گنج

بخش ۵

از آن کار پر درد شد گرگسارکجا زنده شد مرده اسفندیار
سراپرده زد بر لب آب شاههمه خیمه‌ها گردش اندر سپاه
می و رود بر خوان و میخواره خواستبه یاد جهاندار بر پای خاست
بفرمود تا داغ دل گرگساربیامد نوان پیش اسفندیار
می خسروانی سه جامش بدادبخندید و زآن اژدها کرد یاد
بدو گفت کای بد تن بی‌بهاببین این دم آهنج نر اژدها
از این پس به منزل چه پیش آیدمکجا رنج و تیمار بیش آیدم
بدو گفت کای شاه پیروزگرهمی یابی از اختر نیک بر
تو فردا چو در منزل آیی فرودبه پیشت زن جادو آرد درود
که دیدست ز این پیش لشکر بسینکردست پیچان روان از کسی
چو خواهد بیابان چو دریا کندبه بالای خورشید پهنا کند
ورا غول خوانند شاهان به نامبه روز جوانی مرو پیش دام
به پیروزی اژدها باز گردنباید که نام اندر آری به گرد
جهانجوی گفت ای بد شوخ رویز من هرچه بینی تو فردا بگوی
که من با زن جادوان آن کنمکه پشت و دل جادوان بشکنم
به پیروزی دادده یک خدایسر جادوان اندر آرم به پای
چو پیراهن زرد پوشید روزسوی باختر گشت گیتی فروز
سپه برگرفت و بنه بر نهادز یزدان نیکی دهش کرد یاد
شب تیره لشکر همی راند شاهچو خورشید بفروخت زرین کلاه
چو یاقوت شد روی برج برهبخندید روی زمین یکسره
سپه را همه بر پشوتن سپردیکی جام زرین پر از می ببرد
یکی ساخته نیز تنبور خواستهمی رزم پیش آمدش سور خواست
یکی بیشه‌ای دید همچون بهشتتو گفتی سپهر اندر او لاله کشت
ندید از درخت اندر او آفتاببه هر جای بر چشمه‌ای چون گلاب
فرود آمد از بارگی چون سزیدز بیشه لب چشمه‌ای برگزید
یکی جام زرین به کف برنهادچو دانست کز می دلش گشت شاد
همانگاه تنبور را برگرفتسراییدن و ناله اندر گرفت
همی گفت بداختر اسفندیارکه هرگز نبیند می و میگسار
نبیند جز از شیر و نر اژدهاز چنگ بلاها نیابد رها
نیابد همی ز این جهان بهره‌ایبه دیدار فرخ پری چهره‌ای
بیابم ز یزدان همی کام دلمرا گر دهد چهرهٔ دلگسل
به بالا چو سرو و چو خورشید رویفروهشته از مشک تا پای موی
زن جادو آواز اسفندیارچو بشنید شد چون گل اندر بهار
چنین گفت کآمد هژبری به دامابا چامه و رود و پر کرده جام
پر آژنگ رویی بی آیین و زشتبدان تیرگی جادویها نوشت
به سان یکی ترک شد خوب رویچو دیبای چینی رخ از مشک موی
بیامد به نزدیک اسفندیارنشست از بر سبزه و جویبار
جهانجوی چون روی او را بدیدسرود و می و رود برتر کشید
چنین گفت کای دادگر یک خدایبه کوه و بیابان توی رهنمای
بجستم هم‌اکنون پری چهره‌ایبه تن شهره‌ای زو مرا بهره‌ای
به داد آفرینندهٔ داد و رادمرا پاک جام و پرستنده داد
یکی جام پر بادهٔ مشک بویبدو داد تا لعل گرددش روی
یکی نغز پولاد زنجیر داشتنهان کرده از جادو آژیر داشت
به بازوش در بسته بد زردهشتبه گشتاسپ آورده بود از بهشت
بدان آهن از جان اسفندیارنبردی گمانی به بد روزگار
بینداخت زنجیر در گردنشبر آن سان که نیرو ببرد از تنش
زن جادو از خویشتن شیر کردجهانجوی آهنگ شمشیر کرد
بدو گفت بر من نیاری گزنداگر آهنین کوه گردی بلند
بیارای زآن سان که هستی رختبه شمشیر یازم کنون پاسخت
به زنجیر شد گنده پیری تباهسر و موی چون برف و رنگی سیاه
یکی تیز خنجر بزد بر سرشمبادا که بینی سرش گر برش
چو جادو بمرد آسمان تیره گشتبر آن سان که چشم اندر آن خیره گشت
یکی باد و گردی برآمد سیاهبپوشید دیدار خورشید و ماه
به بالا برآمد جهانجوی مردچو رعد خروشان یکی نعره کرد
پشوتن بیامد همی با سپاهچنین گفت کای نامبردار شاه
نه با زخم تو پای دارد نهنگنه ترک و نه جادو نه شیر و پلنگ
به گیتی بماناد یل سرفرازجهان را به مهر تو بادا نیاز
یکی آتش از تارک گرگساربرآمد ز پیکار اسفندیار