکیزه دل بود و روشنروان
چنین گفت کز خسرو دادگرنپیچید باید به اندیشه سر
کجا چون شبانست ما گوسفندو گر ما زمین او سپهر بلند
نشاید گذشتن ز پیمان اوینه پیچیدن از رای و فرمان اوی
بشادیش باید که باشیم شادچو داد زمانه بخواهیم داد
هنرهاش گسترده اندرجهانهمه راز او داشتن درنهان
مشو با گرامیش کردن دلیرکزآتش بترسد دل نره شیر
اگر کوه فرمانش دارد سبکدلش خیره خوانیم و مغزش تنک
همه بد ز شاهست و نیکی زشاهکزو بند و چاهست و هم تاج و گاه
سرتاجور فر یزدان بودخردمند ازو شاد وخندان بود
ازآهرمنست آن کزو شاد نیستدل و مغزش از دانش آباد نیست
شنیدند گفتار مرد جوانفروبست فرتوت را زو زبان
پراگنده گشتند زان انجمنپر از آفرین روز و شبشان دهن
دگر هفته روشن دل شهریارهمیبود داننده را خواستار
دل از کار گیتی به یکسو کشیدکجا خواست گفتار دانا شنید
کسی کو سرافراز درگاه بودبه دانندگی درخور شاه بود
برفتند گویندگان سخنجوان و جهاندیده مرد کهن
سرافراز بوزرجمهرجوانبشد باحکیمان روشنروان
حکیمان داننده و هوشمندرسیدند نزدیک تخت بلند
نهادند رخ سوی بوزرجمهرکه کسری همی زو برافروخت چهر
ازیشان یکی بود فرزانهتربپرسید ازو از قضا و قدر
که انجام و فرجام چونین سخنچه گونهاست و این برچه آید ببن
چنین داد پاسخ که جوینده مرددوان وشب و روز با کار کرد
بود راه روزی برو تارو تنگبجوی اندرون آب او با درنگ
یکی بی هنر خفته بر تخت بختهمی گل فشاند برو بر درخت
چنینست رسم قضا و قدرز بخشش نیابی به کوشش گذر
جهاندار دانا و پروردگارچنین آفرید اختر روزگار
دگرگفت کان چیز کافزون ترستکدامست و بیشی که را در خورست
چنین گفت کان کس که داننده تربه نیکی کرا دانش آید ببر
دگرگفت کز ما چه نیکوترستز گیتی کرانیکویی درخورست
چنین داد پاسخ که آهستگیکریمی وخوبی وشایستگی
فزونتر بکردن سرخویش پستببخشد نه از بهر پاداش دست
بکوشد بجوید بگرد جهانخرامد به هنگام با همرهان
دگر گفت کاندر خردمند مردهنرچیست هنگام ننگ و نبرد
چنین گفت کان کس که آهوی خویشببیند بگرداند آیین وکیش
بپرسید دیگر که در زیستنچه سازی که کمتر بود رنج تن
چنین داد پاسخ که گر با خرددلش بردبارست رامش برد
بداد وستد در کند راستیببندد در کژی و کاستی
ببخشد گنه چون شود کامکارنباشد سرش تیز و نا بردبار
بپرسید دیگر که از انجمننگهبان کدامست برخویشتن
چنین گفت کان کو پس آرزوینرفت از کریمی وز نیک خوی
دگر کو بسستی نشد پیش کارچو دید او فزونی بدروزگار
دگرگفت کزبخشش نیکخویکدامست نیکوتر از هر دو سوی
کجا در دو گیتیش بارآوردبسالی دو بارش بهارآورد
چنین گفت کان کس که با خواستهببخشش کند جانش آراسته
وگر بر ستاننده آرد سپاسز بخشنده بازارگانی شناس
دگر گفت کز مرد پیرایه چیستوزان نیکوییها گرانمایه چیست
چنین داد پاسخ که بخشنده مردکجا نیکویی با سزاوار کرد
ببالد به کردار سرو بلندچو بالید هرگز نباشد نژند
وگر ناسزا را بسایی به مشکنبوید نروید گل از خار خشک
سخن پرسی از گنگ گر مرد کربه بار آید ورای ناید ببر
یکی گفت کاندر سرای سپنجنباشد خردمند بیدرد و رنج
چه سازیم تا نام نیک آوریمدرآغاز فرجام نیک آوریم
بدو گفت شو دور باش از گناهجهان را همه چون تن خویش خواه
هران چیزکانت نیاید پسندتن دوست و دشمن دران برمبند
دگرگفت کوشش ز اندازه بیشچه گویی کزین دوکدامست پیش
چنین داد پاسخ که اندر خردجز اندیشه چیزی نه اندر خورد
