گنج

بخش ۲

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۴ بیت
سخن گوی دهقان چو بنهاد خوانیکی داستان راند از هفتخوان
ز رویین دژ و کار اسفندیارز راه و ز آموزش گرگسار
چنین گفت کو چون بیامد به بلخزبان و روان پر ز گفتار تلخ
همی راند تا پیشش آمد دو راهسراپرده و خیمه زد با سپاه
بفرمود تا خوان بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند
برفتند گردان لشکر همهنشستند بر خوان شاه رمه
یکی جام زرین به کف برگرفتز گشتاسپ آنگه سخن برگرفت
وز آن پس بفرمود تا گرگسارشود داغ دل پیش اسفندیار
بفرمود تا جام زرین چهاردمادم ببستند بر گرگسار
از آن پس بدو گفت کای تیره‌بخترسانم ترا من به تاج و به تخت
گر ایدون که هرچت بپرسیم راستبگویی همه شهر ترکان تراست
چو پیروز گردم سپارم ترابه خورشید تابان برآرم ترا
نیازارم آن را که پیوند تستهم آن را که پیوند فرزند تست
وگر هیچ گردی به گرد دروغنگیرد بر من دروغت فروغ
میانت به خنجر کنم به دو نیمدل انجمن گردد از تو به بیم
چنین داد پاسخ ورا گرگسارکه ای نامور فرخ اسفندیار
ز من نشنود شاه جز گفت راستتو آن کن که از پادشاهی سزاست
بدو گفت رویین دژ اکنون کجاستکه آن مرز از این بوم ایران جداست
بدو چند راهست و فرسنگ چندکدام آنک ازو هست بیم و گزند
سپه چند باشد همیشه در اویز بالای دژ هرچه دانی بگوی
چنین داد پاسخ ورا گرگسارکه ای شیردل خسرو شهریار
سه راهست ز ایدر بدان شارستانکه ارجاسپ خواندش پیکارستان
یکی در سه ماه و یکی در دو ماهگر ایدون خورش تنگ باشد به راه
گیا هست و آبشخور چارپایفرود آمدن را نیابی تو جای
سه دیگر به نزدیک یک هفته راهبه هشتم به رویین دژ آید سپاه
پر از شیر و گرگست و پر اژدهاکه از چنگشان کس نیابد رها
فریب زن جادو و گرگ و شیرفزونست از اژدهای دلیر
یکی را ز دریا برآرد به ماهیکی را نگون اندر آرد به چاه
بیابان و سیمرغ و سرمای سختکه چون باد خیزد به درد درخت
از آن پس چو رویین دژ آید پدیدنه دژ دید از آن سان کسی نه شنید
سر باره برتر ز ابر سیاهبدو در فراوان سلیح و سپاه
به گرد اندرش رود و آب روانکه از دیدنش خیره گردد روان
به کشتی بر او بگذرد شهریارچو آید به هامون ز بهر شکار
به صد سال گر ماند اندر حصارز هامون نیایدش چیزی به کار
هم‌اندر دژش کشتمند و گیادرخت برومند و هم آسیا
چو اسفندیار آن سخنها شنیدزمانی بپیچید و دم درکشید
بدو گفت ما را جز این راه نیستبه گیتی به از راه کوتاه نیست
چنین گفت با نامور گرگسارکه این هفتخوان هرگز ای شهریار
به زور و به آواز نگذشت کسمگر کز تن خویش کردست بس
بدو نامور گفت گر با منیببینی دل و زور آهرمنی
به پیشم چه گویی چه آید نخستکه باید ز پیکار او راه جست
چنین داد پاسخ ورا گرگسارکه ای نامور مرد ناباک دار
نخستین به پیش تو آید دو گرگنر و ماده هریک چو پیلی سترگ
دو دندان به کردار پیل ژیانبر و کتف فربه و لاغر میان
به سان گوزنان به سر بر سرویهمی رزم شیران کند آرزوی
بفرمود تا همچنانش به بندبه خرگاه بردند ناسودمند
بیاراست خرم یکی بزمگاهبه سر بر نظاره بر آن جشنگاه
چو خورشید بنمود تاج از فرازهوا با زمین نیز بگشاد راز
ز درگاه برخاست آوای کوسزمین آهنین شد سپهر آبنوس
سوی هفتخوان رخ به توران نهادهمی رفت با لشکر آباد و شاد
چو از راه نزدیک منزل رسیدز لشکر یکی نامور برگزید
پشوتن یکی مرد بیدار بودسپه را ز دشمن نگهدار بود
بدو گفت لشکر به آیین بدارهمی پیچم از گفتهٔ گرگسار
منم پیش رو گر به من بد رسدبدین کهتران بد نیاید سزد
بیامد بپوشید خفتان جنگببست از بر پشت شبرنگ تنگ
سپهبد چو آمد به نزدیک گرگچه گرگ آن سرافراز پیل سترگ
بدیدند گرگان بر و یال اویمیان یلی چنگ و گوپال اوی
ز هامون سوی او نهادند رویدو پیل سرافراز و دو جنگجوی
کمان را به زه کرد مرد دلیربغرید بر سان غرنده شیر
بر آهرمنان تیرباران گرفتبه تندی کمان سواران گرفت
ز پیکان پولاد گشتند سستنیامد یکی پیش او تن درست
نگه کرد روشن‌دل اسفندیاربدید آن که دد سست برگشت کار
یکی تیغ زهرآبگون برکشیدعنان را گران کرد و سر درکشید
سراسر به شمشیرشان کرد چاکگل انگیخت از خون ایشان ز خاک
فرود آمد از نامور بارگیبه یزدان نمود او ز بیچارگی
سلیح و تن از خون ایشان بشستبر آن خارستان پاک جایی بجست
پر آژنگ رخ سوی خورشید کرددلی پر ز درد و سری پر ز گرد
همی گفت کای داور دادگرتو دادی مرا هوش و زور و هنر
تو کردی تن گرگ را خاک جایتو باشی به هر نیک و بد رهنمای
چو آمد سپاه و پشوتن فرازبدیدند یل را به جای نماز
بماندند زان کار گردان شگفتسپه یکسر اندیشه اندر گرفت
که این گرگ خوانیم گر پیل مستکه جاوید باد این دل و تیغ و دست
که بی فره اورنگ شاهی مبادبزرگی و رسم سپاهی مباد
برفتند گردان فرخنده رایبرابر کشیدند پرده‌سرای