بکوشی چو در پیش کار آیدتچوخواهی که رنجی به بار آیدت
سزای ستایش دگر گفت کیستاگر برنکوهیده باید گریست
چنین گفت کان کو به یزدان پاکفزون دارد امید و هم بیم و باک
دگر گفت کای مرد روشنخردز گردون چه بر سر همیبگذرد
کدامست خوشتر مرا روزگارازین برشده چرخ ناپایدار
سخن گوی پاسخ چنین داد بازکه هرکس که گشت ایمن و بینیاز
به خوبی زمانه ورا داد دادسزد گر نگیری جز از داد یاد
بپرسید دیگر که دانش کدامبه گیتی که باشیم زو شادکام
چنین گفت کان کو بود بردباربه نزدیک اومرد بیشرم خوار
دگر گفت کان کو نجوید گزندز خوها کدامش بود سودمند
بگفت آنک مغزش نجوشد زخشمبخوابد بخشم از گنهکار چشم
دگر گفت کان چیست ای هوشمندکه آید خردمند را آن پسند
چنین گفت کان کو بود پر خردندارد غم آن کزو بگذرد
وگر ارجمندی سپارد به خاکنبندد دل اندر غم و درد پاک
دگر کو ز نادیدنیها امیدچنان بگسلد دل چو از باد بید
دگر گفت بد چیست بر پادشایکزو تیره گردد دل پارسای
چنین داد پاسخ که بر شهریارخردمند گوید که آهو چهار
یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگو دیگر که دارد دل از بخش تنگ
دگر آنک رای خردمند مردبه یک سو نهد روز ننگ و نبرد
چهارم که باشد سرش پرشتابنجوید به کار اندر آرام و خواب
بپرسید دیگر که بی عیب کیستنکوهیدن آزادگان را بچیست
چنین گفت کین را ببخشیم راستکه جان وخرد درسخن پادشاست
گرانمایگان را فسون و دروغبه کژی و بیداد جستن فروغ
میانه بو د مرد کنداورینکوهشگر و سر پر از داوری
منش پستی وکام برپادشابه بیهوده خستن دل پارسا
زبان راندن و دیده بیآب شرمگزیدن خروش اندر آواز نرم
خردمند مردم که دارد رواخرد دور کردن ز بهر هوا
بپرسید دیگر یکی هوشمندکه اندرجهان چیست آن بیگزند
چنین داد پاسخ او کز نخستدرپاک یزدان بدانست وجست
کزویت سپاس و بدویت پناهخداوند روز و شب و هور و ماه
دل خویش راآشکار و نهانسپردن به فرمان شاه جهان
تن خویشتن پروریدن به نازبرو سخت بستن در رنج وآز
نگه داشتن مردم خویش راگسستن تن از رنج درویش را
سپردن به فرهنگ فرزند خردکه گیتی بنادان نشاید سپرد
چوفرمان پذیرنده باشد پسرنوازنده باید که باشد پدر
بپرسید دیگر که فرزند راستبه نزد پدر جایگاهش کجاست
چنین داد پاسخ که نزد پدرگرامی چوجانست فرخ پسر
پس ازمرگ نامش بماند به جایازیرا پسرخواندش رهنمای
بپرسید دیگر که ازخواستهکه دانی که دارد دل آراسته
چنین داد پاسخ که مردم به چیزگرامیست وز چیز خوارست نیز
نخست آنکه یابی بدو آرزویز هستیش پیدا کنی نیکخوی
وگر چون بباید نیاری به کارهمان سنگ وهم گوهر شاهوار
دگر گفت با تاج و نام بلندکرا خوانی از خسروان سودمند
چنین داد پاسخ کزان شهریارکه ایمن بود مرد پرهیزکار
وز آواز او بدهراسان بودزمین زیر تختش تن آسان بود
دگر گفت مردم توانگر بچیستبه گیتی پر از رنج و درویش کیست
چنین گفت آنکس که هستش بسندببخش خداوند چرخ بلند
کسی را کجا بخت انباز نیستبدی در جهان بتر از آز نیست
ازو نامداران فروماندندهمه همزبان آفرین خواندند
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاهنشست از بر تخت پیروز شاه
بخواند آنکسی راکه دانا بدندبه گفتار ودانش توانا بدند
بگفتند هرگونهای هرکسیهمانا پسندش نیامد بسی
چنین گفت کسری به بوزرجمهرکه از چادر شرم بگشای چهر
سخن گوی دانا زبان برگشادز هرگونه دانش همیکرد یاد
نخست آفرین کرد بر شهریارکه پیروز بادا سر تاجدار
دگر گفت مردم نگردد بلندمگر سر بپیچد ز راه گزند
چو باید که دانش بیفزایدتسخن یافتن را خرد بایدت
در نام جستن دلیری بودزمانه ز بد دل به سیری بود
وگر تخت جویی هنر بایدتچوسبزی بود شاخ و بر بایدت
چوپرسند پرسندگان از هنرنشاید که پاسخ دهیم از گهر
گهر بیهنر ناپسندست و خواربرین داستان زد یکی هوشیار
که گر گل نبوید به رنگش مجویکز آتش بروید مگر آب جوی
توانگر به بخشش بود شهریاربه گنج نهفته نهای پایدار
به گفتار خوب ار هنر خواستیبه کردار پیدا کند راستی
فروتر بود هرک دارد خردسپهرش همی درخرد پرورد
چنین هم بود مردم شاد دلز کژیش خون گردد آزاد دل
خرد درجهان چون درخت وفاستوزو بار جستن دل پادشاست
چوخرسند باشی تن آسان شویچو آز آوری زو هراسان شوی
مکن نیک مردی به جای کسیکه پاداش نیکی نیابی بسی
گشاده دلانرا بود بخت یارانوشه کسی کو بود بردبار
هران کس که جوید همی برتریهنرها بباید بدین داوری
یکی رای وفرهنگ باید نخستدوم آزمایش بباید درست
سیوم یار باید بهنگام کارز نیک وز بد برگرفتن شمار
چهارم که مانی بجا کام راببینی ز آغاز فرجام را
به پنجم اگر زورمندی بودبه تن کوشش آری بلندی بود
وزین هر دری جفت گردد سخنهنرخیره بیآزمایش مکن
ازان پس چو یارت بود نیکسازبروبر به هنگامت آید نیاز
چو کوشش نباشد تن زورمندنیارد سر آرزوها ببند
چو کوشش ز اندازه اندر گذشتچنان دان که کوشنده نومید گشت
خوی مرد دانا بگوییم پنجکزان عادت او خود نباشد به رنج
چونادان عادت کند هفت چیزوزان هفت چیز به رنجست نیز
نخست آنک هرکس که دارد خردندارد غم آن کزو بگذرد
نه شادان کند دل بنایافتهنه گر بگذرد زو شود تافته
چو از رنج وز بد تن آسان شودز نابودنیها هراسان شود
چو سختیش پیش آید از هر شمارشود پیش و سستی نیارد به کار
ز نادان که گفتیم هفتست راهیکی آنک خشم آورد بیگناه
گشاده کند گنج بر ناسزاینه زو مزد یابد بهر دو سرای
سه دیگر به یزدان بود ناسپاستن خویش را در نهان ناشناس
چهارم که با هر کسی راز خویشبگوید برافرازد آواز خویش
به پنجم به گفتار ناسودمندتن خویش دارد بدرد و گزند
ششم گردد ایمن ز نا استوارهمی پرنیان جوید از خار بار
به هفتم که بستیهد اندر دروغبه بیشرمی اندر بجوید فروغ
چنان دان توای شهریار بلندکه از وی نبیند کسی جز گزند
چو بر انجمن مرد خامش بودازان خامشی دل به رامش بود
سپردن به دانای داننده گوشبه تن توشه یابد به دل رای وهوش
شنیده سخنها فرامش مکنکه تاجست برتخت شاهی سخن
چوخواهی که دانسته آید به بربه گفتار بگشای بند از هنر
چوگسترد خواهی به هر جای نامزبان برکشی همچو تیغ از نیام
چو بامرد دانات باشد نشستزبردست گردد سر زیر دست
ز دانش بود جان و دل را فروغنگر تا نگردی به گرد دروغ
سخنگوی چون بر گشاید سخنبمان تا بگوید تو تندی مکن
زبان را چو با دل بود راستیببندد ز هر سو درکاستی
ز بیکار گویان تو دانا شوینگویی ازان سان کزو بشنوی
ز دانش دربینیازی مجویو گر چند ازو سختی آید بروی
همیشه دل شاه نوشینروانمبادا ز آموختن ناتوان
بپرسید پس موبد تیز مغزکه اندر جهان چیست کردار نغز
کجا مرد را روشنایی دهدز رنج زمانه رهایی دهد
چنین داد پاسخ که هر کو خردبیابد ز هر دو جهان بر خورد
بدو گفت گرنیستش بخردیخرد خلعتی روشنست ایزدی
چنین داد پاسخ که دانش بهستچو دانا بود برمهان برمهست
بدو گفت گر راه دانش نجستبدین آب هرگز روان را نشست
چنین داد پاسخ که از مرد گردسرخویش را خوار باید شمرد
اگر تاو دارد به روز نبردسر بدسگال اندر آرد بگرد
گرامی بود بر دل پادشابود جاودان شاد و فرمانروا
بدو گفت گرنیستش بهره زینندارد پژوهیدن آیین و دین
چنین داد پاسخ که آن به که مرگنهد بر سر او یکی تیره ترگ
دگر گفت کزبار آن میوه دارکه دانا بکارد به باغ بهار
چه سازیم تاهرکسی برخوریموگر سایهٔ او به پی بسپریم
چنین داد پاسخ که هر کو زبانز بد بسته دارد نرنجد روان
کسی را ندرد به گفتار پوستبود بر دل انجمن نیز دوست
همه کار دشوارش آسان شودورا دشمن ودوست یکسان شود
دگر گفت کان کو ز راه گزندبگردد بزرگست و هم ارجمند
چنین داد پاسخ که کردار بدبسان درختیست با بار بد
اگر نرم گوید زبان کسیدرشتی به گوشش نیاید بسی
بدان کز زبانست گوشش به رنجچو رنجش نجویی سخن را بسنج
همان کم سخن مرد خسروپرستجز از پیش گاهش نشاید نشست
دگر از بدیهای نا آمدهگریزد چو از دام مرغ و دده
سه دیگر که بر بد توانا بودبپرهیزد ار ویژه دانا بود
نیازد به کاری که ناکردنیستنیازارد آن را که نازردنیست
نماند که نیکی برو بگذردپی روز نا آمده نشمرد
بدشمن ز نخچیر آژیرتربرو دوست همواره چون تیر و پر
ز شادی که فرجام او غم بودخردمند را ارز وی کم بود
تن آسانی و کاهلی دور کنبکوش وز رنج تنت سور کن
که ایدر تو را سود بیرنج نیستچنان هم که بیپاسبان گنج نیست
ازین باره گفتار بسیار گشتدل مردم خفته بیدار گشت
جهان زنده بادا به نوشینروانهمیشه جهاندار و دولت جوان
برو خواندند آفرین موبدانکنارنگ و بیداردل بخردان
ستودند شاه جهان را بسیبرفتند با خرمی هرکسی
دوهفته برین نیز بگذشت شاهبپردخت روزی ز کاری سپاه
بفرمود تا موبدان و ردانبه ایوان خرامند با بخردان
بپرسید شاه ازبن و از نژادز تیزی و آرام و فرهنگ و داد
ز شاهی وز داد کنداورانز آغاز وفرجام نیک اختران
سخن کرد زین موبدان خواستاربه پرسش گرفت آنچ آید به کار
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفتکه رخشنده گوهر برآر از نهفت
یکی آفرین کرد بوزرجمهرکهای شاه روشندل و خوبچهر
چنان دان که اندر جهان نیز شاهیکی چون تو ننهاد برسرکلاه
به داد و به دانش به تاج و به تختبه فر و به چهر و به رای و به بخت
چوپرهیزکاری کند شهریارچه نیکوست پرهیز با تاجدار
ز یزدان بترسد گه داورینگردد به میل و بکنداوری
خرد راکند پادشا بر هوابدانگه که خشم آورد پادشا
نباید که اندیشهٔ شهریاربود جز پسندیدهٔ کردگار
ز یزدان شناسد همه خوب و زشتبه پاداش نیکی بجوید بهشت
زبان راست گوی و دل آزرمجویهمیشه جهان را بدو آبروی
هران کس که باشد ورا رایزنسبک باشد اندر دل انجمن
سخن گوی وروشن دل و داددهکهان را بکه دارد و مه به مه
کسی کو بود شاه را زیر دستنباید که یابد به جائی شکست
بدانگه شود تاج خسرو بلندکه دانا بود نزد او ارجمند
نگه داشتن کار درگاه رابه زهر آژدن کام بدخواه را
چو دارد ز هر دانشی آگهیبماند جهاندار با فرهی
نباید که خسبد کسی دردمندکه آید مگر شاه را زو گزند
کسی کو به بادافره اندرخورستکجا بدنژادست و بد گوهرست
کند شاه دور از میان گروهبیآزار تا زو نگردد ستوه
هران کس که باشد به زندان شاهگنهکار گر مردم بیگناه
به فرمان یزدان بباید گشادبزند و باست آنچ کردهست یاد
سپهبد به فرهنگ دارد سپاهبراساید از درد فریادخواه
چو آژیر باشی ز دشمن برایبداندیش را دل برآید ز جای
همه رخنهٔ پادشاهی بمردبداری به هنگام پیش از نبرد
به چیزی که گردد نکوهیده شاهنکوهش بود نیز با فر و گاه
ازو دور گشتن به رغم هواخرد را بران رای کردن گوا
فزودن به فرزند برمهر خویشچو در آب دیدن بود چهر خویش
ز فرهنگ وز دانش آموختنسزد گر دلت یابد افروختن
گشادن برو بر در گنج خویشنباید که یادآورد رنج خویش
هرانگه که یازد ببد کار دستدل شاه بچه نباید شکست
چو بر بد کنش دست گردد درازبه خون جز به فرمان یزدان میاز
و گر دشمنی یابی اندر دلشچو خوباشد از بوستان بگسلش
که گر دیر ماند بنیرو شودوزو باغ شاهی پرآهو شود
چوباشد جهانجوی با فر و هوشنباید که دارد به بدگوی گوش
ز دستور بد گوهر و گفت بدتباهی به دیهیم شاهی رسد
نباید شنیدن ز نادان سخنچو بد گوید از داد فرمان مکن
همه راستی باید آراستننباید که دیو آورد کاستن
چواین گفتها بشنود پارساخرد راکند بر دلش پادشا
کند آفرین تاج برشهریارشود تخت شاهی برو پایدار
بنازد بدو تاج شاهی و تختبداندیش نومید گردد زبخت
چو برگردد این چرخ ناپایدارازو نام نیکو بود یادگار
بماناد تا روز باشد جوانهنر یافته جان نوشینروان
ز گفتار او انجمن خیره شدهمه رای دانندگان تیره شد
چو نوشینروان آن سخنها شنودبه روزیش چندانک بد برفزود
وزان پندها دیده پر آب کرددهانش پر از در خوشاب کرد
یکی انجمن لب پر از آفرینبرفتند ز ایوان شاه زمین
برین نیز بگذشت یک هفته روزبهشتم چو بفروخت گیتیفروز
بیانداخت آن چادر لاژوردبیاراست گیتی به دیبای زرد
شهنشاه بنشست با موبدانجهاندیده و کار کرده ردان
سرموبد موبدان اردشیرچو شاپور وچون یزدگرد دبیر
ستاره شناسان و جویندگانخردمند و بیدار گویندگان
سراینده بوزرجمهر جوانبیامد برشاه نوشینروان
بدانندگان گفت شاه جهانکه باکیست این دانش اندر نهان
کزو دین یزدان به نیرو شودهمان تخت شاهی بیآهو شود
چوبشنید زو موبد موبدانزبان برگشاد از میان ردان
چنین داد پاسخ که از داد شاهدرفشان شود فر دیهیم و گاه
چو با داد بگشاید از گنج بندبماند پس از مرگ نامش بلند
دگر کو بشوید زبان از دروغنجوید به کژی ز گیتی فروغ
سپهبد چو با داد و بخشایشستز تاجش زمانه پرآسایشست
و دیگر که از کهتر پرگناهچو پوزش کند باز بخشدش شاه
به پنجم جهاندار نیکوسخنکه نامش نگردد به گیتی کهن
همه راست گوید سخن کم وبیشنگردد بهر کار ز آیین خویش
ششم بر پرستندهٔ تخت خویشچنان مهر دارد که بر بخت خویش
به هفتم سخن هرک دانا بودزبانش بگفتن توانا بود
نگردد دلش سیر ز آموختناز اندیشگان مغز را سوختن
به آزادیست ازخرد هرکسیچنانچون ببالد ز اختر بسی
دلت مگسل ای شاه راد از خردخرد نام و فرجام را پرورد
منش پست وکم دانش آنکس که گفتکنم کم ز گیتی کسی نیست جفت
چنین گفت پس یزدگرد دبیرکه ای شاه دانا و دانشپذیر
ابرشاه زشتست خون ریختنبه اندک سخن دل برآهیختن
همان چون سبک سر بود شهریاربداندیش دست اندآرد به کار
همان با خردمند گیرد ستیزکند دل ز نادانی خویش تیز
دل شاه گیتی چو پر آز گشتروان ورا دیو انباز گشت
و رایدون که حاکم بود تیزمغزنیاید ز گفتار او کار نغز
دگر کارزاری که هنگام جنگبترسد ز جان و نترسد ز ننگ
توانگر که باشد دلش تنگ و زفتشکم زمین بهتر او را نهفت
چو بر مرد درویش کنداورینه کهتر نه زیبندهٔ مهتری
چوکژی کند پیر ناخوش بودپس ازمرگ جانش پرآتش بود
چو کاهل بود مرد برنا به کارازو سیر گردد دل روزگار
نماند ز نا تندرستی جوانمبادش توان و مبادش روان
چو بوزرجمهر این سخنهای نغزشنید و بدانش بیاراست مغز
چنین گفت باشاه خورشید چهرکه بادا به کام تو روشن سپهر
چنان دان که هرکس که دارد خردبدانش روان را همیپرورد
نکوهیده ده کار بر ده گروهنکوهیدهتر نزد دانش پژوه
یکی آنک حاکم بود با دروغنگیرد بر مرد دانا فروغ
سپهبد که باشد نگهبان گنجسپاهی که او سر بپیچد ز رنج
دگر دانشومند کو از بزهنترسد چو چیزی بود بامزه
پزشکی که باشد به تن دردمندز بیمار چون باز دارد گزند
چو درویش مردم که نازد به چیزکه آن چیز گفتن نیرزد بنیز
همان سفله کز هر کس آرام و خوابز دریا دریغ آیدش روشن آب
وگرباد نوشین بتو برجهدسپاسی ازان برسرت برنهد
بهفتم خردمند کاید به خشمبه چیز کسان برگمارد دو چشم
بهشتم به نادان نماینده راهسپردن به کاهل کسی کارگاه
همان بیخرد کو نیابد خردپشیمان شود هم ز گفتار بد
دل مردم بیخرد به آرزویبرین گونه آویزد ای نیکخوی
چوآتش که گوگرد یابد خورشگرش درنیستان بود پرورش
دل شاه نوشینروان زنده بادسران جهان پیش او بنده باد
برین نیزبگذشت یک هفته ماهنشست از بر تخت پیروز شاه
به یک دست موبد که بودش وزیربه دست دگر یزدگرد دبیر
همان گرد بر گرد او موبدانسخن گو چو بوزرجمهر جوان
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاهکهای مرد پر دانش و نیکخواه
سخنها که جان را بود سودمندهمی مرد بیارز گردد بلند
ازو گنج گویا نگیرد کمیشنودن بود مرد را خرمی
چنین گفت موبد به بوزرجمهرکهای نامورتر ز گردان سپهر
چه دانی که بیشیش بگزایدتچوکمی بود روز بفزایدت
چنین داد پاسخ که کمتر خوریتن آسان شوی هم روان پروری
ز کردار نیکی چو بیشی کنیهمی برهماورد پیشی کنی
چنین گفت پس یزدگرد دبیرکهای مرد گوینده و یاد گیر
سه آهو کدامند با دل به رازکه دارند وهستند زان بینیاز
چنین داد پاسخ که باری نخستدل از عیب جستن ببایدت شست
بیآهو کسی نیست اندر جهانچه در آشکار و چه اندر نهان
چومهتر بود بر تو رشک آوریچوکهتر بود زو سرشک آوری
سه دیگر سخن چین و دوروی مردبران تا برانگیزد از آب گرد
چو گویندهای کو نه برجایگاهسخن گفت و زو دور شد فر و جاه
همان کو سخن سر به سر نشنودنداند به گفتار و هم نگرود
به چیزی ندارد خردمند چشمکزو بازماند بپیچد ز خشم
بپرسید پس موبد موبدانکه این برتر از دانش بخردان
کسی نیست بیآرزو درجهاناگر آشکارست و گر در نهان
همان آرزو را پدیدست راهکه پیدا کند مرد را دستگاه
کدامین ره آید تو را سودمندکدامست با درد و رنج و گزند
چنین داد پاسخ که راه از دو سوستگذشتن تو را تا کدام آرزوست
ز گیتی یکی بازگشتن به خاککه راهی درازست با بیم و باک
خرد باشدت زین سخن رهنمونبدین پرسش اندر چرایی و چون
خرد مرد راخلعت ایزدیستسزاوار خلعت نگه کن که کیست
تنومند را کو خرد یار نیستبه گیتی کس او را خریدار نیست
نباشد خرد جان نباشد رواستخرد جان پاکست و ایزد گو است
چوبنیاد مردی بیاموخت مردسرافراز گردد به ننگ و نبرد
ز دانش نخستین به یزدان گرایکه او هست و باشد همیشه به جای
بدو بگروی کام دل یافتیرسیدی به جایی که بشتافتی
دگر دانش آنست کز خوردنیفراز آوری روی آوردنی
بخورد و بپوشش به یزدان گرایبدین دار فرمان یزدان به جای
گر آیدت روزی به چیزی نیازبه دشت و به گنج و به پیلان مناز
هم از پیشهها آن گزین کاندرویز نامش نگردد نهان آبروی
همان دوستی باکسی کن بلندکه باشد بسختی تو را سودمند
تو در انجمن خامشی برگزینچوخواهی که یک سر کنند آفرین
چو گویی همان گوی کموختیبه آموختن درجگر سوختی
سخن سنج و دینار گنجی مسنجکه در دانشی مرد خوارست گنج
روان در سخن گفتن آژیرکنکمان کن خرد را سخن تیرکن
چو رزم آیدت پیش هشیار باشتنت را ز دشمن نگهدار باش
چو بدخواه پیش توصف برکشیدتو را رای وآرام باید گزید
برابر چو بینی کسی هم نبردنباید که گردد تو را روی زرد
تو پیروزی ار پیشدستی کنیسرت پست گردد چوسستی کنی
بدانگه که اسب افگنی هوش دارسلیح هم آورد را گوش دار
گرو تیز گردد تو زو برمگردهشیوار یاران گزین در نبرد
چودانی که با او نتابی مکوشببرگشتن از رزم باز آر هوش
چنین هم نگه دار تن در خورشنباید که بگزایدت پرورش
بخور آن چنان کان بنگزایدتببیشی خورش تن بنفزایدت
مکن درخورش خویش را چار سویچنان خور که نیزت کند آرزوی
ز می نیزهم شادمانی گزینکه مست ازکسی نشنود آفرین
چو یزدان پسندی پسندیدهایجهان چون تنست و تو چون دیدهای
بسی از جهان آفرین یاد کنپرستش برین یاد بنیاد کن
به ژرفی نگهدار هنگام رابه روز و به شب گاه آرام را
چودانی که هستی سرشته ز خاکفرامش مکن راه یزدان پاک
پرستش ز خورد ایچ کمتر مکنتو نو باش گرهست گیتی کهن
به نیکی گرای و غنیمت شناسهمه ز آفریننده دار این سپاس
مگرد ایچ گونه به گرد بدیبه نیکی گر ایی اگر بخردی
ستودهترآنکس بود در جهانکه نیکش بود آشکار و نهان
هوا را مبر پیش رای وخردکزان پس خرد سوی تو ننگرد
چوخواهی که رنج تو آید به برز آموزگاران مپرتاب سر
دبیری بیاموز فرزند راچوهستی بود خویش و پیوند را
دبیری رساند جوان را به تختکند نا سزا را سزاوار بخت
دبیریست از پیشهها ارجمندکزو مرد افگنده گردد بلند
چو با آلت و رای باشد دبیرنشیند بر پادشا ناگزیر
تن خویش آژیر دارد ز رنجبیابد بیاندازه از شاه گنج
بلاغت چو با خط گرد آیدشبراندیشه معنی بیفزایدش
ز لفظ آن گزیند که کوتاهتربخط آن نماید که دلخواهتر
خردمند باید که باشد دبیرهمان بردبار و سخن یادگیر
هشیوار و سازیدهٔ پادشازبان خامش از بد به تن پارسا
شکیبا و با دانش و راستگویوفادار و پاکیزه و تازهروی
چو با این هنرها شود نزد شاهنشاید نشستن مگر پیش گاه
سخنها چوبشنید از و شهریاردلش تازه شد چون گل اندر بهار
چنین گفت کسری به موبد که روورا پایگاهی بیارای نو
درم خواه و خلعت سزاوار اویکه در دل نشستهست گفتار اوی
دگر هفته چون هور بفراخت تاجبیامد نشست از بر تخت عاج
ابا نامور موبدان و ردانجهاندار و بیدار دل بخردان
همیخواست ز ایشان جهاندارشاههمان نیز فرخ دبیر سپاه
هم از فیلسوفان وز مهترانز هر کشوری کار دیده سران
همان ساوه و یزدگرد دبیربه پیش اندرون بهمن تیزویر
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاهکه دل را بیارای و بنمای راه
زمن راستی هرچ دانی بگویبه کژی مجو ازجهان آبروی
پرستش چگونه است فرمان مننگه داشتن رای و پیمان من
ز گیتی چو آگه شوند این مهانشنیده بگویند با همرهان
چنین گفت با شاه بیدار مردکه ای برتر از گنبد لاژورد
پرستیدن شهریار زمیننجوید خردمند جز راه دین
نباید به فرمان شاهان درنگنباید که باشد دل شاه تنگ
هرآنکس که برپادشا دشمنستروانش پرستار آهرمنست
دلی کو ندارد تن شاه دوستنباید که باشد ورا مغز و پوست
چنان دان که آرام گیتیست شاهچونیکی کنیم او دهد دستگاه
به نیک و بد او را بود دست رسنیازد به کین و به آزرم کس
تو مپسند فرزند را جای اویچوجان دار در دل همه رای اوی
به شهری که هست اندرو مهرشاهنیابد نیاز اندران بوم راه
بدی از تو از فر او بگذردکه بختش همه نیکویی پرورد
جهان را دل ازشاه خندان بودکه بر چهر او فر یزدان بود
چو از نعمتش بهره یابی بکوشکه داری همیشه به فرمانش گوش
به اندیشه گر سربپیچی ازوینبیند به نیکی تو را بخت روی
چو نزدیک دارد مشو برمنشوگر دور گردی مشو بدکنش
پرستنده گر یابد از شاه رنجنگه کن که با رنج نامست و گنج
نباید که سیر آید از کارکردهمان تیز گردد ز گفتار سرد
اگر گشن شد بنده را دستگاهبه فر و به نام جهاندار شاه
گر از ده یکی باژ خواهد رواستچنان رفت باید که او را هواست
گرامیتر آنکس بود نزد شاهکه چون گشن بیند ورا دستگاه
ز بهری که اورا سراید ز گنجنماند که باشد بدو درد و رنج
ز یزدان بود آنک ماند سپاسکند آفرین مرد یزدانشناس
و دیگر که اندر دلش راز شاهبدارد نگوید به خورشید وماه
به فرمان شاه آنک سستی کندهمی از تن خویش مستی کند
نکوهیده باشد گل آن درختکه نپراگند بار بر تاج وتخت
ز کسهای او پیش او بدمگویکه کمتر کنی نزد او آبروی
و گر پرسدت هرچ دانی نگویبه بسیار گفتن مبر آبروی
هرآنکس که بسیار گوید دروغبه نزدیک شاهان نگیرد فروغ
سخن کان نه اندر خورد با خردبکوشد که بر پادشا نشمرد
فزونست زان دانش اندر جهانکه بشنید گوش آشکار و نهان
کسی را که شاه جهان خوار کردبماند همیشه روان پر ز درد
همان در جهان ارجمند آن بودکه با او لب شاه خندان بود
چو بنوازدت شاه کشی مکناگر چه پرستنده باشی کهن
که هرچند گردد پرستش درازچنان دان که هست او ز تو بینیاز
اگر با تو گردد ز چیزی دژمبه پوزش گرای و مزن هیچ دم
اگر پرورد دیگری را همانپرستار باشد چو تو بی گمان
و گر نیستت آگهی زان گناهبرهنه دلت را ببر نزد شاه
وگر هیچ تاب اندر آری به دلبدو روی منمای و پی برگسل
به فرش ببیند نهان تو رادل کژ و تیره روان تو را
ازان پس نیابی تو زو نیکویهمان گرم گفتار او نشنوی
در پادشا همچو دریا شمرپرستنده ملاح وکشتی هنر
سخن لنگر و بادبانش خردبه دریا خردمند چون بگذرد
همان بادبان را کند سایه دارکه هم سایهدارست و هم مایه دار
کسی کو ندارد روانش خردسزد گر در پادشا نسپرد
اگر پادشا کوه آتش بدیپرستنده را زیستن خوش بدی
چو آتش گه خشم سوزان بودچوخشنود باشد فروزان بود
ازو یک زمان شیروشهدست بهربه دیگر زمان چون گزاینده زهر
به کردار دریا بود کارشاهبه فرمان او تابد از چرخ ماه
ز دریا یکی ریگ دارد به کفدگر دربیابد میان صدف
جهان زنده بادا بنوشینروانهمیشه به فرمانش کیوان روان
نگه کرد کسری بگفتا راویدلش گشت خرم به دیدار اوی
چو گفتی که زه بدره بودی چهاربدین گونه بد بخشش شهریار
چو با زه بگفتی زهازه بهمچهل بدره بودی ز گنجش درم
چو گنجور باشاه کردی شماربه هربدره بودی درم ده هزار
شهنشاه با زه زهازه بگفتکه گفتار او با درم بود جفت
بیاورد گنجور خورشید چهردرم بدرهها پیش بوزرجمهر
برین داستان برسخن ساختمبه مهبود دستور پرداختم
میاسای ز آموختن یک زمانز دانش میفگن دل اندرگمان
چوگویی که فام خرد توختمهمه هرچ بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگارکه بنشاندت پیش آموزگار
ز دهقان کنون بشنو این داستانکه برخواند از گفتهٔ باستان